عشق ِ سخت

پیشانی ها و دماغ مان را به هم می چسبانیم و همدیگر را محکم در آغوش می گیریم و می خندیم مامان اینجور وقتها خیلی خوب است اما وای به حال وقتهائی که عصبانی می شود آنوقت من هر چقدر التماس میکنم و گریه میکنم جوابم را نمی دهد بیشتر وقتها هم می گوید از جلوی چشمهام دور شو و برو تو اتاقت. من می دانم که او آخرش دلش می سوزد اما من بچه ام مامان ... چرا توقع داری مثل آدم بزرگها باشم؟ یعنی چقدر باید بزرگ بشوم تا تو راضی بشوی؟ مامان جای من توی دنیات کجاست؟ نمی شود مثل آنوقتها که مهربانی و برایم لاک میزنی یا آنوقتها که روی صورتم نقاشی می کشی یا وقتهایی که باهام نقاشی میکنی و کتاب می خوانی همیشه آنجور باشی؟ من آنجوری خیلی دوستت دارم. ما می توانیم با هم حرف بزنیم و می شود تو آنوقتها که باهام بازی میکنی به ام بگویی که کار خوب چیست و نگذاری که وقتی که کار بد کردم سرم داد بزنی و هلم بدهی و بدترش آن وقت است که من باید هی آرامت کنم و بگویم مامان گریه نکن توروخدا گریه نکن... مامان من بیشتر از هر کس به تو نیاز دارم حالا. فقط یک کمی دیگر صبر کن آنوقت شاید احساس نکنی که من مزاحم زندگی تو و پدرم هستم. می دانی آنوقت شاید تو و پدر مزاحم زندگی من باشید.

/ 9 نظر / 36 بازدید
رخشان

خیلی قشنگ بود... درکش می کنی، من به این میگم دشواری شیرین.

کوثر

الهی بمیرم من. [نگران]

کوثر

واسه نیکا واسه شما واسه ایلیا واسه خودم واسه ی همه مون.

رخشان

حالا دیدم آبجی[زبان] چون صورت کلی قالبت عوض نشده متوجه نشدم حالا تازه متوجه شدم که ترتیب قرار گیری فهرست آرشیو و لینکا رو تغییر دادی خیلی خوب شد اینطوری جمع و جورتره[لبخند]

مرمر

اینهمه وقته برگشتی و هیچی نگفتی...بی معرفت...

لیلا

وای لیلا... بدجوری خراشیدی! ------- دختر من روی وایت‌بردش می‌نویسه ولی نه برای من، برای خدا... چند وقت پیش نوشته بود: خدایا چرا هیچ‌کس منُ دوست نداره... حتی یه دوست هم توی مدرسه ندارم! رسمن از هم پاشیدم. مخصوصن بعد از اینکه حس کردم و متوجه شدم که برای داشتن دوست توی مدرسه حتی باج هم می‌دهد!!! نمی‌دانم برای سادگیِ دخترکم تاسف بخورم یا خوشحال باشم... از اینکه اون توی دوره‌ی نوجوانیِ و من توی نقاهت دلم برای هر دومون می‌سوزه. یه مدت زیادی بهش گیر دادم که دوستت کیه و... اما دیدم دارم تمام آزادی‌ش رو می‌گیرم... حالا فقط به این فکر می‌کنم که مادر باشم... یه مادر خوب و مادر خوب گاهی هم باید سنگ باشه :(

لیلا

من و دخترم هم این چسباندن دماغ و پیشانی را داریم... اینجور وقتها تمام صورتش میشود چشم... اولین بار بعد از این کار گفتمش مورچه! حالا گاهی وقتها میاد و میگه مامان مورچه بشیم! [لبخند]