همیشه سعی میکردم این وبلاگ را مرتب و تمیز نگه دارم، نظم از آن چیزهائیست که به ام تمرکز می دهد اما گاهی خودم هم از این وضع خسته می شوم.

وجب به وجب بلوار شهرداری و ارم مهرشهر پازل های بزرگی از این وبلاگ را ساخته اند خیابان ها، آدمها، درخت ها همیشه در سکوت بیشتر با من حرف زده اند تا در کلام.

همه به ام میگویند عوض شده ام! قدیمیها مرا به جا نمی آورند و جدیدی ها اشتباهم میگیرند. اما آنها که دوستم دارند مرا فقط دوست دارند و همیشه هر تغییری را خوب می بینند.

خدایا از تو سپاسگزارم که مرا عزیز داشتی گرچه می دانم سزاوار چنین بزرگواری ای نیستم اما تو به غایت بزرگی خود به بندگانت لطف میکنی نه به اندازه ی کوچکی آنها.

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبا تقوی زاد(شاسوسا)

من بهت رای می دم لی لا. هر جوری که هستی دوستداشتنی هستی آبجی بزرگه(اسمایلی کامنت دزدی) راستی یکی از بزرگترین چیزهایی که تو زندگی نداشتم "نظم" ه. البته بگما همین بی نظمی م رو دوست دارم.

ای لار

من فکر می کنم دچار رکود فکری شده ای لی لا (البته این فقط یک نظر شخصی است و اصلا ربطی به دنیای دوستی ندارد، دست کم از دید من). نشانه ها و رگه های این رکود فکری در همین چند نوشته اخیر مشخصه. گاهی اصلا نمی شود ردی از وقفه ای دو سال میان این نوشته ها و قبلی ها یافت و این برای انسان، استعاره ای از مرگ اندیشه و احساس است. رکود حس و رکود فکر. البته همین نقد ها به خود من هم باز می گردد. من خود را مبرا از آن نمی دانم. شاید هم می گویم به تو، تا شاید خودم یک تکانی به خودم بدهم. من نمی دانم که این از اثرات زندگی است که روزمره می شود، یا چیزهای دیگر، مثل کار و بچه و همسرداری. اما به نظرم، آدمی باید جایی، حتی به نادرست، قید تعلق به آن چه عزیز است را بزند، تا بلکه در بیابان گمنام و ناشناس وجود خویش، چیزی بیابد. اکتفا، نقطه آغازی است برای یک پایان. به نظر من، فکر هایی که تو می نویسی، یوتوپیایی است. و دیر زمانی است که زوال این یوتوپیا، بر همه ی ما آشکار شده. و اما آن جه من بر آنم که به تو بگویم، فراموش کردن رویای آرمان شهر نیست، بلکه فراهم آوردن ابزار ساخت آن و نحوه دست یافتن به آن است. چیزی است مهم تر از آینه وار

ای لار

ما فقط یک بار زندکی می کنیم، و به همین دلیل، اکتفا به یک روش زندگی، اصلا چیز درخوری نیست. به نظر من، لی لای این خانه، دست کم، عوض نشده است. همان است. و این ترکیبی عجیب از دو حس است. خوب از این که آدم همیشه می تواند به نقظه دوستی بازگردد. و بد از این دست که نشانی از رکود همه ی ماست. پس به قول مولانا، هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود... یه علی جان و نیکا هم سلام مخصوص برسان. به علی هم بگو، مرد مومن، قرار بود عکس بفرستی برای ما! حالا می دونم سرش شلوغه. اما خدایی بگو عکس اون سنجاب بلا ها رو بفرسته حداقل :)

سارا

سلام... نمی دونستم دوباره شروع به نوشتن کردی... چقدر خوب... یاد قدیم ها بخیر.. کاش منم می تونستم دوباره بنویسم... قالب هم حیف بود. خیلی. دوستش داشتم..... فکر می کردم عوض کردنش روحیه ام رو هم عوض می کنه و می تونم دوباره بنویسم. با حال و هوای جدید. اما کارساز نبود! شاید باید برش گردونم ولی حال و هوا رو چیکار کنم که دیگه درست بشو نیست! خوبه که تو دوباره می نویسی و ما دوباره می خونیمت :)

سارا

یادمه ولی به همون دلیلی که خودت گفتی من هم زیاد اینکارو نمی کنم... براش می نویسم ولی تقزیبا خصوصی.. یه جور خاطره نویسی. برای بعدها که خودم بخونم و به یاداین روزها لبخند بزنم و یادم بیاد چه روزهایی داشتیم و او هم بزرگتر که شد بخونه و ........ اومدم بگم اون پست عشق سخت رو خیلی دوست دارم ،خیلی.... در ضمن به نظرم تو هنوزم همون لی لایی.....

مریم

چقدر خوشحالم لیلای عزیز که پیدات کردم.فکر میکردم دیگه نمی نویسی.خوش اومدی دوست خوبم

شکوفه یاس

سلام لی لا جان خوشحالم که می توانم دوباره نوشته هایت را اینجا بخوانم امیدوارم موفق و سلامت باشی

رخشان

ه کامنت فرستادم اما گمون نکنم اومده باشه . دوباره: چه خوبه که دوستا و منتقدای خوب داری آبجی، اینا دلگرم کننده ست و فضای دلگرم کننده خلاقیت زاست. تو هم جوهر جوشش رو داری و مطمئنم اگه گرفتاریا کمتر بشن و فرصتت بیشتر بهتر از قبل مینویسی. من امید الکی دادن و گول زدن آدما رو دوست ندارم ولی از نقد خشک هم خوشم نمیاد. فکر میکنم امید دادن صادقانه و خیرخواهانه خودش یه جور نقد مثبته. وقتی نقاط قوت دوستم رو میبینم و استقبال می کنم خواهی نخواهی این کلید ضمنی رو بهش دادم که بدونه خوب و بد از نظر من چیه. از نظر من، چون ممن استاندارد خوب و بد نیستم، معیارای خوب و بدم شخصی و نسبی هستن. میخواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم اما گفتم بخاطر گلودرد سختت باشه شاید حرف زدن. میذارم بهتر شی انشالله.

ای لار

فقط می دانم که حال ام از کامنت خودم به هم خورد. این قدر که بدساختار و نقص داشت! و چه قدر کار خوبی کردی به نمایش گذاشتی. گاهی، واهمه ی روبه رو شدن با خویشتن، انزوای مستبدانه ای برای خودم می سازد. به هر حال، شکست آن وهم و واهمه، لازم است همیشه. فقط می توانم بگم، آن چه منظور نظر من بوده است، به بدترین شکل ممکن در کامنتم نوشته شده. و به همین دلیل، خیلی هم نمی تونم روی حرفی که زده ای، نظری بدم. حتی نمی دانم غرض م چه بوده. اما جان کلام این که، انسان رها و آزاد است. و هر حرکتی که به شکوهمندی این عمیق ترین حس بشری دست یاری دهد، به نظرم، زیباست. و هر آن چه آن را می زداید، خسران است. نوشتن، اگر دری به سوی رهایی باشد، به یگانه هدف خویش رسیده است به نظر من. نظم مثل دموکراسی است. دو لبه تیز دارد. سعادتمندی، و درگیری ناخواسته و بوروکراتیک ... من هم، فقط در باره پاره ای که می بینم می نویسم. که باطن را، کس نداند...

کوثر

من جزو اون دسته ای ام که همیشه فقط دوستون خواهم داشت بعضی ها بهش میگن کشش خونی ولی من اسمشو میذارم دوستی عمیق. دوستی ای که به اندازه ی تمام عمر دوستی در من ریشه داره. شما سزاوار بسیار بسیار بهتر از این ها هستید ,