عصمت دیوونه و آیینه ای روبروی ما

عصمت هر از گاهی میومد خونه ی ما. چهار زانو کنار ستون ورودی خونه می نشست و یه چای میخورد و یه نخ سیگار می کشید و گپ و گفت کوتاهی با مادرم میزد و میرفت. چهار شانه و قوی به نظر می رسید صورتی با استخوانهای بزرگ داشت پیشانی بلند و لبهایی برجسته، بینی بلند اما تراشیده ، پوستی رنگ پریده اما صاف داشت و چشمانی که پر از تاریکی بود... به نظر من زنی زیبا و آرام می اومد و هیچ رفتار و گفتار ترسناکی نداشت. برای همین همیشه تعجب میکردم که بهش میگن عصمت دیوونه!!! از نظر من دیوونه ها مثل رضا بودن، رضا تو کودکی دچار حادثه ای شده بود، آب جوش سماور ناگهان ریخته بود روش و شوک و درد فراوان اونو دچار اختلال شدید کرده بود. رضا به سمت همه تف مینداخت و گاهی سنگ میزد هر سنگی به هر اندازه ای که دستش میرسید در اولین نقطه ای که ایستاده بود. به همه ی مردها میگفت عمو و به همه ی زنها عمه ، رضا کتونی های نوش رو توی دستش می گرفت و با برهنه راه می رفت ، از جوی وسط خیابون آب میخورد و زنگ در خونه ها رو می زد و میگفت گشنه شه. یا نون میخواست. رضا وقتی میخندید صدای تیزی از خودش در می آورد و همیشه ی خدا از صبح زود تا وقتی تاریک میشد توی کوچه ها بود. اما عصمت اصلا لبخند نمیزد. بیشتر گوش میداد و سکوت میکرد و تمام جوابهاش در نه و آره خلاصه میشد. فقط وقتی نوری کم سو در چشمهاش روشن میشد که از بچه هاش حرفی میشد.

مادرم هیج وقت عصمت دیوونه صداش نمیکرد. وقتی بزرگتر شدم این آدم عجیب برام سوال برانگیز شد و یه روز از مامان پرسیدم که عصمت کیه؟ مادرم گفتن: عصمت خواهر ناتنی شوهر عمه ات هست. پرسیدم : چرا بهش میگن عصمت دیوونه؟ سری به تاسف تکون دادن و گفتن: عصمت زن باسلیقه و بسیار تمیزی بود خونه اش همیشه بوی گل میداد انگار که تموم اون گلدوزی های قشنگ روی پرده ها و رختخواب هاش که با دست میدوختشون از خودشون عطر داشتن، خیلی خوش اخلاق و مردم دار بود... مادرم سکوت کرد و بغض کرد. من منتظر موندم عجله ای نداشتم اون روزها زندگی اینقدر روی دور تند نبود ما یاد گرفته بودیم منتظر بمونیم و به آدمها فرصت بدیم... مامان ادامه داد که: شوهرش مرد شکاکی بود و عصمت رو خیلی می زد و همیشه تو سرش میزد، میدونی تو هنوز درک نمیکنی که مردها چقدر توانایی دارن که ظالم باشن و بعد اشکش رو پاک کرد و گفت: هیچ وقت بهشون اعتماد نکن. اونا قادرن بدون اینکه بزننت تو رو نابود کنن با نگاهشون با تحقیراشون با شوخی هاشون با بی توجهیشون با سکوتشون با وسیله قراردادن بچه هاشون با پولشون با عشق وزریدن به کسانی دیگری و همه ی اینا رو توجیه میکنن به شکلهای مختلف با مقصر دونستن زنها با دین با قانون با نسخه ی دکتر با عدم مطیع بودن زنشون با مسائل جنسی ثابت نشده با احتمالات و خلاصه با هر چیزی که بتونن. اینکه شما دخترای من همیشه غر میزنید که من چرا همیشه هوای عروسامو دارم جای اینکه هوای پسرامو داشته باشه برای همینه که من مردا رو میشناسم و اگر پسر نداشتم میتونستم بگم از همه ی مردای دنیا متنفرم. عصمت که اینجوری شد شوهرش بردش خونه ی باباش گذاشتش و یه زن دیگه گرفت و بچه هاش رو ازش دور کرد. میدونی وقتی از یه زن بچه هاشو بگیری می تونه واقعا دیوونه بشه مخصوصا که نزارن بچه هاشو ببینه. تو باید یاد بگیری قوی باشی . تلاش کن. خیلی تلاش کن برای هر چیزی که میتونه تو رو قوی و سالم نگه داره. این یه مبارزه ی همیشگیه...

مادرم زن راستگویی بود، اون اندوهش رو با آوازهای غمگینی که بلد بود و اشکهایی که در اون آوازها میریخت تخلیه میکرد و خشمش رو با کار فیزیکی بیرون می ریخت . اون زمان نمیفهمیدم مادرم چه اصراری به شستن لباسها با دست و جارو کشیدن خونه با جارو دستی داره وقتی امکاناتش وجود داشت که از ماشین لباسشویی و جاروبرقی استفاده کنه. اما حالا میفهمم. حالا همه ی حرفهای مادرم رو میفهمم اما هنوز تدبیر اونو ندارم ... نه آوازی بلدم بخونم و نه کار فیزیکی... اما نباید متوقف شد.


/ 0 نظر / 45 بازدید