تیر ِ خرداد

  • 24 خرداد احساس کردم دلم خنک شد! راستش حس کاملن سطحی ای بود ولی همین بود و گمانم خیلی ها هم این حس را داشتند!

    28 خرداد لبخندم کش آمد ...

    به قولی دوستی : توهم زده ام نکند همه ی این شادی هایمان روی  Screen Saver باشد!!؟ خدایا لطفن موس را تکان نده! *

    8 سال گذشته و بیش از آن 4 سال آخرش هر روز ناامیدتر می شدم و بیشتر به این نتیجه می رسیدم که چقدر سیاست آغشته به دین کثیف شده است! و چقدر دین آغشته به سیاست تخریب! تقصیر هیچکدامشان نیست نه دین و نه سیاست، این قابلیت دین داران و سیاستمدارن جهان سومی ست که قادرند به شکل باورنکردنی این هر دور را در کنار هم گند بزنند...

 

  • مدت هاست حوصله حاشیه ندارم، روی سر در ذهنم نوشته ام : ورود افراد متفرقه ممنوع. دلم را هم که بعد از رفتن مادرم قفل کردم... میدانم که وضعیت خطرناکی دارم چون این رویه مرا به سمت تنهایی می کشاند و ثمره تنهایی قطعن رشد نیست چرا که مادامی که چالشی وجود نداشته باشد حرکتی صورت نمی گیرد...

 

  • بعضی وقتها آدم نمی داند باید برای بهبود اوضاع دیگری دخالت بکنند یا نه، تجربه به من ثابت کرده است که هیچ کس بیشتر از خود آدم نمی تواند به خودش کمک کند اما این را هم میدانم که گاهی آدمها اشتباهات خودشان را آنقدر درست می دانند و به این درستی آنقدر باور دارند که اگر تلنگر یا دخالتی صورت نگیرد و اگر صورتشان را به سمت دیگری نچرخانی، در همان وضعیت می مانند. با اینهمه هر دخالتی بهایی از آدم می گیرد  و این شبهه را به وجود می آورد که: بهتر بود دخالتی نمیکردم. اما این تنها یک شبه است و به نظرم باید دید نتیجه چه خواهد بود دست کم  در مورد من این ترس از دخالت نکردن، کسانی که دوستشان داشته ام را زیادی از من دور کرده است و در دراز مدت به نفع هیچ کداممان نبوده است.

 

  • دوست دارم دیگران بدانند که دلم از کسی نمی گیرد دیگر... خیلی وقت است یک پرانتز باز کرده ام برای حماقت و یا اشتباهات آدمهای اطرافم طبیعیست هر کس پرانتزهای بیشتری داشته باشد از مجموعه ی اطرافیانم حذف میشود فرقی نمیکند رابطه ام با او خونی باشد یا جانی یا مالی یا کاری ... اما راستش برای خودم دلم می سوزد چون من به مجموعه ی این آدمها علاقمندم و بیش از هر نیازی، صرفن دوستشان دارم ...

    با این همه من آدم سختگیری بوده ام همیشه. برای خودم و دیگران حدود گذاشته ام چون برای حرمتها و احساس درونی خودم ارزش قائلم و اگر وارد حریم کسی شده ام و یا کسی وارد حریم من شده است، این را درک کرده ام که با سنگ محک باورهایم تصمیم بگیریم و پرده دری و زیاده روی نکنم. با اینهمه گذر زمان مرا سخت تر کرده است، آنهایی که از حریمم خارج شده اند دیگر راه بازگشتی ندارند و آنها که درون آن هستند جایگاه خود را بایستی بشناسند. در زندگی من، نوع کارم، نوع چیدمان خانه ام، نوع پوششم، نوع آرایشم ... هر چیزی باید جای خاصی داشته باشد، من به شدت به نظم – نه لزومن به ترتیب – معتقدم و شیوه ام در منظم کردن توام با حذف کردن است. بنابراین آن کس که درون حریم من است باید در جای مناسب خود بماند وگرنه با او برخورد خواهم کرد.

    پ.ن: بخشی از این حرفها را می خواستم توی روزنگاشت بگذارم اما ترجیح دادم در دسترس تر باشد...

    * : این جمله روی استوس حسن اوجانی بود، نمیدانم سندجمله به نام خودش بوده یا او هم از جایی دیگر برداشته.

     

/ 3 نظر / 31 بازدید
حسن فرامرزي

اين جمله ات را باور كنم كه نوشته اي "دوست دارم ديگران بدانند كه دلم از كسي نمي گيرد" يا اين جمله ات را كه "بنابراین آن کس که درون حریم من است باید در جای مناسب خود بماند وگرنه با او برخورد خواهم کرد"؟ نوشته ات هيچ حسي در من برنينگيخت جز يك خط و نشان كشيدن عصبي و متناقض

feteshte

Harfe delamo zadi aji.amaposhte dastamo dagh bgozadhtam ke......

مجتبا

باید نشست و فکر کرد لی لا."هیچ کس بیشتر از خود آدم نمی تواند به خودش کمک کند" این جمله آنقدر بزرگ هست که به فکر فرو بروم و اما اینقدر بزرگ نیست که رافع مسئولیت رفاقت باشد. آدم ها توی غبار گم نمی شوند لی لا. فقط صورتشان خاکی می شود. کمی آب همه چیز را حل می کند. آدم ها سنگ محک خودشان را دارند. من نمی توانم با سنگ محک تو دنیا را بسنجم و تو هم نمی توانی با سنگ محک من! اما آنجایی رفاقت رفاقت می شود که تو بگویی "داداش داری اشتباه می ری ها" و من لبخند بزنم و بگویم " نه آبجی درسته این راه" و از تو ممنون باشم برای تذکرت و به خودم ببالم که تو حواست به من هست. اینجا رفاقت معنا می شود و چارچوب خودش را پیدا می کند. اگر این چارچوب پیدا شد دیگر خود به خود این مرزها و حریم ها ساخته می شود! البته این فقط نظر من است.