کسی باید کسی شاید

 

  ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۶      

به بهانه ی روز پدر میخواستم این پست رو بزارم اما تاخیر افتاد توش....

پدر من از اون مردایی بود که هر خانواده ای یکیش رو دست کم لازم داره. از اون مردها که تو اعلامیه ی فوت و رو سنگ قبرشون می نویسن بزرگ خاندان .... 

هر خانواده ای یه بزرگ خاندان لازم داره خیلی مهم نیست زن باشه یا مرد اما مردها دستشون بازتره ... یه کسی که حواسش به همه باشه. کسی که بتونه یه گردهمایی به هر مناسبت کوچکی هم که شده برپا کنه. البته واسه من که آخرین فرزند یه خانواده ی بزرگ بودم خیلی سخت بود این دورهمیای پایان ناپذیر این زنگ زدنای وقت و بی وقت این پولایی که نمیفهمیدی چی می شد ... ولی خب من اون موقع درک نمیکردم که واسه بزرگ بودن به قول مادرم همیشه باید درت باز باشه و سفره ات پهن. 

مردهای امروزه دیگه توجهی به این مساله ندارن شاید هم زنها نمیزارن، ما زنها هی فاصله انداختیم، ما هر غریبه ای رو تو خودمون راه میدیدم اما به نزدیکترین کسانمون چه فامیل همسر چه فامیل خودمون اعتماد نمیکنیم. چرا؟ اینقدر غریبه ترها بی عیب شدن؟ کی کامله؟ بیست سال طول میکشه تا عیبهای واقعی یه غریبه رو بفهمی خب به نظرم خوبتره عیبهای نزدیکانت رو تحمل کنی باهاشون کنار بیای. قسمتهای خوب رو ببینی... 

ولی هنوز لازمه مردهای مقتدری پیدا بشن مثل پدرم که بگه این عمه ات هستی بخوای نخوای باید کنار هم بمونید. علاوه بر حس مسئولیت جدی یه جور دیکتاتوری نهفته باید جامعه ی خانوادگی رو اداره کنه. 

خیلی جاهاش سخته خیلی کارا دیگه نمیتونی بکنی اما یه عالمه حس خوب ساده یه عالمه خاطره ی باحال و حتی تجربه ی سخت گیر آدم میاد. 

کسی باید باشه که شایدها رو باید کنه...

جامعه مون از این مردها لازم داره از این زنها... زودتر یه کاری کنیم... هر کاری که بلدیم... تلاشمونو بکنیم... هر روز همه داریم تنهاتر میشیم..

/ 0 نظر / 30 بازدید