نگاهم را می دوزم به تسبیح واژه‌هایت که هیچ شباهتی با آنچه شاید خیال می کنم که بوده، ندارد... سر می خورم و لبریز نمی‌شوم... گاه به رعد خشم مبتلا می‌شوم و گاه به تب غم... هر چه باشد و نباشد حرف‌هائی بوده بینمان که رها بوده از کلیشه‌های بسته‌ی روزمرگی... نه شبیه قربان صدقه‌های شاعرانه بوده نه در لفافه ی فیلسوف مابانه‌ها... رویه ای عمیق بوده از راهی که رفتنیست در کنار رفیقی که همدم است نه هم کلامی که بایستگی بودنش به اجبار تکلم وامی‌داردش...

اکنون... نگاهم سر می‌خورد و تسبیح واژه‌هات راهبندان گلویم می‌شود که آنچه فروببلعم غبطه باشد و افسوس که چه حیف که تغییراتمان به سمت و سوی منشی بهتر نیست به راه باریکه‌هائی منتهی می‌شود گویا که نهایتش دلمرگی و تنهائیست...

/ 25 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رخشان

حتی اگه این پست رو خطاب به من ننوشته بودی، خوشحالم که حرفای دلمو برات گفتم آبجی... آبجی کوچیکه، با یک دنیا شرمندگی و عشق، مخلصه تا قیااااامت[ماچ] دوست دارم آبجی... می دونی که برام خیلی خیلی عزیزی، و بودنت یکی از عزیزترین موهبتای خداست برام. دوست دارم[گل][ماچ]

نازلی

در آخرش همه امون تنها هستیم!

محبت

میفهمم ... ولی هر وقت احساس کنی به راه باریکه رسیدی ....مسیرت رو عوض کن ...انقدر تغییر بده که تو بزرگراه قرار بگیری....

آی لار

در مرز لرزان و ترسناک فلسفه و زیستن ایستاده ای... باید از این طناب سقوط کنی... آدم فقط وقتی که نمی داند کدام سمت می رود فکر می کند دارد به سوی بهتر شدن نمی رود... شاید تو هم نمی دانی... البته رفتن همیشه در تو هست... اما هر سو رفتن فقط یک ادم هرجایی ات می کند... که البته همیشه بد نیست... اما حتی برای بیهوده راندن و بیهودگی کردن هم باید شکل های باهوده را شناخت... تو معرفتی زنانه داری... معرفتی که زیباست.... اما خب.. این کافی نیست وقتی که به چیزهای ورای معرفت می اندیشی... دنیا کلاف سردرگمی است که فقط وقتی به انتهای کلاف برسی خواهی توانست سرهمش کنی... می بینی چقدر حرف بیهوده زدم... مغزم به شدت خراب شده است. می روم. بعدتر می آیم. ادای ان ها که در حال غرق شدن دارند دست و پا می زنند را در نیاور لی لا... تو وقعیت نوشته هات نشان دهنده ی پایداری سیستم وجودی ات است. استواری ات را نمی توانی لابلای واژه های تکراری پنهان کنی... واقعیتی از توست که از آن گریزی نداری و نخواهی داشت

لیلا

سلام شباهت تاريخ را ببينيم و عبرت بگيريم: مير حسين شباهت زيادي به اولي و خاتمي به دومي و كروبي به سومي دارد. پس براي مظلوميت علي دعا كنيم.

شلخت

حال و روز ،‌این روز های من رو چقدر خوب نوشتی... خیلی وقته بهم سر نمی زنی راستی...

آی لار

و شاید هم این جا صرفاَ یک "توهم" محض باشد... توهمی که گاهی به سبکی بسیار کوندرایی جدی می شود. و گاهی به سبکی "دیدرویی" رنگ حماقت و بذله می گیرد. البته تعاریف خاصی دارم از "توهم" - "جدی" - "حماقت" و "بذله" ... تعبیری متفاوت از عامیانه اندیشی. رنگ بی احترامی ندارند. به جای خندیدن به من سعی کن یک بار هم که شده به صورت جدی به آن سوی اندیشه ات نگاه کنی. به آن سوی این توهم. به آن سوی این سکون... من هم می روم ببینم کجای حرفم این قدر خنده دار بوده است خواهر خوب. در وبلاگ داری و وبلاگ نویسی صاحب سبکی... اما برای من سبک کافی نیست. سبک نسبت به نوشته در مرتبه فرع قرار دارد. مثل نقد می ماند. نقد به ذات چیز ارزشمندی نیست. قدرتش و اعتبارش به قدرت نوشتار مرجع وابسته است. تامل کن لی لا. بیهودگی حرف من با بیهودگی عمل من فرق دارد.

آی لار

فقط می گم عجولی. در طریقت ما کافری است رنجیدن لی لا... برداشت می تواند اشتباه باشد. برای من چیزی در این دنیا 100 درصدی نیست. جز این که بعضی ها را دوست دارم. حتی تو هم می توانی بخندی. حتی اگر خنده ات بد باشد. این حق تو است. همان طور که انتخاب یک گزینه خصوصی حق من است. و آشکار کردن اش حق تو باشد. من هم واهمه ای ندارم خواهر عزیزم. فکر می کردم بدانی که اهل داد و هوار نیستم. غرولند هم نمی کنم. بد و بیراه هم ترجیحا نمی گویم. الا وقتی لازم بدانم. آن هم نه در محیطی که قلم ها حاکمانش هستند. برای هر انسانی خود درونی اش بهترین روانشناس است. شما خود بودن تان واضح است. ترجیح می دهم بیشتر نگوی ام تا مبهم تر نکنم. اما خوب باشید لی لا... هم تن تان. و هم روح تان. خوب است اگر بخندی. خندیدن خوب است. مولانا می گوید: به صدف مانم خندم چو مرا در شکنند... کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن... خوب و خوش و سلامت باشی ای دوست