باران و رفتگر ها!

هميشه باران را دوست داشتم خصوصا وقتی با سر انگشتانش ميزند روی شيشه های حياط خلوت ! هرکدامش يک صدائی دارد .... تماشا کردنش هم حال ديگری به آدم ميدهد ! توی تاريکی زير نور چراغ های خيابان ! ...
گاهی اما باران هم بدخلق ميشود ، مثل ديشب ! انگار که ميخواست درختان را تنبيه کند ، باد گوششان را ميکشيد و باران سيليهای محکمی روی برگهای ضعيف و زرد پائيزيشان ميزد ! يکی دوساعت بعد در حياط را که باز کردم از ديدن منظره خيابان شوکه شدم جويها ، پر شده بود و زباله ها همه جای خيابان پخش شده بودند ! يکی با ميله بلندی سعی ميکرد راه آب را باز کند ! و رفتگر جوانی با بيل دريچه ديگری را ميگشود ! پژوی مشکی با سرو صدا توقف کرد و يکی شيشه را پائين کشيد و داد زد: مراد علی! کارت که تمام شد دريچه ها را دوباره بگذار سرجايش يادت نرود ! و با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه تنگی رفت ... چند دقيقه بعد آژانس آمد ، خيلي از کوچه ها و خيابانها کثيف بود باورم نميشد ! من به سختی متوجه باران شده بودم ! اما رفتگرها عجيبترين چيزی بودند که ميديدم ؛ همه جوان و کمتر از ۲۲ ساله !
يادم می آيد هميشه صدای جاروی رفتگر ها را صبحهای زود وقتی هنوز آفتاب درنيامده بود ، با صدای نماز خواندن مادر ، ميشنيدم ! اين دو صدا برای من انگار تنها يک صدا بود که مثل زنگ ساعت بيدارم ميکرد ! آنوقتها رفتگرها مردان عبوس و خاموش و پيری بودند که وقتی از کنارشان رد ميشدی هرگز نگاهت نميکردند و تو هم بايد آرام و بی صدا از کنارش ميگذشتی ! اما اينها خيلی جوانند ! کنجکاوند و نگاهشان را صاف می اندازند توی چشمانت ... من از اينهمه اعتماد به نفس لذت ميبرم و تحسينشان ميکنم ....

/ 3 نظر / 3 بازدید
دلقک

دیدی لیلا ... حالا بارونه که غصه می خوره ! حالا بارونه که لج کرده با ما ... نمی دونه چطوری درداشو بزنه رو درختا ... یا سربگیره گریه رو ... حالا بارونه که داره سر به بیابون می زاره ... ( راستی دوست داشتم اینجا رو ... خیلی ... خیلی )

Pedram

Ye chizaayi hast ke javoono pir nemishnaase ! mesle Eshgh, va yek chizaayi hast ke javoon behesh niaaz daareh, rabti ham be shoghlesh nadaareh, mesle zibaayiye negaahe yek dokhtare hamvatan Ghorboone shomaa (man aadatame Lo midam, dorost besho ham nistam, hame behem migan!) p