زندگی بی تو کسوف دائمیست !

من غروب چشمانت را دیده بودم که شبها و روزهایم تاریک شده بود...  زندگی بی تو کسوف دائمیست! خورشید بانو!

چیزی راه نفس کشیدنم را گرفته است، هر شب از پشت بام خانه ی پدری پرت می شوم توی حیاط خاطره ها!

آن روزها که شما توی تراس خانه می نشستی و عبور تنهائیت با تکان دستهای ما پر میشد.

آن وقتها که شما با دستان خسته ات گردوهای تازه را پوست می گرفتی و من از همه ی درختان گردو بیزار می شدم...

آن وقتها که سایه ی درختان توت مرگ لحظه های من بودند توی آن بهشت که بوی زحمت  میداد و من همیشه از بهشت تصویر زنی را داشتم که دلش برای سنگ ها هم می سوخت...

آن شبها که دامنت را سفت می چسبیدم و دندانهایم را روی هم می ساییدم از ترس نداشتنت....

غصه مرا خواهد جوید، تردید نکن...

چشمهایم دیگر یکی یکی نمی گریند با هم جویبار پر آبی می سازند مثل روزهای تلخی که پدر رفت... آن روز پشتم شکست؛ اکنون قلبم ...

حالا این ترس در من قوی تر شده است که دریابم  زندگی فقط یک راه طولانی ست ... راهی که مرگ شروع جاده ای دوباره است و تو باز سالها از من دور خواهی بود ...

دستهایم دیگر در دست های دنیا نیست، حالا که دنیایم بدون بوی دستان تو می گذرد...

/ 8 نظر / 16 بازدید
نظری

نمی دانم اینها را باید گفت یا نه، اما همیشه یادآوری خاطرات لذت بخش نیست، گاهی برخی از خاطرات، درست همان چیزی است که باوجود زیبایی‌شان همه روزنه‌های نور و امید را بر ما می‌بندد، مثل خاطرات روزهای خوب در کنار مادر بودن، درست زمانی که می‌دانی سال‌ها از او فاصله داری عزیزم از پروردگار بزرگ، برایت آروزی صبر دارم

شقایق

متنت از دلت بود که اینطور به دل نشست خیلی ناراحت شدم خوندم این متن و متن پیشین رو. کاری که از دستم بر می آد .. ... برات آرامش قلبی آرزو می کنم.

رخشان

اول فکر کردم که نمی فهممت، صادقانه نیست بگویم می فهممت، بعد یاد وقت هایی افتادم که هزار بار دلشوره ی نبودنشان را داشته ام... پدر و مادر را تا داری هم، مدام می ترسی و هول نبودنشان با تو هست، از بس که تکرار نشدنی اند... و یاد یک جمله افتادم از کتابی که تازگی ها خوانده بودم، که انگار کسی برای رفتن مادرش نوشته بود: " تقدیم به کسی که هر زمانی برای رفتنش زود بود"... این چنینی اند پدر و مادر، عمر نوح هم که کرده باشند باز هم زود است که نباشند برای بچه ها. خدا صبرتون بده آبجی، امیدوارم از یاد عزیزشون و دعاهای پربرکت مادرانه ای که بی شک از هر جا که باشن روانه ی زندگی بچه هاشون می کنن، روزها و ماهها و سالهاتون پر از انرژی های خوب بشه، پر از آرامش و مهربانی.

یه مرد امیدوار

صمیمانه تسلیت می‌گویم. دیر رسیدم. اما اینگونه که شما ایشان را توصیف کرده‌اید، خوش به حال ایشان که اکنون در جایی خیلی بهتر از این‌جا و در کنار بهترین‌ها تازه زندگی را شروع کرده‌اند. انشاالله روح بزرگشان قرین رحمت الهی و دعایشان پشت و پناه شما. آمین

کوثر

:((((((

page.parsiblog.com

سال ها پیش از تو شنیده بودم از مهربانی هایش، خدا رحمتش کنه. متاسفم...

فاطمه

من تصاویر گریه های یواشکی مامانم رو می چینم مقابلم. باورم نمیشه این جوری داغون شده باشه. بعد مادرجون مامان تبدیل به یه آدم معکوس شده تو توانایی هاش.

زلال شدم یادمادرم افتادم یاد بچگیم... برقرارباشی