تکراری دوست داشتنی

 

دوست داشتن آدم‌ها با هم فرق می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد، سکوت می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد، ترک می‌کند، یکی وقتی خیلی دوست می‌دارد حرف می زند، یکی دیگر، می‌نویسد، دیگری می‌خواند، آن یکی حسود می‌شود، این یکی آزاد می‌گذارد، یکی مهربان می‌شود، یکی شکاک می‌گردد، یکی آرام می‌شود، دیگری عصبی ...

و بعضی‌ها هم موجوداتی کاملن ترکیبی‌اند...

فرقی نمی‌کند تو چه مدلی باشی، آنچه اهمیت دارد این است که مدل تو را باید آن‌که دوستش می‌داری بپسندد، اگر نه! سقوط می‌کنید توی این پی‌ای که دارید می‌کَنید برای با هم بودن.

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد مهدي موسوي

پرتقال کوکي وبلاگ «غزل پست مدرن» پس از 6 ماه خاموشي به روز شد با: 1- دو شعر جديد منتشر نشده براي خرس پاندا براي حلاج و فروغ و اخوان و مسعودخان کيميايي 2- رقصنده با تاريکي دردواره اي ناتمام با احترام به «پيام يزدانجو»ي عزيز 3- پيام هاي بازرگاني معرفي 44 شاعر خوب و لينک تعدادي از شعرها، داستان ها و مقالاتشان 4- چه جوري؟ اينجوري! اينجوري!! بررسي شتابزده موسيقي رپ و موسيقي هاي رايج تلفيقي فارسي با احترام به «آرش سبحاني» و معرفي از او 5- سلاخي زار مي گريست نگاهي ديگرگونه به «احمد شاملو» از نگاه «ابراهيم گلستان» 6- کتابخانه ي بابل معرفي و بررسي کتاب هاي ارسالي 7- شمس و عين القضات، من بودم! از زبان شمس بزرگ 8- مهدي موسوي بدبختي ست لينک چندين شعر و مصاحبه و کتاب از خودم 9- اعتماد به نفس در حد «استاد حسن شماعي زاده!» بررسي دو پرونده جنجالي 10- جنگ دنياها معرفي چندين شاعر و کتاب الکترونيکي جديد 11- عروض در شونصد روز بحث هايي هميشگي در مورد تکرار در غزل پست مدرن 12- در انتظار گودو خبر چاپ جديدترين شماره مجله همين فردا بود منتظريم...

ایلار

راست می گویی لی لا... کاملا راست می گویی... اما می خواهم به تو درجه ای دیگر از دوست داشتن را نشان بدهم که جا انداخته بودی اش... در دوستی ها، آدم گاه به جایی می رسد که دوست داشتنش آن قدر بزرگ و غوغا می شود که تنها به تصویری خیالی می ماند. آن گاه که دوست داشتن ات برای فهم شدن، به قدر واژه ها کوتاه می شود... تا تصویر تمام نمایش را آینه ای محدب در خود جای دهد... دوستی گاهی آن چنان بزرگ می شود که دیگر مرزهاش دیده نمی شوند. مثل همان ترکیبی که گفتی. دیگر نمی دانی کجای سرزمین دوستی هستی. آدم حتی دیگر یادش می رود دلیل این دوست داشتن چه بوده است در اول کار.. خیلی باشکوه است... اما دیگر حتی فرقی نمی کند که دوست داشته شده مدل تو را بفهمد یا که خیر... دوست داشتن از خودخواهی به دیگرخواهی محض می پیماید...تو آن جا حاضری همه وجودت را فدا کنی، ببخشی.. با آن که نمی دانی چرا... جایی است که از دوست دار و دوست داشته چیزی نمی ماند الا دوست داشتن

ایلار

آبجی ... تو گاهی خیلی عجیب غریب می نویسی... این حس و حال بعد از مادر شدن ات جلوه مهربانانه تری گرفته است. قبلا ها خیلی خشن تر بودی. صلابت زنانه داشتی و آدم می ترسید. اما حالا شکوه مادرانه داری... واژه هات، دیگر نمی ترسانند... دیگر نمی زنند... واژه هات هدایت می کنند... خیرخواه هستند... ارشاد کننده... و باید بگویم این عکس خیلی دل ام را تنگ کرد... زندگی جاده کوتاهی است... دقیقا چیزی که خیلی ها بیهوده بلند تصورش می کنند.. منظره های دوستی اش را به هوای دیدن بهتری رد می کنند... روزی می رسد که همه راه را رفته اند و هیچ چیز ندیده اند... این است که گاهی اتراق کردن کنار دوستی ها را از طی راه بیشتر می پسندم. انگار که فرصت گلی را غنیمت شمریدن است زندگی.... آدم خود به خود تنها خواهد شد... روزی کودک ات خواهد رفت... خودت خواهی رفت... من خیلی به آن لحظه رفتن ام فکر می کنم. دوست ندارم آن لحظه یادم بیاید کسی را دوست داشته ام و به او نگفته باشم حس و حال ام را... زندگی حدیث دوستی آدمی است

ایلار

حیف ... تازگی ها زیاد می اندیشم بهش. قبلا ها می دانستم.. تازگی ها حس اش می کنم... ما آدم ها تقریبا ثلث زندگی مان را در خواب به سر می بریم... شب ها.. گاهی حتی روزها... یعنی داریم کلا دو سوم تپیدن قلب مان را زندگی می کنیم... از این مانده ها، خیلی اش را به برآورده کردن نیازهای اولیه مان صرف می کنیم. غذا... پوشاک.. شهوت... اندک زمانی می ماند برای تعالی... برای رشد کردن.. برای دوست شدن... من عاشق این لحظه های آغوش ام.. این گونه در هوا با هم چرخ زدن... انگار که مرگ لحظه دیگری است.. باید قدرش را بیشتر دانست... هنوز کتاب ها نخوانده ام..سفرها نرفته ام... ساختمان ها نساخته ام... باید زمین مان را زیبا کنیم... من تاریخ که می خوانم، لعن و نفرین می کنم گذشتگان را... ناپلئون و هیتلر را.. قاجارها و نادرها و کریم خان ها را... همیشه ترسم از آن است که آیندگان در تاریخشان من را هم لعن کنند. بگویند که چه بیهوده و بی عشق زیستند و جز تلخی به جا نگذاشتند... گاهی فکر می کنم خدا خیلی جفا کرده در حق ام که تنها یک بار زندگی می کنم... ان هم هفتاد سالی که 15 سالش در نفهمی می گذرد... یک سومش در خواب.. یک سومش در دربه دری... یک سوم

ایلار

برای جستجوی کیستم و چیستم و کجایم و کجا باید بروم.... خلاصه که... کاش همیشه بخندی خانم خوش خنده خوش تیپ... این نیکایت را خدا حفظ کند برای ات... فکر می کنم بچه داشتن به ادم این امکان را می دهد که یکبار دیگر، ن حس دوران کودکی اش را که به یاد ندارد، تجربه کند... با کودکی بزرگ شود....

مجتبی(شاسوسا)

دلم می خواهد هی این متن را بخوانم و عکسش را نگاه و کنم و حرف نزنم ....دلیل حرف نزدنم را هم خوب می دانی

سامی

سلام دوست گرامی. بلاگ زیبا و بسیار خوب شما رو یکی از دوستان خوبم به من معرفی کرده. مطلبت بسیار زیبا بود. دقیقاً موافقم. همیشه سلامت و موفق باشید. عاشقی یادت نره

هیچ

همینه که دوست داشتن تا این حد پیچیدست ... تو یکی از نوشته هات خوندم خودت تو این شرایط از نوع عصبی هستی البته من فکر میکنم همه این موارد رو به صورت ترکیبی داشته باشی :)