کودک بالغم

خودم می دانم که خیلی سخت گیرم اما گاهی مجموعه ی عوامل مرا از کنترل خارج میکند – گاهی که ... خیلی پیش می آید –

با تحکم به اش می گویم: «نیکا جان! هیچ می دونی سال آینده باید مانتو شلوار بپوشی و مقنعه سرت کنی؟!»

مثل هر روز صبح توی پوشیدن شلوار و دامن مناسب با لباسهای راحتی توی خانه اش مرا درگیر می کند، می دانم که صبح خیلی زود است و طفلکی بچه ام خوابش می آید! می دانم که از ترس و اضطراب نبودن من با هول بیدار شده و جمله ی همیشگی ی «مامان من می خوام با تو بیام ...» را با التماس گفته است... ولی غر زدن و لجاجت هر روزه اش اعصابم را بهم می ریزد!  این که هر روز این قصه ی : «آخه چرا نمیشه من با شلوار راحتی برم مهد؟ » تکرار می شود؛ روانم را حساس کرده، بنابراین وقتی تحکم می کنم، بغض می کند و با تحکم می گوید: «می دونم ... می دونم ... ولی الان می خوام شلوار راحتی بپوشم»

الان اش را آنقدر محکم می گوید که خنده ام می گیرد و به اش می گویم: «هر جور راحتی، بپوش»

پیش خودم فکر میکنم! 12 سال آینده قرار است لباس فرم بپوشد و هر قاعده ای که برایش می گذارند را رعایت کند... ولش کنم حالا دیگر! این بچه با این سن فهیده است که باید الانش را نگه دارد و من با این همه سال سن این را نفهمیدم!

/ 3 نظر / 12 بازدید
دل آرام

یادمه بچه که بودم. یه بار دایی ام یه قصه برام تعریف کرد... و از اون لحظه به بعد دو ماه تمام روی اعصاب والدینم بودم دستهامو کاملا باز میکردم و انگشتامو نشونشون میدادم و میگفتم به این تعداد ( اون از دید من خعلی زیاد بود ) برام گوسفند بخرین بیارم تو خونه .. تو اتاقم! فرزند ناخلفی بودم:)

رخشان

یادمه... آخرش به چه نکته ی خوبی رسیدی.