دلخوشی

ته هر چیزی که می رسد آنگار رمق هامان از دست می رود، به لنگیدن می افتیم... ته سال ها هم این جوریست... همه مان می دانیم که در بازگشت چیزی عوض نمی شود و این یک قرار تاریخی ست که فقط برای آدمهای محدودی در دنیا مهم است ... در واقع این جائی که به اش می گوئیم انتها، آخر و آغاز یک قرارداد است...

سال نو مبارک

اما به نقطه ی امیدی برای شروع دل خوشیم... به دعائی که شاید مستجاب بشود به دعائی که خیلی هامان حتی به اش گوش نمی دهیم و حواسمان نیست که اگر بشود چه خوب می شود... به شوقی که همین ته های سال داریم و همان دم های سال بعد، دیگر نداریمش...

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

دعا را آن لحظه ای می‌بینم که استجابتش و خودش که "چه خوب می‌شود" همگام واقع می‌شود و می‌فهمیم. درک می‌کنیم. نقطه های آغاز و پایانمان بهم می‌رسند و کالبد زمان را می‌شکافیم و روز نخستمان روز پایانمان و مرگمان حیاتمان می‌شود.

رخشان

پس بیا ایندفعه با حواس جمع دعا کنیم. سال نو مبارک آبجی، با عشق[ماچ][قلب][گل]

امیر

سال نو مبارک :)

ای لار

سال نو مبارک باشد بر تو، علی، و نیکا. امیدوارم که همیشه در سلامت کامل باشید، و در شادمانی لطیف و دوست داشتنی. شوق و سرور و سرخوشی تان، پایدار

نهان خانه

با دعای ساده ای که اغلب زود هم فراموش می شود، نمی شود که بشود. خواستنی عمیـــــق لازم است و کوشش و هدف مندی و مسوولیت پذیری و البته شجـــــاعت.

دوید جکوب

لی لا عزیز، بسیار خوشحالتر شدم وقتی که کامنتت رو دیدم. اینکه تیپ شخصیت و مدل زندگی ام برات عجیب هست یعنی قاعدتا همیشه توی این هفت هشت نه سال بوده، خیلی چیز عجیبی نیست، این فیدبک و بازخوردی هست که من از خیلی ها (دوست و آشنا تا غریبه ها) می گیرم. یک جورایی هم درست هست، گاهی برای خودم هم غریب هست...نمی دونم چقدر یادت هست از زندگی سالهای گذشته من که توی وبلاگ می نوشتم (از بیروت و بعد استرالیا و بعد آکسفورد و ...) ولی من از وقتی که یادم میاد و حق انتخاب داشتم همیشه خیلی چیزها رو فدای انتخاب خودم کردم (اینجاش برای خودم هم غریب هست) گاهی بهترین امکانات متصور رو کنار گذاشتم چون با روشم و روحیه ام نمی خونده و با هزار بدبختی و سختی و راه پر پیچ خم و با تفاوت زمانی فاحشی به همون ها رسیدم گاهی هم یکدهمش رو هم حاصل نکردم گاهی هم هیچیشو...تا وقتی هفده هیجده سالم بود (همون ده دوازده سال پیش) معمولا پدرم تصمیماتم رو تایید می کرد (شاید بزرگترینش رفتن و زندگی کردن در لبنان) و همیشه می گفت تو تصمیم بگیر با عقل و مطالعه من هم پشتتم...ولی بعد کم کم که گذشت و سالها رفتند خوب دیگه خودم بودم و خودم و بازهم همون تصمیماتی که

دوید جکوب

...که خودم مسوول و پشتیبان خودم بودم...حالا حرف به حاشیه رفت. بله لیلا جان قبول دارم که یک چیزی به نام چهارچوب زندگی قبول داره که گاهی آدم رو محدود می کنه به جغرافیا گاهی به زمان و چه و چه و چه...من همیشه از بند چهارچوب رها بودم، انرژی ام هم به شکل کاذبی زیاد بود و فکر می کردم (هنوز هم گاهی فکر می کنم) که می تونم یک تنه دنیا رو جای بهتری کنم. گفتم خوب چه کنم بیام برم سازمان ملل به صورت دواطلبانه شروع کنم دنیا رو جای بهتری کردن (شاید 16 سالم بود هنوز ایران بود بار اول که با یو.ان شروع کردم) بعد هی ابعادش زیاد و بزرگ و وسیع تر شد و من هم سرمست از اینکه حالا همه جای دنیا رو به اندازه خودم جای بهتری خواهم کرد شب و روزم شد امدادرسانی در یو.ان چه فیزیکی (که بخش عمده این 14 سال گذشته رو شامل می شه) چه تکینکی و چه فکری (مثل این پروژه الان که مربوط به منابع آب افریقا هست) و ... نفهمیدم لی لا عزیز که چطور دانشگاه رفتم، لیسانس خوندم، فوق لیسانس خوندم توی این مدت پنج تا کشور مختلف زندگی کردم (پنج سال و نیم لبنان، کمتر از یک سال استرالیا، پنج سال انگلستان و الان هم یک سال و نیمه امریکا) و اصلا چطور زندگی کردم؟!!!

دوید جکوب

اما گذشتند،چقدر سفر رفتم با یو.ان، همه دنیا رو از کشور متمولی مثل ژاپن تا کشورهایی که هرگز اسمشون رو نشنیده بودم ولی همه یک مرز مشترک داشتند و اون گرفتاری و بدبیاری و رنج آدم هایی بود که می دیدم...عده ای از سیل عده ای از زلزله، از قحطی از جنگ های داخلی و خارجی از همه نوع بلایای طبیعی، آدم های زخم خورده ای که روزی مثل من و شما زندگی میکردند یا لااقل یکمی بهتر از وضع الانشون زندگی می کردند...و می دونی یک لحظه در خودم انرژی و توان همه این 13-14 سالم رو تخلیه شده دیدم...دیگه نتونستم برای همین هم به خودم استراحت دادم فعلا. یعنی تصمیم گرفتم حضور فیزیکی در هیچ قسمت یو.ان و امداد و رسکیو و اینها نداشته باشم. نمی دونم شاید یه کمی دوری از دیدن و زندگی کردن با گرفتاری های مردم لازم باشه برام. همه این داستان حسن کرد شبستری رو نوشتم که بدونی که منی که برات عجیب و غریب بودم و محدوده ای هم نداشتم و همه جهان چهارچوبم بوده الان مثل اکثریت دیگه مثل تو مثل بقیه صبح می رم اداره سر کار و شب میام خونه، یک درامدی که خوبه البته خداروشکر و یک زندگی که اون هم خوبه ولی معمولی معمولی...نه غریب نه عحیب...ببینم تا کی می تونم آروم بشنیم؟

فرشته

[لبخند]