من هایی چنین!

چه باد بوزد چه رود برود چه آفتاب بتابد چه گل بروید ... چه این چرخ باشد چه نباشد! زندگی بی من، بی تو، بی ما آزاد و رها می رود و می روید و می وزد و می تابد و می چرخد...

چنان خودمان را می نگرییم که گویی هستی با تمام آنچه به ما تعلق دارد تنها و تنها حول محور ماست که می گردد! تمام تعریف هایمان، تمام معیارها و باورهایمان مبنای جهان می شود و گه گاه که دچار تلاقی افکارمان با دیگران می شویم ناگهان پنجره ای رو به بیرون باز می گردد اما حیف که ذوق زدگی و برانگیختگی مان کوتاه است و خیلی زودتر از آنچه که خودمان به یاد بیاوریم این دریچه بسته می شود و ما دوباره نقطه ی پرگار جهان می شویم. ما و هر آنچه به اش تعلق داریم و داشته ایم...

 

 

این گونه است که زیستن چنان دشوار و خالی و ساکت و تاریک می شود بدون تن هایی که به  « من هایی چنین» وصل اند.

خستگی ها عمیق و شادمانی ها کوتاه و رنج ها بلند می ماند...

و به نظرم راه نجاتی نیست مادامی که در این فضای بسته باشیم نه دست کم برای « من هایی چنین»...

 

 

میان میلیاردها انسانی که شبیه  « من هایی چنین» زیسته اند اما، کسانی بوده اند که تن هایشان را دریده اند و خورشید سیارک های دیگری شده اند. چگونه می شود که چنان بود؟ من چنین بودنی را در عذابم و نیازم به بودی بهتر را به شدت احساس می کنم.

/ 5 نظر / 16 بازدید
دل آرام

من بی تو شعـــر خــواهــم نــوشت تــو بــی مـَـن چه خــواهــی كرد؟

رخشان

خستگی ها عمیق... شادمانی ها کوتاه... رنج ها بلند... یه تصویری توی ذهنم شکل گرفت. این شبکه ی اتمها که با ابزار می سازیم. یه عالمه گوی که میله مانندهایی به هم وصلشون کرده. شکل بی شکل کلی طوریه که هر کدومشون واقعاً میتونن مرکز بقیه باشن. ولی نگاه که می کنی مداری نیست. همون بی شکل کلی هست که ارزش پیدا می کنه و "یه چیزی" به حساب میاد. همینطوری هرکدومشون به اینکه "یه چیزی" هستن، "هیچی" نیستن. کمدیه این... نه میشه بخاطرش غمگین بود، نه باعث شادیه...

یه مرد امیدوار

شاید یک راه، دیدن این باشد که آنهایی که رها شدند، چه راهی را رفتند؟ به چه چیزهایی امید بستند؟ به چه چیزهایی محل نگذاشتند؟ سلوکشان چگونه بود؟ به چه کسی تکیه کردند و از این موارد

گلادياتور

مرد از خود گذشته‌اي هستم پاي ناچار مانده در راهم هم نمي‌دانم آن چه مي‌خواهي هم نمي‌دانم آنچه مي‌خواهم

دل آرام

بى من ،تو چگونه اى ؟ ندانم اما... من بى تو در آتشم ،خدا داند و من... رهى معیرى