آخر دنیا

داشتم ظرف می شستم صدای شیر آب مرا برد توی طبیعت سبز و انگار خودم را تنها یافتم و دلم خواست که همینجوری که دارم تماشا می‌کنم آوازی بخوانم دلم آهنگ های قدیمی می خواست ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ای الهه ی ناااااااااااااااااز.... خیلی زود فهمیدم که ترانه‌هایی را که طبیعت وجودی ام به اشان کشش دارد بسیار ناقص به خاطر می‌آورم و در اندک زمانی دوباره از طبیعت سبز بازگشتم به ظرف‌شویی و دوباره اندیشیدن که چرا؟ چرا هرگز تلاش نکرده ام این شعرها و ترانه ها را به خاطر بسپارم؟ اگر یک روزی دنیا یک جوری تمام بشود که من توش تنها بمانم بدون همه ی این امکاناتِ به نظر بی نهایت و متعدد،  چه باید بکنم؟ چطور شادی کنم؟ چطوری غمگین بشوم؟ چی دارم که با آن زندگی کنم؟ چه هنری؟ چه توانی؟ چه انگیزه ای؟ چه امیدی؟ اگر همه ی اشیاء و ابزار و کسانم را حذف کنیم به منی که می ماند چقدر می شود امید بست؟ آیا تنها یک انتخاب باقی می ماند؟ و اگر بمیرم و ببینم دنیا هنوز خیلی طولانی تر از آن است که خیال می کردم چی دارم که باهاش به آن گونه بودنی ادامه بدهم؟

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبا تقوی زاد

راستش لی لا , چند سالی بود که با خانواده مشهد نمی رفتم. به بهانه ای خودم تنها می رفتم. حس می کردم خلوتم را به هم می زدند. حالا ایمان دارم که خلوتم را بهم می زنند. یعنی توی هفته ی گذشته فقط دو باری که تنها رفتم زیارت حالم رو به راه شد. اما نکته ی جالبش این بود که وقتی می خواستم حرفی بزنم , شعری زمزمه کنم , نوحه ای بخوانم جز چند مصرع دست و پا شکسته چیزی یادم نمی آمد و عجیب که همیشه همان دو سه مصرع می باراندم. حس می کنم همان دو سه تا مصرع برای همه ی دنیایم کافیست! هر جا که می ماندم فراز های مناجات حضرت امیر را زمزمه می کردم. یادت که هست , نه؟

لیلا

به نظرت آدم تنها می‌تواند شاد شود یا غمگین؟ وقتی تنهایی چه چیزی می تواند تو را شاد یا غمگین کند؟ انگیزه و امید می خواهد چکار آدمی که فقط خودش است؟ لی‌لا... دوست ندارم دنیا جوری تمام شود که من توش تنها بمانم... -کما اینکه به نوع دیگری تجربه‌اش می‌کنم- داشتن یا نداشتن امکانات‌ش مهم نیست، مثلن انسان هستیم و روح خدا در ما جریان دارد پس می توانیم امکانات را بسازیم... اما تمام شدن احساس آزارم می دهد!

م

باید ، خود مصیبت است - خمیر مایه ی واژه اش این است - ولی اینکه می گوییم باید خوب باشم ، یک جور گزینش این مصیبت است - مصیبتی که بر آیند خیرش را کشف و انتخابش کرده ایم . بازی واژه ها نیست اگر تویش تنقاضی آشکار جلوه می کند . خوب بودن ، مصیبت است و خوب نبودن مصیبتی افزون ! [] نوشته ها و معانی قصه ای طول و دراز دارند - گاهی در باتلاقی از ایهام و استعاره گنگ می شوند و گاهی صاف و ساده ، صادقانه بازیابی نمی شوند ! حتی با حضور مولفشان ! اینکه اینگونه به مسلخ قضاوت برده شوند - حکم بگیرند - تبعید بشوند یا بایدی تحمیلی قصاصشان بکند ریشه در روحی دارد که گویی زخم خورده است انگار ! اینکه نحوست قلمی ، چرک مرد دردی کهنه را پف نم جانکاهی می زند حق توست که برانی اش - بشویی اش ! آن گونه که تو خوانده ایی حق توست و حق با توست که آنگونه خودپسندی را نپسندی ! فقط آنگونه که تو خوانده ای ...!

لیلا

لی‌لا... این تنهایی که تو نوشتی، که منظور تو بود، یکسره درد است... وقتی حتی فکر کردن به آن درد است! شاید اینکه نمی‌توانم مغز کلام‌ت را بخوانم، این باشد که اگر گزافه نگویم تا به حال امیدم را از دست نداده‌ام. همیش در تاریکترین قسمتهای زندگی‌م یک نقطه روشن ولو در ته ذهنم داشته ام که به امید رسیدن به آن رفته‌ام و رفته‌ام... همان نور -نور- امید من بوده است و هیچگاه ناامیدم نکرده است، -شکرش- با هم قهر کرده‌ایم، تندی کرده‌ایم، اما همیشه به هم نگاه کرده‌ایم. همین است که کنار آمده‌ام با جدا بودن، تنها بودن، نبودن کسان و غربت...

موهن

اینکه مسلم می دانید خدایی هست و مسلم تر می دانید که دارد حرف هم می زند و اقرار به این هم می کنید که حرفهایش در دل و جانتان نمی رود خود قصه ایست بس پر تناقض و جالبتر آن است که گواه هم قرارش می دهید ! شاید عربی نمی دانید !؟ بگذریم ... ؛ گمانم برد که چیزی که بر اساسش انگاره هایمان را قرار می دهیم منطق است . لیک که پای اعتقاد را وسط می کشید مجاب شدم که از روی دل می نویسید - و خب قاعده ی اینطور دل نوشته ها گاهی آنطور که باید عمل نمی کند و به دل نمی نشیند ! چه تناقضیست میان باید انتخابی و مصیبت گزینشی ؟! فتح قله مصیبتی ست جانکاه لیک به لذت فاتح شدن می ارزد ! کم تناول کردن جهت به وزن ایده آل رسیدن مصیبتی ست که هر کس را یارای مقابله نیست لیک عقل حکم می کند به آن ! دهخدا در معنی مصیبت به جز حادثه ، سختی و رنج و محنت را نیز آورده است که مقصود نگارنده همان است . در خصوص حق محترم خدای وبلاگی که امر کرده است کامنت گذارش تفهیم کند منظورش را عرض می شود که منظور این بود که آن برداشته شد ! فرقی نمی کند آن مصایب را می دانی یا نه ، باری حال من خوب است و ... !

گیتی

اوه لی لا جان چه کا بوس وحشتناکی

نرگس

من از این سئوالا میترسم.ما ادما خودمونو سرگرم میکنیم که به این سئوالا جواب ندیم.ولی فکر میکنم که خدا اون وقت خودش برامون اهنگی که دوست داریمو میذاره.اصلا نیازی به حفظ کردن نیست.

موریانه های چوبی

سلام از لطفتون ممنونم, ترجیحم توی متن های کوتاهی که مینوییسم فضا سازی و بازی با کلمات هست در شرایطی که با تصویر ازتباط برقرار کنه,وگرنه فرق بین کتاب و دفتر رو خودم میدونم :-) جالبه بهتون بگم در عالم واقع هم کتابی رو دیدم نوشته ی آقای صالح اعلا با عنوان "همه ی آنچه که در مورد زنان میدانیم" که کل کتاب ورقه های سفید بود.... ذهنیت خیلی دوری نیست شاد باشید

موهن

به حاشیه راندن خود حدیث افزون بودن گفت از حوصله است - لطف والدی ست حیطه ی واژگان مصیبت نبینی و خیر پیش و ... انگار ورنه موهن موهن است - چه با عینکی تازه دیده شود !

کوثر

منم این حس و داشتما فک کنم ژنتیکیه[لبخند] وقتی با این سرعت داغونم بعد از مدت ها میتونم بیام اینجا و میبینم که برای من پست های نخونده ای هست ذوق میکنم. اینجا خیلی خوبه...... واسه من الهامبخشه.