نسبتم با تو چيست ؟

نازنين ِ شيرينم ! اينگونه در آغوشم مگير ، قلب من گنجايش سيل بيکران محبتت را ندارد . آخ عزيزکم ! اينگونه نگاهم مکن ، چشم من تاب تماشای دلتنگيت را ندارد . چقدر دلم برايت تنگ ميشود ... اين نوشته ها را شايد هرگز نخوانی شايد هرگز به اين دنيای وانفسای مجازی وارد نشوی . شايد هرگز نفهمی که چقدر دوستت داشته ام و ندانی که چقدر از تو حرف زدن و نوشتن روحم را روشن و آرام ميکند ... وقتی خيلی کوچک بودی تنها بچه شيرينی بودی که عميقا دوستش داشتم و ميخواستم مال من باشد ! می آوردمت کنارم ميخواباندمت روی پاهايم ميگذاشتمت و برايت لالائی ميگفتم . هيچوقت دل به هيچ عروسکی نميبستم و برای هيچ کس لالائی نميخواندم اما تو، آن صورتک مهربان سفيد را ... کودک مهربانی بودی مثل حالايت ، هرگز نق نميزدی غريبی نميکردی و با کوچکترين نگاه شيرينی لبخند ميزدی مثل همين حالايت . وقتی بزرگتر شدی برايتان غصه ميگفتم کتابهائی که خوانده بودم شعر هائی که شنيده بودم آنها را ميبلعيدی يادم می آيد که مادرانتان چقدر حسوديشان ميشد می ترسيدند که از راه بدرتان کنم ... بعدها شعرهايم را برايتان ميخواندم و دردهايم را برايتان می نوشتم و اشکهايم را روی شانه های کوچکتان می ريختم ... همراز من شديد و طوفان اندوهم آنقدر بزرگ بود که شما را به روياهايم وارد کند . در روزهای تلخ خاطره دستانت را گرم و صميمی احساس ميکردم روزهای تلخ تنهائی می آمدی و گوشه اتاقم مينشستی و با من فکر ميکردی روزهای بغض و اشک در آغوش مهربانت که حالا بزرگ شده بود می گرفتيم و نوازشم ميکردی ... خيلی ها ميگويند تو شبيه منی آرزو ميکنم سرنوشتت شبيه دردهای من نباشد و دستان گرمت هرگز آلوده به اندوه خاک گورستان نشود و چشمان روشنت هرگز به جويبار جاری بی قرار اشک مبدل نگردد .
امروز عجيب هوايت را کرده ام ! شعری را که برايم سروده بودی لابه لای نامه های اداری يافتم همان شعر که وقتی داشتم می رفتم برايم نوشتی همان که هميشه همراهم هست شعر تو شعر يک دخترک ساده و مهربان ۱۶ساله نيست . شعر تو ترانه نسبت ماست خون مشترکی که با مفهوم حقيقيش در رگهايمان جاريست ... تو همواره درون من سيالی ، برادرزاده خوبم .



کسی کنار خلوت من نيست
کنار آتش محزون واقعيتها
کسی که دست مرا گرم ميکند
همان فرشته زيبای آرزوهايم
همان تلاقی لبخند و اشک و مهر و سکوت
همان شب نمناک
که در کنارغمش بی ريا سخن گفتم
همان که گفت به ما از تلاش و فکر و کتاب
و در شبی سنگين
مرا نديد و برايم نوشت
خواهم رفت .
کسی چه می داند ؟
- کسی نميداند .
من آه می کشم
چرا دلم با اوست ؟
فرار می کنم ؛
از اين همه پوچی
از او که منطق سرشارش
کنار کاسه لبريز عشق در سينه
به خاطرات لگد زد .
فرار ميکنم و خاطرات سبز خودم را
به دشتهای پر از گل
به خانه ای در ده
به آسمان بزرگ
به ماه خواهم برد
فراتر از همه جرمهای زمين
تا خودِ بی حجاب خدا
فرار خواهم کرد .

و او هميشه گوشه قلبم هست ؛
« ستاره ای بدون غروب » .

کوثر

/ 34 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
abolfazl

با عرض ادب و احترام: اگر رخصتی باشد؛ جواب سوالات و فرمايشات شما را از انتها به اول بدهم.خداوند متعال آنجا که انسان را به بهره برداری از اختيارش فرا خواند که اصول دين مبين اسلام را تحقيقی قرار دادو به نوعی انسان را در مسابقه ای داخل نمود که جايزه آن انتخاب اصلح بود.اما در خصوص بهره برداری ار لينک اعضاء ؛ بايد بعرض برسانم که ملاک صداقت است اما نه ساده لوهی.

abolfazl

عذر حقير را بپذيريد ؛ ظاهراٌ وبلاگ با اينجانب قصد شوخی دارد ؛ يکبار پيام را منتقل نمی کند و بار ديگر هر دو را با هم نمايش ميدهد؛ به هر حال ادامه فرمايشات شما:نثر و نظم در ارائه ديدگاه و برداشت تاثيری ندارد مهم جان مطلب و برداشت شماست . نکته آخر من نيز به نظر اکثريت احترام می گذارم ؛ ولی آن نظر و برداشتی که با فلسفه وجود مسابقه بيشتر همراه باشد را نيز علی رغم عدم پذيرش توسط اکثريت؛ هديه مشابه ای به رسم تشکر از حضور با صفايش تقديم خواهم نمود. اميدوارم حضور آسمانی شما باعث آبی تر گرديدن برداشت ها گردد. متشکرم.

يك زميني

سلام اگر امکان دارد راجع به مطالبی که در خصوص دوکوهه نوشتی برايم بيشتر توضيح بده . در پناه حق

ليلا

سلام ليلای عزيز، آبی آسمانت به پهنه سبز صفحه من روح تازه ای داد،اشتباه هم تصحيح شد گرچه دلت آسمانيست و آسمان دلت نيز آبی،کتمان لطافت روح مهربانت نبود... هميشه سبز باشی يا آبی آسمانی و...سرشار از آرزو.

tinatuta

leilaye azizam..chan rooze ke miyam vali chizi naneveshti..benevis ke moshtaghane montazere khoonadnesh hastma...

solaleh

سلام عالي بود اينجا حرفي براي گفتن ندارم فقط دلم تنگ است همين خدا همه بنده هايش را دوست دارد از لطفت ممنون بي نهايت منون به من سر بزن

ع.ش.ق

سلام لیلا. خیلی لطف کردی. امیدوارم رسم وفاداری رو درست به جا آورده باشم. تو هم رفتی اون بالاها!

مصطفی

سلام . اگه يک سری به من بزنی خوشحال می شم.

غلامرضا خسروشاهي

سلام. خوشحال ميشم از وبلاگ آركاداش با مجموعه ترجمه هايي از شعر معاصر تركيه ديدن فرمائيد. حضور و راهنمائيهاي شما موجب امتنان و دلگرمي خواهد بود.

خلوت گزيده

سلام...چقدر قشنگ بود اين نامه...خيلي لذت بردم...