آنده مالرو و من2

- هيچ چيز براي مرد - به محض اينكه غرورش درگير شود - بي اهميت نيست و لذت كلمه اي است كه امكان مي دهد غرور زودتر و به دفعات بيشتر سيراب شود . ( ! )

- شناختن يك انسان احساسي منفي است ، درصورتيكه احساس مثبت و واقعيت ، اضطراب حاصل از بيگانه بودن با كسي است كه دوستش ميداريم . ( به نظرم اين جمله بايستي بهتر ترجمه ميشد اما برداشت من اين است كه : آدم وقتي كسي را دوست ميدارد و خوب نميشناسدش ، يك احساس مثبت و جلو رونده و با انگيزه بيشتر در او جاريست اما وقتي كسي را كه دوست ميداري ، شناختيش ، احساست مدام تو را به سمت توقع بيشتر و برآورده شدن و درك شدن بيشتر مي كشاند و اين يعني به سمت “ خود “ ميل كردن و در نهايت تو چنان به خود نزديك شده اي كه چيزهاي اندكي در او ميبيني . آدم از خود دوست داشتنيش دور ميشود بدون آنكه بداند از كجا و چرا شروع شده است . )
- عشق يعني يك وسوسهء توام با هيجان . ( به نظر من وسوسه هميشه هيجان دارد در هر موردي كه پيش بيايد هيجاني كه ناشي از ايستادن ما در مقابل باورها و عقايدمان است . )
ـ آن زندگي كه نتوان مرگ را برايش پذيرفت چه ارزشي دارد ؟ وقتي انسان تنها نميرد ، مرگ آسان است . ( حقيقتا اينگونه است . ما كه تنها نميميريم آدمهاي زيادي هستند كه ما شاهد مرگشانيم اين يعني روزي نوبت ماست ولي نميدانم چرا آدم وقتي احساس ميكند كه خودش هم همينطوري به همين سادگي مي ميرد دلش براي خودش ميسوزد . در واقع ما اغلب براي عزيزي كه از دست رفته نمي گريم براي خود مي گريم كه او را ديگر نداريم . )

خو كرده به خلوت ،دل غم فرسايم
كوتاه شد از صحبت مردم پايم
تا تنهايم هم نفسم ياد كسي يست
چون هم نفسم كسي شود ، تنهايم

شيخ بهائي

/ 35 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرتضی

سلام. خوب نوشته ها رو توضیح دادین. اما به نظر من ( مخصوصا تو این جمله ) وسوسه ایستادن مقابل عقاید و باورها نیست.

mehran

سلام. اين متن رو هم کپی کردم تو اون متنها که می خوام کتابش کنم.

ليلا

سلام. نگاهت را دوست دارم،از هيچ کلامی گذر نمی کنی بی تأمل!...هنريست ليلای عزيزم:) تفسيرت از مرگ و احساس ما در آن لحظه ها تعبير نابی بود،فکرش را که می کنم همين است!همين احساس و همين دليل!لااقل بيشتر اوقات... هميشه سبز باشی و سلامت نازنين،سرشار از آرامش و آرزو...

saeid

با سلام شعر آخر واقعا زيبا و ظريف بود متشکرم عزت زياد اريش

مژگان بانو

سلام بر مستر اسپايدر گرامی! من که فکر می کنم عاشق شده ايد!

مژگان بانو

سلام ليلا جان! شرمنده ام! نيمه شب پيام نوشتن همين است! پيامی را که بايد در وبلاگ مستر اسپايدر می گذاشتم اينجا گذاشته ام. راستش من زياد کتابهای روان شناسی نمی خوانم.. معتقدم برخی چيزها جنبه شخصی دارد و به تجريبات شخصی آدمی بر می گردد اما از نقطه نظراتتان استفاده کردم. زنده باشيد.

بانو

من باز هم اومدم اينجا... حسابی به نوشته هات فکر کردم ليلا جون و يه مطلب در مورد عشق از جبران خلیل برات می نويسم: اگر عشق فرا خواندت برو با او گر چه راهش صعب و نا هموار است و اگر بر سرت بال افكند تسليمش شو گر چه شايد تيغ نهان ميان شهپرهايش در جانت بخلد و اگر با تو سخن گفت باورش كن گرچه شايد آوايش رويا هايت را در هم شكند كه باد باغچه را زيرورو مي كند.

solaleh

سلام . و ممنون . اينجا جای قشنگی است . مراقب احساس قشنگتان باشيد

پريا

سلام .. احسنت .. منم هميشه ميگم .. انشانها خودخواهن .. هميشه ناراحتيامون واسه خودمون است .. چون .. چيزی رو از دست داديم .. چون نيست ... کاش واقعا ديگران رو دوست بداريم