بعض تلخ !

كودك بالاي سر مادر به خواب رفته بود و مردي ميان اين هر دو با كفشهائي خاكي و در دست ،موهائي ژوليده و تيره از مصيبت، دست بر پيشاني ،روي قاليچه اي چهار زانو شسته بود . زني پائين تر مويه جانسوزي مي كرد و دخترك جواني در حالي كه مي گريست و شيشه ء عينكش غبار گرفته بود، زن را به استغاثه نشسته بود كه بر خيزد . پسري با موهاي بلند، خرما و شيريني خيرات ميكرد ... در مويه هاي زن اما هنوز شريكي نبود . من آن سو تر به تماشا، چونان چهرهاي ديگر ايستاده بودم... " الهي من مي ميردم نميديدم تو رو تو گور ميزارن . دختر نازنينم . دختر محجوبم عزيز باهوشم براي تو زود بود ... " بعض كرده بودم به تك تك چهرهها نگريستم در چشمشان اندوهي نشسته بود بعضي از سر دلسوزي و برخي از روي شناخت زن در گور !
او را مي شناختم در گذشته اي دور، چهره اي مخدوش در ذهنم ميگذشت ... در ميان كنكاش چهره ها ناگاه چهرهء عزيزي را ديدم . نگاه اندوهناكمان در هم آميخت به سويم پرواز كرد گوئي، تنگ در آغوشش گرفتم انگار ميخواستم تمام ناراحتيش ،تمام بغضش ،تمام هستي تلخش را درون من خالي كند ... زن به گور سپرده شده دختر خاله اش بود . اشكهايش شانه هايم را آلوده به تلخي از دست رفتن نمود و خيسي گونه هاي من تنها نشان همدردي با او بود .صورتش را در دستانم گرفتم او همچنان ميگريست و صدايم ميزد . گونه اش را روي گونه گذاشتم در گوشش زمزمه كردم : " عزيز من آرام ! مرگ هميشه اينقدر نزديك است ... " بوسيدمش مي انديشيدم كه نداشتن او چقدر برايم دشوار است . چقدر دوستش دارم ! ...
آرزو كردم كه هميشه زنده بماني تا من بتوانم دوستت بدارم برادر زاده عزيزم !

پ . ن : اعتراف ميكنم كه من حتي در دوست داشتن بسيارم نيز خودخواه بوده ام ...

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهران

سلام. ممنون كه بهم سر مي زنين. مطلب جديدمو حتماً بخونين.سبز باشين.

رها

ليلای عزيز از اينکه به خانه ام سر زدی ممنون...........اری چقدر مرگ نزديک است و ما چقدر قدر کسانی که دوستشان داريم، قدر دوست داشتن هايمان و حتی قدر خود خواهی هايمان را نمی دانيم!!!

adamak

سلام عزیز! خونه ی نو مبارکا باشه! زیباست اون هم از نوع خیلی زیاد و چشم نواز....درباره ی مطلبت هم حرفی ندارم و حتا سعی می کنم به این جور مسایل فکر هم نکنم....شاد باشی...تا بعد...

محمد ـ رها

سلام...ممنون.... اينكه كسي يادش نباشه روز تولد ادمو چيز مهمي نيست اما اگه اين بياد نبودن نشونه .... بگذريم.....اين نوشته عادت من باران خيلي قشنگ بود ودر عين حال خيلي غمگين...نمي دونم چرا نگاتون اينقدر به خودتون بده....هي به خودتون مي گين خودخواه و...دوست ندارم نوشته هاتون اينقدر غمگين باشين... دوست دارم وقتي زير بارون مي رين چتر رو بذارين كنار و خودتونو بسپارين به قطرات بارون....بي خيال همه اتفاقاتي كه افتاده فقط سردي قطرات بارونو حس كنين.....راستي خدا رحمتش كنه

پروا

ياد يک تکه از تکه شعرهای کيارستمی افتادم....زنی آبستن ...می گريد ...بی صدا....در بستر مردی خفته ...........يا اين شايد که : زنی بيدار ....دل کنده ار نوازش....در کنار مردی خفته .....! نمی دانم . ياد اينها افتادم .....همين!

mehdi

سلام.سبز باشی

پريا

سلام ... خيلی زيبا بود ليلا جان .. بغض کردم .. می دونی من هر وقت مادری رو می بينم که دختر جوونش رو از دست داده .. حالم خيلی بد ميشه .. ياد مادر مرحوم فروزان افتادم .. هرچند نديدمش ..چون طاقت صداها و ناله هاش رو نداشتم .. اما تعريفشم دردناک بود

ليلا

عمو سيبيلو :) اسميست که دست کمش لبخند را روی لبان آدم ميکارد ... راست ميگوييد پنجره وبلاگ با کرکره مغازه فرق دارد و پائين آوردن ها نيز با هم اما فراموش نکنيم که اولين چيزی که بخاطرش نوشتيم و هنوز هم مينويسيم خودمانيم حضور ديگران در وبلاگهای اينچنينی دخيل کردن آنهاست پس نبايد از آنها فاکتور گرفت ... با اينهمه بهتراست تمامش کنيم .

ليلا

محمد ـ رها . مهربان! آدمها همينجوری خودشان را خيلی بزرگتر از آنچه ميگويند ميبينند . ميدانی شادمانی انرژی زيادی ميگيرد برای نوشتن ،اما اندوه انرژی کمی . از طرفی ما عادت نکرده ايم ديگران را در شاديمان شريک کنيم اين است که در اندوه شريکشان ميکنيم ... ميبينيد که باز هم خودخواهانه است . خودخواهی را تقبيح نميکنم يادآوری ميکنم به خودم برای آنکه فراتر از حدم نروم . و اما باران ...ميدانی ديروز می انديشيدم که خدا بيکار بوده است يک فرشته ای را اجير کرده تا دانه های برف و باران را بشمرد و بنويسد ؟ اما خدا که بيکار نميشود ... چترها را بايد شکست به شرط اينکه خودمان نشکنيم ... زير باران بودن چه با صدای برخوردش روی پوست پلاستيکی چتر و چه روی نوازش آرام پوست هر دو يکيست حالی که به تو دست ميدهد مهم است .

abolfazl

با عرض سلام:هميشه متنفر بودم که در عزای عزيزی شرکت کنم...هميشه متنفر بودم که شاهد فراق باشم...هميشه از مرگ ديگران ناراحت شدم...اما می دانی!که اين تنفرم از حسادت نشأت گرفته است؟!مرگ پايان راهی کوتاه! و آغاز راهی نا پيداست؟!مرگ آغاز زندگی ای است که نوع و نحوه آن را در حيات مادی خود مشخص کرده ايم!شاهد مرگ ديگری بودن خيلی سخت و جانکاه است! شاهد مرگ ديگری بودن به مانند قالب تهی کردن است!!!....بدا به حالم که به کررات جان تهی کردم! ولی جان به جانان نسپردم!!!!!!!!!