هیولای درون

درونم هیولای بزرگیست که مدام نعره میزند و ناخن می کشد به دیواره های جان و روحم! و  من خودم را می فریبم که این بخش غیر واقعی ذهن من است، که هر آنچه دارد اتفاق می افتد تنها گوشه های دروغ خوابها و کابوسهاست!

نمی گذارم هیچ لحظه ای وارد این خوابها بشوم!

اما هفته ای یک بار، هیولا چشم در چشمم می ایستد! و من سر دخترک داد می زنم! شروعش هر هفته همینطوریست! و این دخترک چه پناهی دارد جز مادر! مادری که در این لحظه ها مرگ خودش را بیش از هر چیز آرزو می کند!

چند ساعت بعد... تو هنوز نگاهت را از دیوار برنداشته ای! و من ده ها بار صورتت را بوسیده ام اما هنوز بغض نگذاشته بگویم که دوستت دارم!

دخترک هم شبیه من است! اولش می گوید: خواهش می کنم بریم خونمون! من نمی خوام بیام! ... و بعدش که حال مرا می بیند می گوید: همینجا بمانیم مامان! یک جوری می گوید که دل هیچ کداممان نشکند! و شروع می کند به خاطره تعریف کردن: اونوقتا که مادرجون جوان بود یادته؟ منو نگه می داشت شما می رفتی سر کار، بهم آب میوه می داد، برام تخم مرغ درست می کرد، با هم می رفتیم تو بالکن... یادته؟

آن وقتها انگار که خیلی خیلی دور است!...

- یادمه عزیزم، بازم مادرجون خوب میشه ولی اینبار ما می بریمش خونمون، ما براش غذا می پزیم ... و مثل رویا آسمان آبی می شود ، ابرها می آیند و پف می کنند، سوار اسب بالدار می شویم و به بلندیهای دروغ می رویم!

ولی هنوز تو چشمت به دیوار است و دریغ از حتی یک کلمه!

/ 9 نظر / 34 بازدید
رخشان

این پنجه ها، به چشم های من که فرو رفتند، پرده های اشکشان درید... بارانی شدند... [گل] برای کسی که گل های کلماتش را سرمای نگاه دیوار از شکفتن باز میدارد... می بوسمشان از راه دور و امیدورام این سرما دیری نپاید و آن بلندیها دروغ نباشند.

nazari

هيچ گاه آرزوي مرگ نكن حتي براي خودت راستي؛ آن وقت‌ها خيلي خيلي دور نيست،‌اين ما هستيم كه از آن وقت‌ها كيلومترها فاصله گرفتيم و در آخر؛ دروغ هميشه پستي است و اصلاً بلندي ندارد

مجتبا تقوي‎‌زاد

سال‌ها پيش وقتي آن شعر معروف را براي مادرم نوشتم ، گفتي :« اين چيه مجتبا؟چي مي‌گي تو؟راسته؟» و ديالوگي بين مان شكل گرفت. راستش اين روزها اينقدر به خودم فكر مي‌كنم كه دروغ است بگويم به جان كسي و براي كسي دعا كرده‌ام اما شايد دليلي داشت اينجا آمدنم. مادرها نبايد ساكت باشند. مادرها نبايد به ديوار نگاه كنند. من فقط مي توانم امشب بنشينم و موقع امن يجيب خواندن يادشان بياورم ... باقي حرف اضافه است ...

کوثر

:(

گلادياتور

چقدر بد چقدر ترسناك كه عصباني بشي و بر سر عزيزترينت خراب بشي و آگاهانه ترس رو در چشماش خانه بدي!

نهان

... و دریغ از یک کلمه!

فرشته

اشکم را درآوردی...

متین

سلام من نسبت به خوبی های مامانم خیلی بی لیاقتم هر وقت دلم از نامهربونیام نسبت به محبتاش ناراحتم می کنه می رم یه شعر که در مورد مادر هست گوش می دم اینقدر گریه می کنم . یکم به خدای خودم قول می دم که اذیتش نکنم و بعد باهاش مهربون می شم. ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا