« تا » !!

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم ر بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد .

***
گفت:« بيا براي دوستيمان بک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را موچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادنرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .


زری نعيمی

/ 24 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
naser

سلام. خوشحالم که به جمع شما ملحق شدم البته اگر قابل بدونيد. اقا ما جديد ا احساس کرديم که ميتونيم شعر بگيم يا شايد هم شعر ورو.اما از تون و از همه دوستان تمنا دارم که کمکم کنند تا اين شعرووروم به شعر تبديل شود.. ..حالا منتظرم که وبلاگ را نقد کنيد البته شعرش رو.......مرسی تا بعد. خوشحال ميشم برام بگی چه جوری بنويسم..

اباذر

سلام... اينو خیلی وقت پیشا خونده بودم ولی یاد آوریش جالب بود... خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره... دوستیاشونم حتمن تا نداره دیگه :) ولی خوب آدما که لک لک نیستن...

ابوالفضل

با عرض سلام: به جز ذات باريتعالي همه (تا) دارند . يكي (تا) همرنگ ،و ديگري (تا) همه رنگ. خدا كند هميشه ، همه ما (تا) همرنگ باشيم . از متني كه انتخاب كرده بودي لذت بردم . موفق باشي.

ابولفضل

با عرض سلام : احتراما معروض مي دارد كه خود حقير نيز نمي دانم كه نسل چندمي محسوب مي شوم ، و اصولا با اينگونه تقسيم بندي ها كه آحاد يك پارچه مردم را به نسل هاي مختلف تقسيم مي كند مخالفم. و تفاوت را تنها در نوع نگرش بر جهان هستي و چگونگي بهره مندي از آن مي دانم كه آيا زندگي حيواني داريم يا انساني !بهر صورت از اينكه حقير را سرافراز نموديد ممنون هستم ؛ اميدوارم هميشه سرافراز باشيد.ضمنا در خصوص زود بودن اظهار نظر در خصوص داستان كاملا با شما هم عقيده هستم، زيرا تاكنون كه جند ماه از توزيع (خاص) كتاب گذشته است عكس العملها و واكنشهاي مختلفي را مشاهده نموده ام و حتي در يكي از شهركهاي مسكوني يكي از ارگانها از توزيع آن جلوگيري بعمل آمد،وقتي كه كاشف بعمل آمد مشخص شد مدير شهرك اصلا كتاب را نخوانده است و تنها بر اساس ذهنيتهاي داده شده تصميم گرفته است !!!اي كاش همه به مانند شما تا وقتي كه كاملا موضوع را به انتها نمي رساندند ، ابراز عقيده نمي كردند. مجداا از حضور سبز و اظهار نظر آگاهانه تان تشكر مي كنم.

ابولفضل

باسلام مجدد: راتش در خصوص قسمت آخر متن نوشته تان سوالي برايم پيش آمده، هرچه سعي كردم از طرح آن خوداري كنم ،ظاهرا كنجكاوي مانع گرديد؛ لذا جسارتا خواهشمند است ابهام را برايم مرتفع فرماييد. و اما ابهام: خوردن هردو شكلات توسط مخاطب ، به نظر حقير كنايه از فراموش كردن گذشته ميباشد، و به نوعي پشت پا زدن به تمامي تعلقات گذشته!نمي دانم مفهوم كنايه را درست درك كرده ام يا خير!؟ با عرض پوزش مجدد /

پوریا

سلام و ممنون که اونورا سر زدین .. حقیقتش اون متن رو یکی برام فرستاده بود و از ماهیت نویسنده اش خبر ندارم ... در ضمن خیلی قشنگ می نویسین :)

مرتضی

سلام...بازم اومدم شکلات بخورم...

tinatuta

اولين باره که اينجا ميام ولی تا هميشه بهت سرميزنم...

هیچ

خیلی زیبا بود و سرشار از ناگفته ها کاش دوستی ما هم "تا" نداشته باشد برای من "تا" ندارد اگر هم تا داشته باشد "تا بینهایت" است اگر داشت قطعا" مهمان این صفحات و مطالب نبودم این متن اکنون اینجا نبود آن هم بعد از بیش از 10 سال ...