نگاه زاويه دار !

انگار چيزي از درون، دارد مرا مي جود ! با سرعت وحشتناكي دارم سقوط ميكنم ... از من نپرس ! نپرس چرا ؟ نپرس چگونه ! انگار زندگيم با زندگي آندره در كتاب خرمگس گره خورده است ! خدايا من از كجا به اينجا رسيده ام . چرا مدام از بيراهه ميروم در حالي كه ميدانم راه چيست ! درست مثل همين حالا كه شنبه امتحان دارم اما نميخوانم وقت را ميكُشم ...خدايا ! دارم در روز امتحان تو ، برگه خالي رد ميكنم ! خدايا ! مي ترسم ... شيطان مرا وسوسه ميكند مي ترسم ... امروز نوشته هاي يك سال گذشته ام را ميخواندم ... تمام شور من ! تمام حسم ! تمام توانمنديم ! تمام صداقتم ... واي خدايا !
نپرس ! نپرس ! جوابي نميتوانم بدهم ... از درون خالي شده ام ... جاي چيزي عزيز درونم خاليست . جاي حسي ناب ! ديگر توان اعتماد كردن ندارم . ديگر انرژي مهر ورزيدن ندارم . ديگر نميتوانم لبخند آدمها را باور كنم . ديگر نميتوانم به كسي بگويم دوستت دارم ! از هراس هاي هميشه مي ترسم از تلاطم موجي عظيم كه مرا بلعيد مي ترسم از روياهايم كه ديدم بر دست باد مي روند مي گريزم.
واي نوشته هايم ! چقدر دوستشان داشتم چقدر دوستشان دارم . خيليهايشان را دوست داشتم اينجا مي آوردم ! اما آدم گاهي نميخواهد نگاه هيچ محرم و نامحرمي به زاويه تاريك احساسش بيفتد . آنها مال اينجا نيست . آنها اصلا به كسان ديگري تعلق دارد . آنها شايد تنها چيزهائي باشد كه از ليلاي حقيقي باقي مانده است ...
همين نوشته دو خط موازي كه در 15مهر هشتاد و يك نوشته بودمش باعث شد حس عجيبي نسبت به خودم پيدا كنم احساس ميكنم به خودم خيانت كرده ام ، به آن وبلاگ پاك شده ام . انگار چيزي را از خودم ربوده ام ! نميتوانم شرح بدهم ! نپرس ، نپرس تو نخواهي فهميد مي آئي و جمله اي مي نويسي اما از اين روح سرگردان خسته ام چيزي نخواهي فهميد . اينجا دنياي كلامهاست و نظرات . تو تابع افكار ديگران ميشوي و آن وقت براي كسان خاص مينويسي . ديگران حرفت را ميشنوند اما حست را درنمي يابند چون نوشته ات مثل روزنامه ايست كه هر چند روز يكبار منتشر ميشود ! مگر نه اينكه آدم بايد براي حقيقت وجوديش تلاش كند؟ براي قلمش تا ضعيف نشود؟ براي حسش تا نميرد؟ براي علمش تا متوقف نشود؟ براي روحش تا وسيع شود؟ براي انديشه اش تا دريابد بفهمد و رشد كند؟ ! اما چگونه؟ وقتي تودر شاخه اي از مثلا ادبيات قرار گرفته اي ! خودت را ملزم ميكني كه زير پرچم قراردادت بايستي و مدام به خودت يادآور ميشوي كه : حواست باشد كجا ايستاده اي . بله ميشود مرزها را شكست ! ميشود ! اما پس حد چه ميشود؟ ! حد من ، حد تو و حقوقي كه براي وجود نظم با آن موافقت كرده ايم ! آه آدمها هميشه حدود را فراموش ميكنند ! مگر ميشود اصلا آدمي را در چارچوبي گذاشت ؟! مگر ميشود اين هستي خروشان را بندِ چيزهاي كوچك كرد ؟!
واي خدايا ! من دلتنگم ! نه !! دارم مي ميرم ! نميدانم چه ام است ! من مال اينجا نيستم ! من ميخواهم خودم باشم وقتي غمگينم ! وقتي شادمانم ! وقتي پريشانم ! وقتي بيزارم ! وقتي دوست ميدارم ! ولي وقتي ميايم و نگاه آسماني تو را به تماشا مي نشينم ديگر حق ندارم هر چيزي بنويسم بايد طوري بنويسم كه تو ( توئی که توان درک داری ) بفهمي . بايد هم دارد ! وگرنه به چه درد ميخورد ؟ اينجا اين توئي كه مرا نقد ميكني . شايد من چيزي نگويم . شايد برنجم يا شايد شادمان شوم . اما بي شك مي انديشم ! به آنچه گفته اي و به آنچه خودم در وبلاگ تو مينويسم ! ميداني اينجا آدم نيازمند ميشود ، وابسته ميشود ! اما باور كن رنج ميكشم وقتي ميبينم حرفهاي روشنم را هم نميفهمي ! من احتياج به فهميده شدن دارم همانطور كه تو داري ! ميخواهم به تو كه اين نوشته را ميخواني بگويم :كه وبلاگ نويسي بده بستان پيام نيست بده بستان انديشه است . حس است . آموزش است اصلا .
به من نگو چرا از خودت نمي نويسي ؟ چرا از خودت نمي گوئي ؟ نگو ليلا چه ات است ! در حالي كه نمي توانم و نبايد بگويم ! بيا و محبتي كن ! به من چيزهاي خوب ياد بده تا من هم بياموزم با تو چنين كنم .

/ 59 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
TokTaM

به کمکت احتياج دارم ....

khorshid

سلام. اگر نوشته اين دفعه وبلاگم را بخوانی در می يابی که چه انداره به احساست نزديکم.ليلا!چه خوب گفتی تنها رازهای دلت را کسی درک می کند که دلی سرشار از راز دارد!ولی ليلا اينجا اين آسمان آبی که برگزيدی مامنی است که لحظه ای دور می شوی ار جنجالهای درونت و بهانه ای است برای پرواز پس اين آسمان آبی ات خانه دل توست...گرچه خانه ای است که هميشه پذيرای مهمانانی است با نگاههای متفاوت..نگاههای مهربان نگاههای ژرف نگاه های ساده و صميمی و تو از هر يک از اين نگاهها چقدر می آموزی و در می يابی که هستند دلهايی که چقدر به تو نزديکند...ميدانی من هم هيچ گه از تلاطم درونم نمی نويسم گاهی در اوج سياهی دلم از سپيدی می نويسم و اين زيبا ترين قسمتش است که تو در اوج غم از شادی بنويسی شايد دلی با خواندن واژههای سپيدت شاد شود آرام شود بيانديشدو....ولی گاهی به فرياد دلت هم برس گاهی واژه های دلت می خواهند پرواز کنند دريچه ای می خواهند که رها شوند که ديوار را بشکنند..نه هميشه ولی گاهی لازم است....شکست هراس همينجاست..گرچه واژه های تو هميشه سبزند چرا که هميشه از دل بر می آيند..واژه هايت را هميشه دوست می دارم ليلای عزيز

khorshid

راستی ممنون از لينکت..نمی دانی چقدر خوشحالم که خورشيد دلم به آسمان آبيت پيوسته است...هيچ غمی را به آسمان آبی دلت راه نيست....شاد باشی هميشه در پناه آرامش

ali

سلام .. بالاخره کامل شد.....سری بهم بزن تا ببينی منظورو از ايرانی باشيد چی بود

solaleh

سلام . مگر بلد نيستی حد را به سمت بی نهايت ميل دهی ؟ اگر دوست داری ... فقط اگر بخواهی

مژگان بانو

سلام ليلا جان! اميدوارم از اين مرحله به سلامت بگذری. برای همه ما پيش می آيد.

gholi

انشاالله خوب درکت کنند

آشنا

سلام خواهر گرامي نوشته‌اتون رو بدقت خوندم...مشكل اينجاست كه ما داريم به مجاز رنگ حقيقت ميزنيم،مدتيه كه ميبينم وبلاگها و نظرخواهيها همه داد و ستد شده،بازي شده،همه هم ميدونيم كه داريم بازي ميكنيم ولي به همديگه نشون ميديم كه خيلي هم كارمون واقعي و پرمعناست،من كه مدتيه نظر خواهي رو برداشتم و اينطوري راحتترم...چيزي كه گمشده همه ماست خداست،ما عادت كرديم كه خدا رو به سليقه خودمون معني كنيم و بهمين خاطر گرفتار خيال شديم و از خداي واقعي دور افتاديم،فقط عشق خداست كه ميتونه روح انسان رو آروم كنه و انسان رو به بي‌نهايت گره بزنه،بدون رسيدن به بي‌نهايت هم هميشه در حال فقدان و اضطراب خواهيم بود،بايد بسمت خدا حركت كنيم،انشاء الله كه طليعه عشق خدا در قلبتون خودنمائي كنه...در پناه حق

ariya

ليلا جان از اينکه به مبلاگم سر زدی ممنونم آپديت کردم خوشحال می شم بخونی

asemoone koochooloo

سلام واقعا آبی مينويسی.....با خوندن نوشته هات آدم آروم ميشه