آزمون!

گاهی شک میکنم که این خداست که مرا اینهمه امتحان میکند یا شیطان!

چرا آدمها امتحان می شوند؟! چه وقت از کسی آزمونی گرفته می شود؟ و اگر نتیجه ی آزمون مطلوب نبود آیا آنقدر باید تجربه های تکراری داشته باشیم تا بالاخره نمره قبولی بگیریم؟

پسِ هر امتحانی تعالیست آیا یا قهقرا؟!

چه وقت و چرا امتحانی که پیشتر به دشواری قبول شده ای دوباره تکرار میشود؟! آیا آزمونها به دلیل  نسیان انسان تکرار میشوند؟

اگر هنوز امتحان شوی آیا تو محبوبی یا منفور درگاه خداوند؟!

چرا اینهمه شباهت بین آزمون خداوند و آزمون های بشریست! چرا در ممالکی که آزمون های بشری ندارند مردم کمتر از جانب خدا آزموده میشوند؟!

شاید بخشی از این سوالها، سوالهایی بود که من در 14 سالگی از خودم می پرسیدم! در حاشیه این بحث ساده ی سطحی می شود جهان بینی کسی را نشان داد!

من خیلی زیاد به تکرارها فکر میکنم ... هر وقت با رخدادی تکراری روبرو میشوم احساس میکنم افتاده ام توی یک دنیای موازی! ... : "من که اینجا بودم تازگی ها!!" بعضی وقتها فکر میکنم من یک آدم هزار ساله ام! هر چقدر در مورد زندگی آدمهای مختلف بیشتر می دانم دنیای موازی ام بزرگتر میشود!... خیلی وقتها هم احساس گمگشدگی و تعلیق پیدا میکنم و در بیشتر حالاتم دل زده و افسرده می شوم...

نمی دانم این مسیر را کسی رفته است یا نه؟ و اگر کسی یافت شود؛ راهی می شناسد که مرا از مردابی که در آن اسیرم بیرون بکشد!؟

/ 4 نظر / 27 بازدید
رخشان

آیا آزمونها به دلیل نسیان انسان تکرار میشوند؟ همیشه... همیشه... همیشه همین است! برای همین فکر نمی کنم آزمونها بازه و کم و کیف محدودی داشته باشند. حتی توی آزمون های بشری. ظاهر امر این است که آزمون زمان و مکان و ملزومات و حتی اتمسفر مشخصی دارد. ولی وقتی بناست هر لحظه از آموخته ها و اکتسابات و قوانین، استفاده کنیم، یعنی همیشه درس پس دادن، همیشه آزمون دادن. نمی تواند از قاعده ی تکرار مستثنی باشد پس... و گمان نکنم کسی پیدا نشود که این دنیاهای موازی را گیرم با همین نام یا نام دیگر، تجربه نکرده باشد... و گمان نکنم برایش علاجی باشد، مگر سازگاری... پذیرش دائم المتحان بودن، و دائم الامتحان بودن ... سخت یا آسان، فکر می کنم قاعده ی ناگزیریست بهرحال...

کوثر

انگار اگر ازمونی هنوز سخته پس باید دوباره گذروندش اینقدر که دیگه سخت نباشه البته این عقیده ی من نیست ولی ظاهرا معنی مشیت الهی که همه ازش حرف میزنن یه چیزی تو همین مایه هاست ...

یک دوست

درباره دل زدگی و افسردگی قرآن بخوان با تامل در آیاتش هرروز حتی کم و نماز اول وقت را با مواظبت بر نماز بخوان چطور از دخترت مواظبت می کنی مواظب نمازت باش چون یک موجود زنده از نمازت مراقبت کن

دل آرام

نمی دانم نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ! یا به کجا ! دردهای پوسیده و همیشه تازه رو می بلعم و جای آنها خنده های مستانه سر می دهم ... برگ به برگ طعم به طعم رنگ به رنگ زندگی را تجربه کردم تمرین صبوری تمرین نیاز در رنگ های زندگی تجربه را مزه مزه کردم اما رنگ عوض نکردم .. تا کی ! نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ..