عاشورای 92

هیچ سال مثل عاشورای گذشته احساس تلخ کامی نداشتم... نزدیک به چهار دهه از عمرم را که به خاطر می آورم عاشورا برای خانواده ی من روز مخصوصی بود اما سال گذشته ... مادرم فقط اشک می ریخت  و من آرزوی مرگم را می کردم...

امسال احساس بی وطنی میکنم... احساس می کنم غریبم، بی کسم و بیش از همه ی سالهای عمرم خالی ام...

محرم که میشد مادرم بیش از همه ی اهل حرم برای بانو زینب می گریست و می گفت چه به این بانو گذشت؟! من اما اسطوره ی عاشورائیم، عباس بود... حالا می فهمم که معنای این جمله چیست: کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود... یک زن چقدر می تواند قوی باشد که اینهمه مصیبت ببیند و ایستاده باشد! چقـــــــــــــــدر؟! من در یک روال طبیعی مادر و پدرم را از دست داده ام اینهمه درد درونم می پیچد! دل یک زن باید کهکشان باشد تا به چشم اینهمه مصیبت ببیند از کودکی تا مرگ!

خدایا به قدر ظرفیتمان به ما درد بده ! خدایا من از تو بهشت نمی خواهم بهشت من عزیزانم هستند، آرامش و شادمانی آنها، چه مرا به خاطر بیاورند چه نه، چه دوستم بدارند چه فراموشم کرده باشند، خدایا مرا در برزخ این دوست داشتن ها نگه دار که بهشت من همین است...

اولین بار در عمرم در صف نذری ایستاده ام! همیشه ما آن طرف صف بودیم، آنجایی که دست تمنای دیگران ظرف های غذا را از ما می گرفتند حالا من این سو هستم! چرایش را مرتب از خودم می پرسم... شاید دلم می خواسته بدانم که این سو چه حالی دارند آدمها! حرفهایشان را بشنوم، انتظارشان را ببینم ... آخرین مدل ماشین ها می آیند و چند نفری توی صف می ایستند، زنان و مردانی که حتی شاید باور نکنی اعتقادی دارند و ... دخترم خواب آلود در آغوش من است، نم نم باران شروع می شود و تگرگ آنقدر محکم می بارد که زیر پوششهایمان فرو می رود! نیکا جیغ می زند و می خندد، برای او شبیه بازی ست، هیچ کس از صف بیرون نمی رود، من اما ته دلم آشوبیست... حالا درک می کنم که چرا ما همیشه به دست ها پاسخ می دادیم ...

/ 8 نظر / 44 بازدید
رخشان

عزیزم... من هم امثال احساس های تازه ای را تجربه می کردم... خیلی پیچیده... خیلی چندگانه... امیدوارم دلت سبک بشه آبجی:*

دل آرام

هرچه بنویسم و بگویم ارزش اون احساس لحظه ای تان رو کم رنگ میکند، به نوشتار... اما بی انصافی است گلی بابت سپاس گویی تقدیم نکرده رفتن ... [گل[گل] یک لحظه خودم رو در اون حس و حال تصور کردم.غمی به اندازه کوه .. دلی به قدر دریا و لبی خندان به وسعت عشق یک مادر . سخت است اما صیقل میدهد و میزداید.. . ممنون

فهیمه

سلام بر حسین. و سلام بر خاندان پاک نبوت

حوا

همیشه ما آن طرف صف بودیم،حالا درک می کنم که چرا ما همیشه به دست ها پاسخ می دادیم ... خیلی عالی..

آناهیتا آزاد

وای لی لا خانم. حس و حال تون رو چقدر خوب بیان میکنید. فقط میشه گفت عالی. در همین حد میتونم احساسم رو بگم.

ر.م

حقیر با داشتن فرزندی مشکل دار و این همه دغدغه حال چندانی برای رفتن به سایتهای مجازی رو ندارم. صرف از سر تنهایی یک سالی در کلوب بودم که جز دوستان این خانم محترم واقع گشتم که دو روز بعد بی دلیل هم حذفم کردند. خیلی اتفاقی به نوشته هاتون برخوردم و صرفا پرسیدم که شما همین بانو صبا هستین یا خیر. ایام به کام[گل]

داریوش

بیرحمی تگرگ رو انقدر ظریف بیان کردی که آرزو کردم اینجا تگرگ ببارد. و دختر من نیز جیغی از خوشحالی بکشد. سالهاست بی مادر روی خنده و شادی کودکانه ندیده. مهربانی را انقدر لطیف ادا نمودی که حسی گرم در من بر انگیختی.

skyblue.ir

سلام-بسیار احساسی و بسیار جالب درد های حضرت زینب رو با دردهای خودمان که سر سوزنی از آنها نیست توصیف کردید/ لا یکلّف اللّه نفساً إلاّ وُسعها -----