دنیای کوچک کوچک من

 

 

به اشان نگاه می کنم، تمام حرفهایشان را گوش می کنم و به تاکیدهایشان روی حروف خاص یا واژه ها دقت می کنم، شاید اگر می دانستند با چه آدمی هم اتاقند کمی محتاط تر می بودند. خیلی وقت است که یاد گرفته ام آدمها را با صداقتم شوکه نکنم! اما به هیچ کدامشان اعتماد ندارم به همه شان لبخند می زنم و احترام می گذارم، دنیای اعتماد من به آدمهای اطرافم خیلی پیچیده است اما! گاهی هم با سرعت به بن بست می رسد... من همیشه دریچه ی خیلی کوچکی را باز می گذارم، دریچه ای که رو به تونلهای باریکست که جوابهای مشخصی دارد، بعد از آنکه چیزهای زیادی دانستم و آزمونهای کوچکی انجام دادم تازه به درجه ی اطمینان می رسم که شروع به کشش ها و کنش ها و پرت کردن و سرد کردن می کنم، بازتاب همه ی آنها مرا به درجه ی اعتماد می رساند و یا دوباره به عقب برمی گرداند... به همین دلیل اگر به کسی اعتماد کنم  قطعن دوستش خواهم داشت و آنوقت دنیا برایم می تواند اندازه ی همان آدم بشود... این بدترین قسمت تنهائی های من است. دنیائی که درهای محدودی به بیرون شگفت انگیز، زیبا و پر خطر دارد و اگر کلید این درها گم بشود - باید به سراغ روحانی بروم { کلید و روحانی به هم قفل شده اند J }- جائی گیر افتاده ام که می تواند به قواره مرگ کسالت بار باشد.

/ 6 نظر / 31 بازدید
رخشان

امان از زندگی و جبرهاش...

سمیه کرمی

لی لا....هنوز وبلاگ می‌نویسی...هنوز قالب وبلاگت همونه که بود...هنوز هستی...خوشحال شدم...

فاطمه

وب قشنگی داری ... معنی اسمت چیه ؟ فکر کنم یاس بنفش ... درسته؟

مجتبا

لي‌لا نمي‌دانم چقدر در اين حس شريكيم اما من اين روزها به سال‌هاي گذشته فكر مي‌كنم. حس مي‌كنم آدم‌هاي همين 5-6 سال پيش خيلي قابل اعتمادتر بودند. اين روزها از تمام دنيا بوي توطئه مي‌شنوم. چه بايد كرد؟ گاهي فكر مي‌كنم من به يك بدبين بزرگ بدل شده ام اما راستش را بخواهي بيشتر كه فكر مي كنم مي بينم من همان مجتبا هستم. همانقدر ساده‌دل و روستايي و زودباور. چه بلايي دارد سرمان مي‌آيد لي‌لا؟

حامد

شاید تو در پشت قفل خودت گیر کرده باشی. شاید همه جا باز باشد. شاید چیزی برای ترسیدن و ترساندن نباشد. شاید آدم ها خیلی راحت تر از دشواری باشند که تجسم شان می کنی. شاید زیادی محافظه کاری. شاید نباید به کسی اعتماد کنی. منظورم این است که شاید نیاز به اعتماد فقط حاصل ترس آدم است. من اصلا نمی گویم که من نترس هستم. نه. من اتفاقا خیلی هم ترسو هستم گاهی. اما بیشتر از دنیا خسته هستم. مشکلم نداشتن زبان مشترک است. و متاسفانه استعدادهای بشری ام برای خلق یک زبان جدید محدود است. بگذریم... کلیدها همان قدر که راحت قفل می کنند، راحت هم باز می کنند... گاهی این قدر مشغول هراسیدن از پشت در هستیم، از این که باز کنیم چه می شود، که فرصت زیستن را از دست می دهیم. یه جایی در همین سریال دوست داشتنی game of thrones می گفت، این که چه جوری بمیری مهم نیست. همه دیر یا زود می میرن. اما این که چه طور زندگی کنی مهمه... اون حادثه قبل مرگ، می تونه بزرگ ترین اتفاق زندگی انسان باشه. آن پرواز از بلندای آسمان، آن عشق بازی یواشکی، آن دزدی کودکانه، آن بوسه های غیر مشروع، آن کتاب هایی که به خاطرشان سری دار زده می شود و گلویی دردیده می شود...

shaqayeq

nobody, including yourself, deserves so much analysis to be considered trustworthy or not. ;)