بیگ بنگ

چیزی که به اش مبتلا شدم، یاس بود... ناگهان متوجه شدم که به هیچ چیز امیدی ندارم.

توی تمام آنچه می خواستم و می دیدم یاس پررنگ شد از آدمهایی که دوستشان می داشتم از کاری که عاشقش بودم از ارتباطاتی که تعریف های درست برایشان داشتم از مردمی که باورشان داشتم از وطنی که تنها بود از حکامی که فرزندانشان را خفه می کردند و خلاصه از کلماتی که می نوشتم و نازشان را می کشیدم همه شان مرا مایوس کردند فرو ریختند و گوئی خوابهای خوشی دیده بودم که توی بیداری شبیه هیچ چیز نبودند جز خاطره ... حالا که اینها را میگویم دارم ریشه یابی میکنم چیز زیادی تغییر نکرده بعضن تایید هم شده است اما دورو برم را آنقدر خالی کرده ام که نور اگر نباشد یک قدم هم نمی توانم بردارم. نور اما کجاست؟ اصول آدم اگر سایه بوده باشد کی امید به نور می بندد؟ یعنی همه اش غلط خوانده ای غلط نوشته ای غلط کرده ای...

آدمهای مایوس تفاوت چندانی با آدمهای عادی ندارند، می خندند، می خوانند، می خوابند و روال کاملن عادی زندگی را طی میکنند اما چیزی در آنها خاموش شده است.

این شروع برای من از هر بار نوشتن دشوارتر است. در بازگشت های پیشین هرگز تا این اندازه تغییر نکرده بودم... نوشتن حرکت سیال من بود و واژه ها فراری نبودند حالا اما  این علاقه ی من نیست یک حرکت تاکتیکی ست... همیشه همه ی این سالها من انگیزه ای برای نوشتن داشته ام حتی وقتی وبلاگم را ترک کرده بودم اما دو سالی که گذشت و اکنون که می نویسم هیچ کدام از آن انگیزه ها را ندارم... من با حس های جدیدی روبرو شده ام که پیشتر نداشته ام ... آن اوایل وبلاگنویسی توی یکی از متن هایم از دلتنگی نوشتم و اینکه کی کشفش کردم... آن وقت هم برخورد عجیبی با احساسم شروع شده بود... تفاوتش این است که وقتی حس جدیدی پیدا میکنی تقریبن محال است که بتوانی ازش جدا بشوی... طوری می شود که اگر بعدها آن شکل حس ها کم رنگ شود باز تو مزه‌اش را می دانی، رنگ و بوش را می شناسی ... این شناخت و اگاهی شبیه به حرف زدن می ماند... وقتی یاد میگیری که حرف بزنی حتی اگر به دلیلی لال بشوی باز حرفهای دیگران را می فهمی ... من با حس های جدیدی برگشته ام نه به این معنا که قبلن نمی دانسته ام بدان معنا که درکشان نکرده بودم و دلایل شکل گیریشان را واقعن – با تمام وجود – نشناخته بودم... اما بدیش آن است که می دانم این شروعیست نامیمون. این حس ها همان هایی هستند که تقبیح‌اشان می کردم و شاید اصولن وجه تمایز من با دیگران به شکل نامحسوس بود...

مودبانه است که از بعضی دوستانم – مشخصن رخشان عزیزم ، مجتبی شاسوسای دوست داشتنی و آیلار مهربان -  تشکر کنم که هرجور که شده ارتباطشان را با من حفظ کردند و اخلاق زهرماری مرا در آن هاگیر واگیر تحمل کردند. محبتشان فراموشم نمی‌شود گرچه به آن در زمانهایی که ابراز شد نیاز نداشتم اما این از ارزش لطفشان کم نمی‌کند. شده بودم یک ببر زخمی که تاب حضور هیچ کس را نداشت فقط خودش باید زخمهاش را می لیسید تا آرام بشود. طبعن در این میانه پنجولهای عمیقی به بعضی‌ها که سعی کردند نزدیک بشوند زدم که گمانم جایش برای همیشه بماند... امیدوار نیستم مرا ببخشند اما ته قلبم متاسفم که از دست دادمشان.

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلادیاتور

خوشحالم که بازگشتی تو ارزشمند تر از تلخی هایت هستی

ندا

و من از همیشه خوشحال ترم که باز مینویسی....این تصمیم را باید زودتر از اینها میگرفتیم...هم تو و هم من!!!

سید حسین

تازه شدم با دیدن دوبارات نخوندم متنو همینی که میبینم باز هستی آسمان من آبیِ آبی شده تو این دنیای مجازی زیباترین صفحه باز برای من آفتابی شده ... چقدر خوبه که سالم سلامت هستی چقدر خوبه که باز هستی نمیدونی چقدر هیجان زده شدم :دی

رخشان

یه کامنت طولانی نوشتم فرستاده نشد[ناراحت] حالا از اول: اول اینکه خیلی خوش اومدی آبجی[ماچ] توی کامنتی که از دست رفت نوشته بودم با اینکه با هم مرتبط هستیم ولی بازم ننوشتنت باعث شد توی دنیای مجازی احساس تنهایی کنم. نوشته بودم برای من و احتمالا برای خیلیا بین سن و قدرت برقراری و حفظ رابطه های جدید رابطه ی معکوس وجود داره... چون بی اعتمادی و ترس و پیش داوری های ناگزیر هر کدوم به یه شکلی سختش می کنن. خیلی خوشحالم از اینکه بالاخره قدم اول شروع دوباره رو برداشتی و امیدوارم انگیزه ی این حرکت تاکتیکی بزودی دوباره تبدیل بشه به علاقه و شک ندارم توانایی هات، قدرت تحلیلت و قلمت هیچی از قبل کم نداره، امیدوارم بمونی و بنویسی[گل]

رخشان

ضمناً قربونت برم اینجوری که تو خودتو ناجوانمردانه وصف کردی شک نکن چه من چه شاسوسا و چه آیلار و دیگران اگه اینطوری دیده بودیمت ( با بلانسبتت اخلاق زهرماری و بشکل یه ببر زخمی!!! چه حرفا به خودت میزنی آبجی!) بی معطلی گرخیده بودیم[چشمک][ماچ] عزیز دلم من اتفاقاً تو رو اینجوری شناختم که با یه کوه مشکل و درگیری و گرفتاری، مهربون و با ملاحظه و به فکر دیگران باقی می مونی و مطمئن باش دوستایی که برات موندن بیشتر بخاطر همه ی خوبیهای خودت بوده. بمون و بنویس، با آرامش و علاقه... راستش نمیگم با امید چون به این نتیجه رسیدم که امید چیزی نیست که بشه دنبالش دوید و محکم تو چنگ گرفتش، امید یکهویی غیبش میزنه گاهی و پاورچین برمیگرده تقریباً همیشه، نرم نرم و ناخودآگاه لابلای خوشی های کوچولو کوچولوی زندگی جوونه می زنه، و وقتی به خودآگاهی نسبت به امید میرسیم که گل کرده باشه، غافل از اینکه کی اومد و نشست و جوونه زد که حالا بخواد گل بده... آخ که دلم میخواد بشینم تا صبح برات بنویسم از خوشحالی اومدنت مدتها بود برای کسی کامنت طولانی ننوشته بودم. [ماچ]

پرنده

روز وصل دوست داران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد من که هیچ گاه فراموش نمی کنم . . . !

کوثر

سلااااااااااااااام همیشه به اینجا سر میزدم اینبار ذوق مرگ شدم. تو این مدت هر بار که رو در رو با هم حرف میزدیم چشمامو به گل قالی میدوختم و با خودم خیال میکردم که دارم این حرفا رو میخونم چون نمیخواستم باور کنم که این ظرفیت بی نظیر نوشتن بلوک شده. خیلی دوستت دارم. خوش اومدی , راحت باش خونه ی خودته ((((:

مجتبا(شاسوسا)

چرا فقط 1024 حرف؟ حرف ها خيلي بيشتر از اين هاست. لي لا ، همه ي ما روزهاي و سال هاي بدي داريم. گريزي ازش نيست. من كاري نكردم. من فقط به وظيفه ي برادر كوچكي عمل كردم. من برگشتنت را ميمون مي دانم و مي خواهم اميد ببندم به فردايي كه روشن است.دلم روشن است لي لا. دلم روشن است.

ای لار

مولانا را یادم انداخت: باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم... گاهی وقت ها به جای گفت، باید نشست و شنفت...

نسترن

لی لا .... منو خاطرته؟