اینجا لبه ی کابوس های من است...

اینجا لبه ی کابوس های من است... لبه ی برنده و تیز آن و می دانم که به زودی سقوط خواهم کرد... همین حالا بی کمک دیوارها و صندلی ها انگار که شکسته شده ام... روبرو شدن با این کابوس؛ هراس تمام زندگی ام بوده است، ترس بدترین خواب هایم از کودکی تاکنون.

و این تنها حقیقتی است که هیچ وقت آمادگی مواجه شدن با آن را نداشتم ...

تمام خاطراتم زیر چروک های چشمانم قدم می زنند ... و روی مردمک چشمانم جز همه ی آنچه دارد رخ می دهد نیست... و اشک که سر می خورد و براق می چکد و دندانهایم که برای سکوت زیر فشار هم له می شوند و زبانم که لوله می شود و بعض را هل می دهد ته حنجره.

حالا وقتی ست که اگر قرار باشد دعاهایم مستجاب شوند، پایان درد من نیز هست لیکن می بینم که دعاهای مادرم مستجاب نشدند... زنی که تمام عمر برای توئی که خدایش بودی بندگی کرد!!! و منی که بی اعتقاد به تو خواهم مرد، سرآخر!

این روزها برای من تازه نیستند پیشتر هم صدای قدم های مرگ را شنیده بودم اینبار اما خیلی سهمگین حرکت می کند با صدای بلند آآآآآآآآآه و در روشنی خیره کننده ی ناامیدی.

 

/ 0 نظر / 26 بازدید