هنوز زنده ایم

این روزا چی میتونه حالمونو خوب کنه؟

انگار لبخند و خندیدن هامون خیلی موقتی شدن. اگر قبلترها یکی با خرید ماشین یا خونه می تونست چند سال خوشحال بمونه که یه اتفاق بزرگ یه قدم بلند تو زندگیش برداشته الان چندماه بعدش داره به این فکر میکنه که این خونه یا ماشین مناسبش نیست و حالا که تونسته یه همچین کاری بکنه پس میتونه بهترش رو داشته باشه و این شروع یه سری اتفاقای ناخوشاینده... چطوری بیشتر پول دربیاره؟ چطوری یه کار جدید پیدا کنه؟ چطوری فلان چیز رو بخره که چندماه بعد سود بکنه روش؟ چطوری جواب کسی که میخواد خونه یا ماشین بخره و ازش پولی درخواست کرده رو بده که پس اندازش رو بهش نده؟ چطوری پولاش رو از همسرش پنهان کنه که یه وقت هوس سفر و طلا و انداختنش تو یه کاری به سرش نزنه؟ و یه عالمه چطوری دیگه... قطعا ما توقعاتمون خیلی بالا رفته. هم توقعاتمون بالا رفته هم حد و مرز برای خودمون قائل نمیشیم.

من اگر دنبال این نباشم که از همسرم برای تولدم برای سالگرد ازدواجم برای روز زن یا مردم برای ولنتاینم برای شب عیدم و ... چه هدیه ای دریافت میکنم یا میدم ، شاید این زنجیره ی ولخرجی با یه شاخه گل یه کیک کوچیک یه بوسه یه جمله ی تعریفی ناب و احترام آمیز جلوی دیگران از هم بپاشه و تبدیل به یه اتفاق خوب بشه.

چمون شده ماها؟ دیگه کارمون از چشم و هم چشمی با دیگران گذشته و به حسودی به خودمون رسیده ... اینکه تو پارسال برای من فلان چیز رو خریدی امسال چرا نخریدی؟ تو پارسال به فلانی اونقدر کادوی تولد دادی امسال چرا اینقدر دادی؟ من اون سال کادوی ازدواج به فلانی اونقدر دادم نمیشه امسال به بهمانی همونقدر ندم... فت و فراونن از این مثالا...

اگر شکممون اندازه ی نیم کیلو میوه جا میگیره به خاطر مفید بودن میوه میریم از هر کدوم یک کیلو میگیرم و بعد منهای اون نیم کیلو بقیه اش رو می ریزیم دور... به همین نسبت کشاورز زودتر محصولش رو برداشت میکنه که تو رقابت نوبرترها جلو بیفته فروشنده با تعریف الکی جای ۳ تا سیب ۶ تا سیب تو پاچه امون میکنه ... و زباله ها... پلاستیکا... مریضیا... زیاد و زیادتر میشن.

ما داریم کرم میزنیم... خراب شدیم... لک شدیم... کپک زدیم... چطوریه که نمی بینیم این چیزا رو؟ چرا اصلا هیچ جوره راضی نمیشیم؟ خاله زنک وار در حال نقل قول اخبار نامطمئن و بی منبع هستیم تا یکی بیاد به زحمت حالیمون کنه دروغ بوده ... احمق طور همه چی و همه کس رو سزاوار سرزنش میدونیم جز خودمون رو... و اگر کسی به شکلی این وسط بخواد خوب بمونه و وارد بازی ما نشه متهمش میکنیم به خودخواهی، متهمش میکنیم به فریبکاری، متهمش میکنیم به هر چی دم دستمون بیاد حتی بیمارهای روانی . چون نمیشه اون خوب باشه و من حالم خراب باشه. نمیشه اون دنیاش رو درست و اساسی کرده باشه و من اینجوری تو خودم گم شده باشم. نمیشه اون بخواد پاک و سلامت باشه من اینقدر کثیف و چرک باشم. شاید هم بعدش بشینیم با خودمون بگیم آدم بی ارزشیه اصلا اون زندگی من رو خراب کرد اون من رو از مسیر درست منحرف کرد حالا غلط کرده میخواد درست زندگی کنه.

نه تفاوتها رو می پذیریم و بهش احترام میزاریم نه به شباهت ها قدر و ارزش میدیم . اونی که متفاوته غلط کرده اونی که شبیهه کار خاصی نکرده جز این نباید باشه.

اگر کسی حالمونو می پرسه حتما توقعی ازمون داره لابد تو پیغام بعدیش چیزی میخواد این دفعه که زنگ زده حتما دیگه مقدمات خواستنش رو فراهم کرده. ۱و ۲و ۳ اغلب چنین اتفاقی میفته تازه اگر خیلی طرف آدم متینی باشه وگرنه بار اول بعد از سلام درخواستشو گفته... ما برای اینکه بهم نیاز پیدا میکنیم با هم ارتباط داریم این اصل، درسته.  اما نیازمون نباید اینهمه خودخواهانه و مادی باشه. این عین حیوانیته.

همه مون خشمگین و ناامیدیم. اول کاری به اونایی که حالشون خوبه نداشته باشیم. دوم بریم حالمونو خوب کنیم. خشممون رو کنترل کنیم ، اشکالاتمونو بپذیریم و شروع ب اصلاح بکنیم و بعد راهی برای ناامیدی پیدا می کنیم. ما از خودمون ناامید شدیم. از خودی هامون. درستش کنیم. دیر نیست. هنوز زنده ایم.



/ 2 نظر / 69 بازدید