وب

ساعت ۱٢:۴٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۴ دی ۱۳٩۵ 

یه روزایی که آسمان مثل امروز آبیه آبیه و تکه های ابر رو میشه توش دید، به این فکر میکنم که چقدر زیبایی یه عمر دم دستمون بوده چقدر نعمت جلو رومون بوده که برای ما سالها عادی و همیشگی به نظر میرسیدن. درست مثه همه چیزای دیگه ای که هنوزم متوجه شون نیستیم، مثل چشمهامون که هنوز می بینن، مثل پاهامون که هنوز می دون، مثل گوشامون، انگشتامون و ... حافظه مون که هنوز به یاد میارن... و مثل عقلمون که در دوران زندگیمون چه نوسانها که نداشته، باورهایی که بهمون دادن و چیزهایی و کسانی که باورشون کردیم و حرفهایی که روشون پافشاری کردیم... 

اگر نقاط تاریک نباشن ما هرگز روشنایی رو درک نمیکنیم، همه چیز ساده و عادی و همیشگیه... اگر نوری که از منبع هستی می تابه نباشه ما هرگز چیزی رو نخواهیم دید. 

و شیطان همون موانعی هستن که جلوی نور رو میگیرن، جلوی درست دیدنمون رو جلوی درست فکر کردنمون رو. همون موانعی هستن که مولانا تو قصه ی فیل و اتاقش میگه، هرکسی به فراخور تصورات و خودخواهی ها و خواهشهاش فیل رو درک میکنه. 

واسه همینه که وقتی تو تاریکی هستیم نباید همو قضاوت کنیم چون حتمن یه جای کار می لنگه. راهش اینه که به یه سرچشمه ی روشنایی دست پیدا کنیم. گرچه منابع نور ما اغلب بیشتر از یه چراغ قوه نیست و چشمای ما هم با وجود روشنایی باز چیزایی که بیرون جایی که هستیم رو نخواهد دید. 

وقتی بتونیم باور کنیم که تا چه اندازه بی مقدار و کوچک و حقیریم شاید دیگه اینهمه خودخواه نباشیم، شاید بریم بیرون و بگردیم دنبال منابع روشنایی بیشتر، شاید اینقدر خودمونو بند گذشته و آینده نکنیم، شاید بپذیریم که همینی که هست رو درست و بهتر کنیم. 

این ترسِ بودن تو تاریکیه که ما رو وادار میکنه به هر چیزی چنگ بزنیم، که هر چیزی رو به زور نگه داریم. مثه داستان کوهنوردی که در تاریکی با طنابش از بلندی پرت میشه و ترس از افتادن باعث میشه همونجا یخ بزنه و صبح وقتی فقط اندکی با زمین فاصله داشته پیداش کنن... ما خیلی وقتها در چنین وضعیتهایی هستیم. خودمون رو به طناب باورها و اموال و شغلها و آدمهایی وصل میکنیم و خیال میکنیم اینطوری در امانیم... اما امنیت واقعن تو چیه؟ گاهی تو تماشای یک کوه برفی با آسمون آبیه آّبی و چند تکه ابر، گاهی تو لبخند یه کودک و ... امنیت تو همه ی چیزایی هست که تو رو به خودشون وصل نمیکنن، چیزایی که مار رو به خودشون وصل میکنن فقط مثه یک تار عنکبوتن که خلاصه گرفتار شکارچیمون میکنن. 

باید حواسمون به این ریسمانها باشه...

/ 0 نظر / 31 بازدید