پـــِرت

خورده ام توی شکنندگي حوادث . پذيرش بعضي چيزها واقعا برايم دشوار است .در اين شرايط کلمه دشوار هم کلمه کوچکيست چنانکه وقتي خيلي عاشقي کلمه دوست داشتن کوچک ميشود . به خاطر خدا مرا براي اين کلمات سين جيم نکنيد ... نميدانم چرا اينقدر آدم زود به بودنها و هستها و داشتنها و دانستنها عادت ميکند ! اما اينقدر سخت با نبودنها و نيستها و نداشتنها و ندانستنها کنار مي آيد . من ميترسم که توان تحملش را نداشته باشم . نه نميترسم ميدانم که ندارم ... تحمل از دست دادن و نبودن هيچ عزيزي را ندارم . گمان ميکني خيلي ضعيفم ها ؟! فکر ميکني خدا ، حقيقت ، آدمها و زمان عدم حضورش را تحميلم ميکند ؟! فکر ميکني فراموشم ميشود ؟ وقتي کسي بخشي از وجود توست چگونه ميتواني فراموشش کني ؟ چگونه وجودت را دور مي اندازي ؟! ميشود ؟! ميداني آدمها بار خلافت خدا را روي زمين بر دوش ميکشند اما به گمانم به ندرت کساني آن را پذيرفته باشند . کي ميگويد آدم خودش پذيرفت ؟! مگر نه اينکه همه چيز خواست خداست ! بي اراده او مگر کاري شدنيست ؟ پس اين اختيار چه بوده است که پذيرش بار چنين امانتي را بر عهده انسان گذاشته است؟ ... اين چه تناقضيست ؟ گفتم تناقض ! تضاد از آن چيزهائيست که در وجود همه هست اما جائي در زندگيت بدجور بيخ گلويت را ميگيرد و ميفشارد همين لحظه هاي سخت تحمل است که ميفهمي چقدر تعادل داري ... چيزي پشت من سنگيني ميکند چيزي توي گلويم گير کرده است و دارد مرا ميکشد ... خدا کند اين وضع زودتر تمام شود ...خدايا ! توان آن را ندارم که نگاه شرجيم را از چشمان کنجکاو دور و نزديک پنهان کنم ... کمکم کن تو ديگر رهايم نکن . عزيزانم را از من مگير و اگر من براي کسي عزيزم مرا از او .

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان بانو

از پس هر فرو رفتنی برآمدنی است ليلا جان. اميدوارم که خدا همه عزيزانت را حفظ کند. آمين

اباذر

سلام... خدا طوری انسان رو آفرید که بپذیره بار امانت رو...

mehdi

سلام.دست شما درد نکنه ليلا خانوم.ديگه ما شديم اسير احساسات .از شما توقع نداشتم.از متن اشتقاق خيلی حال کردم.يه سر به وبلاگم بزن شايد نظرت عوض شد.بدرود و موفق باشی

متين

سلام.اولين باره اينجا ميام،وبلاگ جالبي داري.در مورد اين يادداشتت شايد نتونم خوب قضاوت كنم،سرشار از ترس و احساس بود، احساسي كه در همه ما هست به نظر من اين احساس زيباست اما نبايد مانع كمال شود، اي كاش ما’مني جز احساس داشتيم.به ما هم سر بزن يا حق!

مجهول

آمين! شما عزيز ما هستيد ليلا خانم. خداوند عزيزان را از يکدگر نگيرد...

نیما

سلام...راستی دلت برا وطن تنگ نشده؟من که وضعم خیلی خرابه. این روزها؛ دلم هوای تو را دارد/تنگ است و گریه های تو را دارد

محمد ديده ور

سلام ليلا خانم! عيد شما مبارك. تضادها و ترس هايي كه مي گوييد مال ما آدمهاي كوچك است. همانهايي كه در ميدان جنگ، با شنيدن صداي تيري، از ترس جان، به پناهگاه مي خزند. اما آدمهاي بزرگ، در زير بارش گلوله ها و تركش ها، با ديدن شاخه گلي اشك مي ريزند كه خدا چقدر لطيف است! چمران، يكي از آن آدمهاي بزرگ بود... از آشنايي با شما خوشحالم. من هم در وبلاگ «اخبار هفتگي ادبي از اينترنت» زندگي مي كنم! خوشحال مي شوم كه به آن طرفها سر بزنيد و پيامي بگذاريد. لينك شما را به وبلاگم اضافه خواهم كرد ان شاء الله. موفق باشيد. يا علي!

abolfazl

با سلام: ( اگر درست به خاطر داشته باشم ، اختلاف دو قضيه به نحوی که صدق يکی، ذاتاٌ مستلزم کذب ديگری باشد، تناقض است.)! نمی دانم چه حکمتی در تناقض وجود آدمی نهفته است، که جسم او حاضر است ولی پرنده خيال او در سرزمين معشوق در حال پرواز است! شايد همين تناقض موجود، باعث لذّت اين دنيای فانی گرديده است!!! هرچند که اگر همه زندگی غم از دست دادن عزيزی باشد که ديگر اين زندگی نيست، کابوسی است که نامش را زندگی گذارده ايم!!!شايد اين تضاد( که اگر برداشتم از تضاد درست باشد: دو قضيه که صدق هر دو محال باشد، ولی کذب آن دو جائز)برای اين است که خودخواسته ايم ، و يا به اين امر خو گرفته ايم! من زندگی را در خاک بازی گذراندم! وهرچقدر کاخ آرزوهايم بر سرم بيشتر ويران گشت؛خاک بيشتری برای خاک بازی در اختيارم قرار گرفت. حال شما بگوئيد، اين تضاد است يا تناقض!يا...!؟

مجهول

سلام... از لحاظ روانپزشکی اين حالتها گذرا (ترازیشنال) است زودی خوب ميشي ناراحت نباش :)