میخک

مثل میخکی که توی پاشنه ی دردهایم گیر کرده است یا

میخکی که روی قبر کسی گذاشته ام یا

میخکی که روی دیوار برای نصب قاب عکس تو زده ام

درگیرم...

با ...

همه ی خودم در مقابل همه ی خودم...

:

کابوسهایم را دوست دارم چون تو در آن ها هستی اما با هق هق بیدار میشوم، اشک هایم را می خندم  و خنده هایم را ... و قصه هایم را دوباره از روی رد پاک شده می نویسم...

شده ام شبیه کسانی که دشمنانشان را دوست دارند... شده ام مثل پاره گوشتی از تنم که لای دندانم گیر کرده است...

اما به زندگی با درد هنوز عادت نکرده ام... با این همه به شدت بی تفاوتم...

زندگی را قهر کرده ام ... بی هدف، بی امید، بی برنامه...

احساس میکنم به جایی در زمان پرتاب شده ام که قبل تر ها هم آنجا بوده ام...

شاید باید چیزی را دوره کنم ...

مثل وقتی که دستمال به چشم می بستیم و برای پیدا کردن یکدیگر تاریکی را می آموختیم، شنیدن را، بو کردن را، لمس کردن را...

و سر آخر با جیغ هایی از شوق، روشنایی را دوباره می دیدیم و تاریکی را تقدیم چشمان دیگری میکردیم ... و این روایتِ تکراری، این تکرارها، همیشه سوال های زندگی من بوده اند، همانجا ها که ایستاده ام و پرسیده ام: چرا؟!

/ 5 نظر / 12 بازدید
افرا

[گل]درک کردم ولی دوره کردن لازم نیست .به نظرم هیچ جای زندگی شبیه هیج جای اون نیست فقط اینکه باید محکم بایستیم که باد نبردمون.

رخشان

این روزها حال همه اینطوریست... فرقی نمی کند توی کدام لایه ی ذهنمان گوش خوابانده باشد... میل به اندوه عمیق، هم زیستی با کابوس...

فاطمه

چه قدر ارضاء میشم با نوشته هاتون... خود ارضاء...

رویا

عجب تعبیری برای ایهام انتخاب کردی. میخک. آفرین لی لای جان.[گل] حال و هوای مشترک غریبی است این سرگردانی میان توده های عظیم حبابهای لحظه های شفاف شکننده ی براق ذوق برانگیز کم دوام پرهیاهو...

کابوسهایم را دوست دارم چون تو در آنها هستی!! جالب بود چقدر احساس مشترکی است مثل یک اسیر!