یادگاری ها

وقتی مامان رو از دست دادیم تو خونه اش یه عالمه وسیله بود یه خونه ی کامل که انگار برای یه قبیله ظرف و ظروف و رختخواب و چیدمان فراهم بود. بعد از کمی برادرام اول خواستن ما بریم و هر چی که دلمون میخواد رو برداریم. چون خونه دیگه امنیت نداشت... ( این بغض لعنتی آخر منو میکشه ) ...

روز خیلی سخت و طولانی ای بود. من اول نشستم و یه عالمه گریه کردم درست مثل همین حالا ... و بعد هم سر تک تک هر چی که رفتیم دوباره گریه کردم... درست مثل همین تک تک کلمه هایی که دارم تایپ میکنم...

بین همه ی اون وسایل من فقط یه شیرینی خوری و یه سنگ و دو تا گلدون و یه زیر پوش مامان و یه لباس که مامان اصلا نپوشیده بودش رو به اصرار خواهرام برداشتم و به جز آخری برای همه ی اونچه برداشتم دلیل داشتم.

مادرم ظروف شیرینی خوری متعددی داشت اما اون یکی یه چیز خاص براشون بود باهاش یه گذشته ی شاد داشتن و هر وقت میخواستن به مهمونی خیلی احترام بزارن اونو پر میکردن بنابراین من میدونستم که برای مامان استفاده از اون ظرف جزو معدود لحظه های واقعا خوشایندش هست.

مامان هر وقت که میخواستن به گلهاشون آب بدن شروع میکردن شعر خوندن آب دادن و رسیدگی به گلها همیشه با زمزمه هایی همراه بود دلم میخواست بخشی از زمزمه های مادرم همیشه همراهم باشن و البته همون دو تا باعث شدن که من الان باغچه ی خودمو بسازم...

زیرپوش مامان بوی مامان رو میداد نمیتونستم بدون بوی مادرم زندگی کنم اون زیرپوش همیشه تو لباسهایی که مدام استفاده میکنم هست گرچه به مرور زمان بوش رفت اما همین که بخشی از چیزی که با مادرم تماس مستقیم داشته همراهمه برای من آرام بخشه.

و اما سنگ... این سنگ رودخونه ای بیضی که ضخامت قابل ملاحظه ای داره و خرمایی رنگ هست دو سطح صاف داره و برای من یه عمر خاطره از لحظه های خاطره گویی و سکوت های تلخ مادرم و البته تلاشهای سرسختانه اشون برای داشتن استقلال مالی ست.

مادرم معتقد بودن زنها تحت هر شرایطی باید دستشون تو جیب خودشون باشه چه با داشتن ارث چه با کار کردن بنابراین معتقد بودن که برای داشتن استقلال فکری نیاز به درآمد مالی داری.

مامان اصرار داشتن که من برم دانشگاهی در شهر خودم و خیلی هم تمایل به رنج کشیدن برای رفتن به دانشگاه دولتی رو نداشتن بر اساس اونچه تجربه داشتن. شاید هم فکر میکردن من متاثر از شرایط و عواقب دوری از خانواده قرار خواهم گرفت یا شاید دلشون نمیخواست از من زیاد دور باشن نه حتی یک روز.بنابراین وقتی من دانشگاه آزاد قبول شدم اصرار زیادی داشتن که برم همونجا و این البته با تفکر پدرم مغایرت داشت پس پدرم برای تحت فشار قراردادن مامان هزینه ی دانشگاه منو تقبل نکردن و مامان با یه قندشکن و همین سنگ بیضی شکل گردوهای باغمون رو میشکستن و میفروختن تا ۳۴ هزار تومن شهریه دانشگاه من رو پرداخت کنن حین این کار هر وقت که من کنارشون می نشستم حتی خیلی بعدترها داستانهای زیادی از وقایع زندگی مادرم شنیدم و بیشترین زمانی که با اون گذروندم در واقع کنار این اتفاق بود. گرچه از سال دوم پدرم دیگه قبول کردن که باید چیزی که اتفاق افتاده رو بپذیرن اما این تلاش مادرم منو در مسیر متفاوتی قرار داد و برای من یادآور تلاش و سرسختی این زن برای رسیدن به ایده الترین چیزی که باورش داشت بود.

من هنوز هم از این سنگ برای شکستن گردو استفاده میکنم تقریبا هر روز و تقریبا هر روز یادم میفته که زندگی ممکنه گاهی چقدر دشوار باشه و من چطور باید سرسخت و قوی بمونم.


/ 0 نظر / 24 بازدید