گورستان

از وقتی به یاد میارم تا همین حالا، توی خانواده ی من این سوال که « کجا دفن میشیم ؟» یه سوال همیشگی در نسلهای مختلف بوده و همیشه ترس این وجود داشته که « گورستان عمومی محله مون داره توسط غریبه های عجیب و غریب پر میشه و جایی برای ما نمیمونه »

برعکس بقیه افراد خانواده این موضوع هرگز منو نگران نمیکرده. این فکر که « حالا وقتی مردیم یکی تصمیم میگیره ما رو تو یه گودالی بندازه. دور و نزدیکش مهم نیست » همیشه با جمله ی « وااای نگو!!! » تموم میشه که برام خنده داره.

نمی دونم این عدم وابستگی به مکان چقدر می تونه در من غیرعادی باشه و آیا نشانه ای از اختلال هست یا نشانه ای از تعادل روان؟ ولیکن از وقتی یادم میاد حتی از بچگی خودم رو وابسته به یه جا نمی دونستم و برعکس یکی از گله هام این بوده که چرا ما لزوما باید همیشه یه جا مستقر بشیم؟ یه جای خاص برای سیزده بدر رفتن، یه جاهای خاص برای شمال رفتن، یه جای خاص برای مشهد رفتن، یه جای خاص برای تهران رفتن، یه جای خاص برای زندگی کردن و یه جای خاص برای کار کردن.

والدینم معتقد بودند که اصالت یعنی همین و اساسا بخشی از اصالتِ هر چیزی رو حفظ کیفیت هر آنچه بود می دونستن. البته که این منو در زنجیره ی بسته ی بایدها قرار می داد مثلا باید مدرسه ام نزدیکترین محل به خونه بود یا دانشگاه یا محل کار. ولی این منو واقعا خوشحال نمیکرد، امتیازهای خیلی زیادی در کنارش بود اما توش هیچ جهشی وجود نداشت. توی یک دورانی این منو حتی در دایره ی بسته ی روابط هم قرار داد. من دوستی خارج از یک کوچه اونورتر عملا نداشتم. دوستانی بودند که محل زندگیشون یک محله اونورتر بود اما به همون نسبت هم دوستیشون دورتر بود.

من با بخشی از اون عقیده ی والدینم موافق بودم و هستم. سلامت روان و آسودگی خیال بیشتری درش بود. اینکه میدونستی همه یه جورایی مراقب هم بودن یه معامله ی عاطفی یا اجتماعی به صورت پایاپای بود.

با اینهمه منو وابسته به خونه ای که بیش از ۳۰ سال توش زندگی و رفت و آمد کردم و عزیزانی رو اونجا به دست آوردم و از دست دادم و یا اتفاقاتی که گوشه گوشه اش افتاد نکرد. ذره ای حسرت برای از دست رفتنش نداشتم و همینطور محله و کوچه ها و خیابونها و محل تحصیلم و محل کارم و شهرم و از همون وقتها کشورم.

همه ی اینها برای بازمانده های هسته ی مرکزی خانواده ی من همچنان وابستگی داره و براشون به شدت ارزشمند و مهمه.

این به معنی عدم تمایل من به داشتن ثبات نیست اتفاقا من به شدت گرایش به ثبات دارم اما نه در یک ریتم ابدی...

شاید تنها جایی که دلم میخواسته نگه اش دارم همین وبلاگ بوده چیزی که می دونم به مکان بخصوصی تعلق نداره و در هر جایی آدمها می تونن بهش دسترسی داشته باشن و منم از هر جایی ...

اینجا عملا گورستان نوشته های منه و اتفاقا حالا که سوت و کورتره بیشتر دوستش دارم. انگار یه جایی آرام خوابیدم و دارم خواب میبینم.



/ 1 نظر / 71 بازدید
masterazar

این پستتون برام جالب بود دارم فکر میکنم گورستان نوشته ها میشه بهش گفت یا دفتر چه خاطرات از نوع وبلاگ !!!