پـِرت

احساس ميكنم افتاده ام توي دايره اي بسته ... تصوير ديوار مرگ و موتور سواري كه هي ميچرخد و بالا مي آيد توي ذهنم تكرار ميشود و آزارم ميدهد . اين روزها خيلي ياد پدر مي افتم همه اش احساسش ميكنم گوشه اي ايستاده و نگاهم ميكند ... غمگين و خسته با عصائي كه سر يك سگ تازي دارد ... من از وجود او بودم يا او بخشي از وجود من بود ؟ واي خدايا اين جمله وجود كسي بودن دارد ديوانه ام ميكند ... كاش هنوز بود به اش خيلي نيازمندم ... وقتي كنار قبرش مي ايستم ريز ريز گريه ميكنم يه قطره از اين چشم پاك ميكنم بعد يكي از آن ديگري ... آخر آنجا همه ما را ميشناسند . دوست داشتم يه جاي غريب بود و من زار ميزدم و خالي ميشدم ... يكبار توي بهشت زهرا زني را ديدم كه كنار قبر برادرش زار ميزد ... دلم همانجا شكست و اشك صورتم را پوشاند ... خدايا به خاطر همه چيزهائي كه داده ايم شاكرم و به خاطر همه چيزهائي كه گرفته اي غمگينم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه ميدهي شادمانم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه خواهي گرفت بيمناكم و شاكرم . اما خواهش ميكنم ظرفيت تحملم را در نظر بگير ...

/ 34 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*قاقالی لی

سلام عزيز. خدا پدرتون رو رحمت کنه وبرای شما هم طلب صبر می کنم.پاينده باشی.

ليلا

سلام ليلای نازنينم، گرفته نبينمت که زندگی انگار تمامش گرفتاری انديشه و روح و احساس است،روزی دل می بندی و ديگر روز گم می شوی و باز به قدرت ناب انسان بودن پيدا می شوی.می دانم،می فهمم،واژه واژه غصه هايت را انگار از پيش خوانده ام،به تصويری ديگر شايد.ظرفيت تحمل ما،قالب روحيه ما برای ادراک رازهای هستی بالاست،شايد از سيلی ضربه هاست که اين راز را از ياد می بريم؟!ليلا!گريه يا لبخند،هردو تخيل تصوير شده ما هستند،انعکاس نگاه ما به حادثه...می دانم،حرفهايت آشناست و حقيقی.اما چارچوب فراخ و مستحکم توان و قدرتت را به ياد بيار،می گذرد... ياد پدر به خير،خدايش بيامرزد،اشک نعمتی است و همراهی ناب...می دانم ليلا جان. هميشه سبز باشی و سرشار از آرزو...

ميرزا قلمدون

سلام . خيلی خوشجالم از اين که با وب لاگ شما آشنا شدم ؛ اما مثل اينکه موقع خوبی نيست !! در هر صورت من هم ابراز هم دردی می کنم . موفق باشين .

پريا

سلام ليلا جون .. ناز قلمت........

بهار

سرنوشت ما را نه خدا و نه شيطان.. سرنوشت ما را بتی رقم زد که ديگرانش می پرستيدند..

فاطمه

با سلام از این همه محبتی که نسبت به من دارید متشکرم من به همراه بابایی هفته ای سه بار ومستقیم از وبلاگ شما دیدن می کنم و در سایر اوقات باباآقا وبلاگ شما را برایم کپی ميکند و روی صفحه ی خودم قرار می دهد تا من سر فرصت آنها را بخوانم واگر بعضی وقتا دیر می شود برای همین است بازم میام ..شما هم تشریف بیاورید خوشحال می شوم به اگر نظر بدهید ...بابايی ميگه اينم تایپ کن شايد جواب سوالت باشه....آخه من چيکار کنم تا تو به باور برسی.. .آخه من چيکار کنم تا تو به باور برسی..آخه من چيکار کنم تا تو به باور برسی..

مسيحا

شايد بتوانم ذره ای از احساسی رو که داری درک کنم ۱۲ ساله بودم که روزی عمه هايم به خانه مان آمدند و مرا مورد لطف و نوازش قرار دادند آن ترحم مسخره هميشگی آن روز بود که فهميدم که ديگر سايه مردی حتی يک سيلی هم از او نخورده بودم را بر سر نخواهم ديد من هم به وجودش نيازمندم اما چه ميشه کرد... مرا در غم خود شريک بدانيد حقيقتا... يا علی

hanif

خدايا / به هر كه دوست مي داري بياموز كه : / عشق از زندگي كردن بهتر است -/ وبه هر كه دوست تر مي داري بچشان كه :/ دوست داشتن از عشق برتر/ /

خسرو

سلام اميدوارم هميشه پاينده باشی / /// بودن / يا نبودن ... / بحث در اين نيست / وسوسه اين است .

Mohaajer

من هميشه احساس می کنم که رابطه پدرها با دخترهاشون فناناپذيره. به همين دليله که هميشه بودنش رو احساس می کنی. مطمئنم که پدرها جزوی از وجود ما هستند تا ابديت. چه باشند و چه نباشند. چون هميشه نگران ما هستند. اما نمی دونم آيا ما هم جزوی از وجود آنها هستيم يا نه.