آدمها

بعضی وقتها به عکس آدمها خیره می شوم – عکسها همیشه مرا مجذوب می کنند- آدمهایی که اصلن نمی شناسمشان، آدمهایی که در حال گوش دادن هستند آدمهایی که در حال حرف زدن هستند – با عکس های پرسنلی هیچ ارتباطی برقرار نمی کنم - و ذهنم چیزهای عجیبی می بافد، شروع می کند تحلیل کردن، زاویه می گیرد، برش می زند، می کشاند، می چسباند... اصلن من تماشای آدمها را دوست دارم، تماشای آدمهایی که مخاطبشان من نیستم، مرا نمی بیینند، مرا نمی شناسند، از بعضی هاشان بدم می آید، از بعضی هاشان می ترسم و بیشترشان هم دوست داشتنی اند، بعضی ها هم – بیشتر بچه ها  و پیرها - چلاندنی اند، بوسیدنی اند، بوئیدنی اند.

 

 

بعد فکر میکنم شاید برای همین میلیادها انسان را خدا آفریده است. که تماشایشان کند... خیلی جالب است... برای خدایی که تنهاست باید جالب تر باشد ...

بعضی وقتها هم مثل دیوانه ها می شوم، کلن دنبال چیز دیگری بوده ام مثلن نوعی چوب یا گیاه، بعد ناگهان می بینم وسط چهره ها هستم! و یکی شان را هی دارم دنبال میکنم، گاهی هم ساعتها دارم این آدم را نگاه میکنم حتی شده گاهی که برای یافتن آدرسش هم تلاش کرده باشم، با اینکه نمی دانم اگر پیدایش کنم چی قرار است به اش بگویم... آنوقت از خودم می ترسم! و بعد یک زمانی به خودم می دهم تا خودم را مسخره کنم و موضوع را برای مغز مضحکم حل و فصل کنم.

نمی دانم چند نفر شبیه من انند، اما مطمئنم تا کسی مرض مرا نداشته باشد حرفم را نمی فهمد.

/ 5 نظر / 10 بازدید
فرامرزی

وقتی یکی طردت می کنه پنجه به صورتت نکش و به خودت فحش نده. شاسکول برازنده شما نیست بانو

دل آرام

از عکسها میهراسم... وقتی که آینه میگوید عشق نیمی از صورتت را جویده است..!!

رخشان

همیشه سعی می کنم پرهیز کنم. از بعضی حس ها و کشش های درونی... چون می ترسم از مقصدهای ناشناخته...

دل آرام

جویدگی عشق را نیکو تصور کن که خطوط تبسم و اشک در هم می امیزد و عمیق میگردد.... که این در هم امیختگی در عکسهای قدیمی مشهود نیست...