اعتراف


در سرزمين من
زن بودن جنايت است
و من - کتمان نميکنم
جرمم اين است
که با يک جاني از عشق سخن رانده ام .

در سرزمين من
زن نيمه ناتمام من است
و من - کتمان نميکنم
جرمم اين است
که با نيمه ناتمام خود
به برابريِ تمام سخن گفته ام .

در سرزمين من
عاشق بودن گناه کبيره است
و زنان - کتمان نميکنند
گناهکار ترين عاشقان زمينند .

در سرزمين من
حوا
- به خاطر يک سيب -
روزي هزار بار
سنگسار ميشود
آنسان که شيطان - کتمان نميکند
از تمامي اديان برمي خيزد
تا به خدا شکواييه اي ببرد .

در سرزمين من
لبها بوسه را در نگاه مي جويند
و دستها عطر نوازش را در تاريکي
و من - کتمان نميکنم
آخرين جرمم اين است
که از پيوند دستها و بوسه ها
به عرياني تمام سخن گفته ام .

در سرزمين من
اتهام يعني جرم
و آنها - کتمان نميکنند
که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند.

ناصر فاخته

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

در سرزمين من عاشق بودن گناه كبيره است... عاشق بودن گناه كبيره است... عاشق بودن........................................ )): سلام... هيچي ازش نفهميدم.... فقط همين يه تيكه.......

tinatuta

من چه می دانستم باتو ايکاش ... نمی خوابيدم..

ناصر

سلام خوب مينويسي خوبببببببب. اما دوست عزيز ميشه ما تازه واردا رو دستي بگيرد بابا ما هم دوست داريم خوب بنويسم. راستش من شش ماهي نميشه شعر ميگم البته اصطلاحا شعر. و هيچ از صعنت شعر لد نيستم همه اينها رو همينجوري گفتم .ازتت تمنا دارم كه كمكم كني تا بهتر بگم.منتظر نظرت هستم مرسي

naser

سلام خوب مينويسي خوبببببببب. اما دوست عزيز ميشه ما تازه واردا رو دستي بگيرد بابا ما هم دوست داريم خوب بنويسم. راستش من شش ماهي نميشه شعر ميگم البته اصطلاحا شعر. و هيچ از صعنت شعر لد نيستم همه اينها رو همينجوري گفتم .ازتت تمنا دارم كه كمكم كني تا بهتر بگم.منتظر نظرت هستم مرسي

سياوش

سلام ...ممنون كه اومدي...با اين متني كه نوشتي احساس خوبي به من دست نداد....اما در مورد صدا ....راستش در موردش فكر نكردم ....شايد .....چطوري ؟ نميدونم

رقصنده با مرگ

و ای کاش همه حوا داشتیم...که به سیبی دلمان را ببرد...تا بفهمیم هنوز هم خاکیم

رقصنده ...

شاید شیطان هم عاشق باشد...او هم گناهش کبیره است؟

Mohajer

وب لاگ خيلی قشنگی دارين. آخرين نوشته مخصوصا خيلی جالبه. موفق باشيد.

ليلا

سلام. اينروزها،در قانون زيستن ما،در حريم عشق ورزيدن ما،تمام واژه ها محکومند به خاموشی... توهم تيره ايست انتظار روشنی را کشيدن،من اما می گويم دستهای ما آنقدر توان دارند که به کاشتن غنچه عشق،چشمهای خفته و خودخواه را به آيينه زلال انديشه های پاک و آزاد مهمان کنند... فاصله ای نيست تا ابراز بودن،تنها بايد که فرياد کرد. هميشه سبز باشی و لبريز از اميد...

مهدي

سلام ليلا خانم.//شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل/كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها// يه مطلب در باره يك زن نوشته ام كه با نوشته ات نميدانم همخوان است يا نه ، يه سر بزن