دوست داشتنی های کودک من!

رفته روی توالت فرنگی نشسته و شیر دستشوئی را جلویش گرفته و آواز می خواند:

"آی مهربونم... دوستت دارم... نبودی... دلم تنگ شد... بهار اومد دوباره ... بهار شادی میاره ... بزار قصه بگم برقصیم..."

و ...

دوست دارد روی توالت فرنگی بنشیند و کتاب بخواند...

دوست دارد توی تخت بخوابد و مالک تب لت من یا پدرش بشود...

دوست دارد وقتی آهنگی می زنند برقصد خصوصن عربی با قرهای تند و ریز و گاهی باله!!

دوست ندارد آهنگ های غمگین بشنود.

وقتی رابطه ی حسی را می بیند فورا به من نگاه می کند و می گوید: "بازم اشکت اومد؟ و ادامه می دهد اما من اشکم نمیاد!"

دوست دارد روزی 100 بار لباس و کفش بپوشد و هر لباسی را با بهترین شکل ست کند.

دوست دارد کلمات سخت را تلفظ کند همانطوری که در 10 ماهگی می گفت قسطنطنیه حالا می گوید: "در حد لالیگا خوابم می آد! " و به واژه های دو تائی علاقمند است مثلن پیشتر: ددر دوور  و حالا : قرچ قروچ و شلوغ پلوغ ...

دوست دارد بی کی نی بپوشد! دوست دارد خیلی زود بزرگ بشود و لباس های زیر خصوصن و لوازم آرایش مرا داشته باشد!!

دوست دارد برهنه بشود و خودش را توی آیینه ببیند!

دوست دارد هر چیزی را تبدیل به موبایل کند و با دوستان غیر واقعی اش هی صبحت کند! آنها زنگ بزنند و یا او زنگ بزند! خیلی جدی و البته پر از عشوه و ادا!

بیشتر مسن تر های خانواده را دوست دارد. دلش برای بزرگ ترها زیاد تنگ می شود و همیشه جز انگشتان بلند دستش هستند.

دوست دارد دائم تولد بگیرد ...

دوست دارد نقاشی بکشد و دائم مدادهایش را بتراشد.

دوست دارد اتاقش مرتب باشد تا من به اش نگویم: "آدم نباید شلخته باشد". اما برایش مهم نیست کل خانه زندگی ما از آشپزخانه تا پذیرائی پر از اسباب بازی و وسایل او باشد!!

دوست دارد مامان های دیگر به او غذا بدهند!

دوست دارد موهایش مثل گیسو کمند باشد...

دوست دارد هی حرف بزند و هی حرف بزند و هی حرف بزند و همیشه این طوریست حتی توی خواب که باز هم دارد حرف میزند!

دوست دارد دیگران را مسخره کند و ادای شان را دربیاورد!

پسرهای واقعی را دوست دارد، پسرهای زشتی  ( از نظر من ) را  که از او خیلی خیلی بزرگ ترند و البته همه ی آنها مهربانند و دخترهای کارتونی که واقعن زیبا هستند اما کمی بدجنس و شیطانند.

دوست دارد کسی روی حرفش حرف نیاورد اکثر اوقات حرف مرا گوش نمی دهد مگر در راستای حرف خودش باشد.

دوست ندارد من از او زیباتر بشوم. او رقیب سرسخت من است توی لباس پوشیدن در میزامپلی کردن و حتی در داشتن پدرش!

من را بیش از هر کسی دوست دارد اما اگر به حرفش نباشم پدرش و بعد بزرگ ترهای خانواده را برای دعوا کردن من علم می کند!

 

هیچ وقت یادم نمی آید که اینجوری بوده باشم هیچ وقت! خیلی تعجب می کنم. با اینکه بعضی از رفتارها را برای شناخت جسم و روح اش هضم می کنم اما واقعن گاهی حیرت می کنم که او واقعن بچه ی من است؟!! او بچه ی سختی است و من خیلی وقتها از مادر بودنم ناامید می شوم.

پیشتر شکل های متفاوتی از آینده  را برایش متصور بودم اما حالا فقط خیلی امیدوارم که رقاص، خواننده یا مانکن نشود!

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

دوست دارد هایش را خیلی دوست دارم... خودش و تو را بیشتر .. گرچه این روزها کمرنگم... اما یادم هست

دوید جکوب

با خودم حس همذات پنداری ایجاد کردم با نیکا...خوب یادم هست بچگی ام رو...هر کاری دلم می خواست می کردم بدون توجه به حرف بقیه...مادرم خیلی حرص می خورد اما پدرم معمولا به انتخاب هم احترام می گذاشت...اگر می خواستم فلان کار رو بکنم و یا فلان چیز رو بپوشم یا فلان حرف رو بزنم...فقط از من دلیلش رو می پرسید و اینقدر که دلیلش وقتی برای بابا بازگویش می کردم در نظر خود من موجه بود قبولش می کرد...گاهی هم البته مطلبی بود که وقتی براش می گفتم، خودم هم می فهمیدم که منطقی نیست و اونوقت بهم می گفت به نظرت این جوابی که دادی الان موجه بود؟ و من هم می گفتم نه...ولی مادرم نه، همیشه مخالف کارهای عجیب و غریب من بود، دلایل من هم هیچکدوم براش موجه نبود ولی همین دلایل حدود 85% برای پدرم کافی بود (اگر هم موجه نبود)...هنوز خیلی نوجون بودم که با ماشین ریش تراشی بابا سیبلمو زدم :-) مادر یک دعوای مفصلی کرد، پدرم که اومدم فقط دلیل کارم ور پرسید و من هم گفتم از سیبیل خوشم نمی اد و خودم هم ماشین ریش تراش ندارم...گفت خوب دلیلت کافی هست، فردا عصر میریم باهم ماشین ریش تراش می خریم............چقدر دلم برای پدرم تنگ شده، چقدر زیــــاد

رخشان

من گفتم "همینطوری که میشناسیش" نه باهاش رفتار میکنی... چرا فکر میکنی من هرچی میگم تعریف بیجاست آخه؟!! خوب من دارم می بینم تو اینقدر علاقه مندیهای دخترتو میشناسی و حتی گاهی از پشت تلفن که داریم با هم حرف میزنیم لحن صحبت کردنتون با همو می شنوم و خیلی از مادر و بچه های دیگه رو هم دارم می بینم! اینکه میگم نیکا باهوشه مقصودم هوش هیجانیشه چون من که بهره ی هوشی آی کیوشو تست نکردم! و هوش هیجانی یه هوش اکتسابیه، تو علیرغم همه ی نگرانی های مادرانه ت که خیلی هم طبیعی هست، ولی خوب در کل از نیکایی که ما می بینیم و روابط مادر و فرزندیتون برمیاد که خوب داری این رابطه رو اداره می کنی. کم و کیفشو قطعاً خودت می دونی.

نرگس

کاش همه ی این عادت ها رو حفظ کنه همه ی این عادت هاوقتی بزرگ میشیم به ما آرامش میده.

مجتبا تقوی زاد

نگفته بودم اما گمانم از شعرهام فهمیده ای که همیشه دوست داشتم/دارم دختری داشته باشم. یعنی همینقدر سرتق و کله شق و ملوس که این دخترک نازت است.(فعلا یک گاز طلب من از این خانم خانم ها). من تجربه ای در زمینه ی شناخت بچه ها ندارم لی لا اما گمانم این ها که شمردی خیلی هم بد نیست. دوره ی ما که به جتگ و خون و روضه گذشت. گمانم در روضه خوانی امروزمان هم بی تاثیر نبوده. ما که بچه گی نکردیم. بگذار این دخترک بچه گی کند. بگذار طعم شادی را بچشد. اگر تو مادری ، اطمینان دارم به رقاصه گی نمی رسد دخترک. خوب می شود به مرور زمان. اما بگذار فعلا شادی اش را بکند .

نهان خانه

من چی دوست دارم؟؟!

نهان خانه

(فکر......)

لیلا

لی لا... شقایق هم وقتی 4-5 سالش بود خلی از این چیزها رو داشت که الآن بعضی هاش رو داره و بعضی رو نه! بهت گفتم... راستی، وقتی 4 سالش بود یه شخصیت ذهنی داشت که شوهرش بود! اسمش سیمون بود... توی خیابون دستش رو می گرفت و نباید اون سمتی که اون بود می رفتیم چون داد می زد سیمون رو له کردین. سر سفره براش بشقاب می‌گذاشت و خلاصه یه شخصیت بود توی زندگیمون... یک سالی گذشت یه روز دیدم در خونه رو باز کرد و سیمون رو انداخت بیرون و در رو بست، گفتم چی شد؟ گفت سیمون رو طبلق دادم [تعجب] باورم نمیشد این حرفها اصلن اون زمان توی خونه ما نبود و نمی فهمیدم از کجا میگیره این چیزا رو... اما این روزا دارم از مادر بودن خودم نا امید میشم لی لا... انگار از عهده ش بر نمیام... اون دختر کوچولو نوجوان و سرسخت شده و من...

یه مرد امیدوار

خدا سلامت و شاد نگهش داره. سال‌های سال. در کنار شما و باباش. رفتارهای ما بارها و بارها شکل می‌گیرند و باز به هم می‌خورن. هم این بانوی خوشگل رفتارهاش تغییر می‌کنه و هم شما و هم همه ماها[لبخند]

نذير

اين عکس دوم‌اش خيلی کارت‌پوستالی است. خدای اش خوب و سالم و خوش نگه دارد.