مغایرت

نوشته : واقعا من نمیفهمم چرا نباید دو روز رو با آرامش سپری کنم ....

نوشتم: اینجا ایرانه، یا باید با قلدری چیزی رو به دست بیاری یا با دزدی ... تو کدومشو بلدی؟

از اعتمادی که به اینهمه آدم دور و برش داره همیشه شگفت زده میشدم... من خیلی سال پیش فهمیدم که آدمها قابل اعتماد نیستن و البته هر دهه ی زندگیم هم که به یکی اعتماد کردم همون یکی هم باور قبلیم رو تایید کرد...

وقتی خوب نگاه میکنم میبینم حتی مادرم هم قابل اعتماد نبود، شاید این تخم بی اعتمادی رو خود مامان در من کاشت، از بچگیم ، برام از بهترین آدمهای دور و برم چیزهایی تعریف می کرد که به این ذهنیت برسم که همه ی آدمها کاملا نسبی رفتار میکنن، منافع و نیازهاشون که تغییر کنه به هیچی پایبندی ندارن، برای همین اصرار داشت ما مذهبی باشیم، اونقدری که تجربه و زمان بهش نشون داده بود فقط می دونست لجاجت و اصرار بر یه سری اعتقادات هست که میتونه آدمها رو تا حدی قابل پیش بینی - نه اونم قابل اعتماد - کنه. بنابراین فرض بر بی اعتمادی بود.

بعد از اون بزرگترین درسش به من سکوت بود، کم حرف زدن آدمها رو کم خطا تر میکنه، اینم یه قانون بود... البته من سالهای مدیدی رعایتش کردم اما بعدها رویه ام رو عوض کردم چون ذاتا آدما نمی تونن خیلی ساکت باشن حتی شده با خودشون هم حرف میزنن و البته باز هم تجربه نشون داد که قانون دوم مادرم هم درست بود. بزار هر چی دیگران دوست دارن بلغور کنن، حتی بزار بهت تهمت بزنن یا توهین کنن، اونا بی ارزشن... این سومین قانون بود، مادامی که خدا برات ارزش داشته باشه و تو به یه اولویت بالا فکر کنی و بدونی فقط اونه که بی خطاست، بقیه هر کی که می خوان باشن ، حرفشون کاملا بی ارزشه اگر در مورد تو صدق نکنه یا حتی بکنه. اصلا نظر اونا مهم نیست... نظر تو بر اساس باورت به خدا و نظر خدا به تو هست که مهمه و تمام.

مشکل این بود که اگر یه جایی تو زندگیم فکر میکردم خدا چرا اینکار رو میکنه؟ یا براش خطایی متصور میشدم ، دچار شک میشدم و و و میتونست کل قوانینم فرو بریزه...

اما به هر حال وقتی تو با قوانینی بزرگ میشی و بهشون عادت میکنی حتی به سختترینهاشون، هر جای زندگیت که از مسیر خارج شده باشی دوباره بهشون برمیگردی... 

دنیای اطراف من تقریبا 90 درصدش با قوانین بزرگ شدن من مغایرت داره، یواش یواش به 90 درصد رسید، آدمهای غیر قابل اعتماد، بی باور، بی نظم، شدیدا خودنما و وراج، دروغگو، زورگو، کثیف و ... 

واقعا چرا آدم باید جایی بمونه که از اونجا بدش میاد؟  من هرگز وطن پرست، ملیت گرا و عاشق خاک و بو و تصویر جایی که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم نبودم و نخواهم شد، این یه دروغ بزرگه تبلیغاتیه یه توهم ذهنیه، من مادامی که در جایی یا کاری مفید یا موثر باشم، هر جا و هر کاری که میخواد باشه، اونجا جای درست بودنمه. چیزی به اسم نوستالژیک برام وجود نداره.

احساس میکنم اکنون جای درستی نیستم.

/ 0 نظر / 41 بازدید