روند ابتلا به روزمرگی

روزمرگی از آنجا شروع می شود که تو شروع به فراموش کردن خودت می کنی...

یک چیز یا یک کسی در یک زمان خاص الویتش آنقدر بالاتر می شود که تو ناگزیر از خودت می گذری!

ناگزیر!... و این ناگزیری مثل سرطانی در تو ریشه می زند و آنقدر احاطه ات می کند تا تو به این باور برسی که اساسن دیگران مهم تر از تو هستند و کم کم اعتماد به نفس ات را با آرزوهایت خاک می کنی...

اما درست وقتی که متوجه می شوی که دیگر آن الویت مهم تر وجود ندارد و یا خیلی وقت است تمام شده است با خود درونی ات درگیر می شوی و در این گیر و دار اگر قبر آرزوهایت عمیق کنده شده باشد، در آغوش روزمرگی می افتی... !

/ 1 نظر / 35 بازدید
رخشان

روزمرگی را آدم هایی که هیچ کس و هیچ چیز ندارند هم دارند. مثل یک مرد ژنده پوشی که سالهاست می بینمش توی بعضی خیابان های اینجا پرسه می زند، همیشه یک جور است. شاید شوریده تر از آن باشد که بفهمد روزمرگی اش را، یکنواختی مهلک بودنش را که مشکل می شود شاید اسمش را زندگی گذاشت. ولی فراموشی قاعده ی انکار ناپذیر روزمرگیست، فراموشی و غفلت، بستر عادت می شود. هم برای خود آدم هم برای دیگران. امروز به همان ژنده پوش که فکر می کردم می گفتم چرا به کسی بر نمی خورد و چرا هیچ کس کاری برای اینجور آدم ها نمی کند؟ خوب شاید این ها هم شده اند جزء روزمرگی های شهر و جامعه، جزء عادت ها... با تو حرف زدن حتی مجازی اش هم همیشه خوب است، باعث می شود منطقم هر چند با پای لنگان ولی یک جایی خودش را نشان بدهد.