نکنه من بد باشم؟

دیروز روز جهانی کودک بود. یه دور وب گردی و تماشای آدمهای مجازی خیلی زود میتونه اینکه امروز چه روزی هست رو بکنه تو چشممون. تمام مامان ها و تعداد اندکی از پدرها و همه ی چیز میز فروشیا و همه ی ادبی طوری ها دارن بهت میگن من مامان، پدر، آدم باشعور و فرهیخته و یا فروشنده ی به فکر و خوب و فهمیده ای هستم. این منو وادار کرد به این نقطه ضعفم فکر کنم: نکنه من بد باشم؟ نکنه ده سال دیگه دخترم فضاهای مجازی منو چک کنه و بگه هیچ وقت به من اهمیت نمیدادی؟ و اگر همه ی اینا اینقدر خوب و مهربون و نازنینن لابد منی که سکوت میکنم خوب نیستم...

من همیشه نگران بد نبودنم بودم. مادر خوب بودن. همسر خوب بودن. کارمند خوب بودن. دانشجوی خوب بودن. دختر خوب بودن و یه عالمه جایگاه دیگه ای که در اون قرار گرفتم و همواره این رنج خوب بودن رو یدک کشیدم و برای بسیاریش بهای گزاف دادم.

یادم افتاد وقتی ۱۶ سالم بود مامانم اصرار شدید داشتن که برم و بینی م رو عمل کنم. این اصرار از یه مادر کاملا سنتی و مذهبی همیشه منو آزار میداد و فکر میکردم نکنه اینقدر زشتم که مامانم میخواد اصلاحم کنه؟ البته که مادرم نمی تونست با دماغ گرد و بزرگ من وقتی ۷ تا بچه ی دیگه با دماغ کشیده و قلمی داشت کنار بیاد. ولی من هرگز به مادرم شک نمی کردم. اون کمال و تمام مادر من بود با اینکه منو تو ۱۱ ماهگی ول کرده بود و رفته بود مکه و گیر افتاده بود تو آتش سوزی سال ۵۴. اون مامان من بود تمام و کمال با اینکه هیچوقت منو نمی بوسد و در آغوش نمیگرفت. اون مامان من بود تمام و کمال با اینکه خیلی تلاش کرده بود منو به دنیا نیاره و از به دنیا آوردنم خجالت زده و شرمسار بود. من حتی یه لحظه هم شک نمی کردم که نکنه مثلا بچه ی اون نیستم یا اصلا منو نمیخواسته... من به کسانی که دوستشون دارم هنوز هم یک لحظه هم شک نمیکنم نمیخوام که بکنم نه اینکه شک برانگیز نیستن و این هم البته یه ضعف دیگریه.

به هر حال من زیر بار جراحی بینی نرفتم نه اینکه بهش اصلا فکر نکرده باشم اما نهایتا نتیجه می گرفتم که زیبایی درونیم غالبه بر ظاهرم و اینکه اصلا دلم نمی خواد شبیه یه عالمه آدم دیگه باشم نه اینکه با زیباتر شدن مخالفتی داشته باشم نه! بلکه از اینکه نسخه ی کپی شده باشم اجتناب میکنم و البته که اولویتم سلامتیه.

روز اول مدرسه، تو عروسیا و مهمونیا، آتلیه، روز مادر و پدر و همسر در کنار مادربزرگ و پدر بزرگ و همسر ، روزهای تولد و عاشورا و نوروز و شب و یلدا و خلاصه یه عالمه روز دیگه مادرهایی رو میبینم که مرتب از بچه ها عکس میگیرن و میزارن تو صفحات مجازیشون و یه عالمه قربون صدقه شون میرن. این مادرهای افراطی به ندرت خودشون تو عکسا هستن دارن داد میزنن که من بدون بچه ام هیچی نیستم. موفقیتش زاییدن بوده. البته که این یه قابلیته ولی چیزی که به هر انسانی برتری میده فردیت خودشه. اگر خدایی نکرده یه روزی بچه امون رو از دست بدیم همسرمون رو ثروتمون رو زیباییمون رو و شاید همه ی اینها با هم رو، چه میکنیم؟! اصلا به این فکر کردیم که ممکنه بین فالورهای ما کسانی باشن که دلشون میخواد بچه دار بشن و نمیتونن؟ یا دلشون میخواد ازدواج کنن و نمیتونن؟ یا دلشون میخواد پدر و مادر داشته باشن و ندارن؟ دلشون میخواد سفر برن و نمیتونن؟ چرا ما اینهمه در حال نمایش خودمونیم؟ که دیگران بگن خوش به حالش؟ این حال ما رو خوب میکنه؟ دیده شدن؟ البته که میکنه ولی این حد افراطی از نمایش همه چیز واقعا حال به هم زنه.

حالا وقتی میفتی تو این نقش که نقد میکنی میشی آدم بدبین، حسود، افسرده ... همون دور تکرار میشه.

این چرخه های معیوب به انواع اشکالش تو جامعه ی ما از نزدیکترین ها تا دورترینهامون وجود داره و جالبه که تو خودت اگر نخوای هیچ فعالیتی بکنی برای غریبه ها میشی یه آی دی فیک و برای آشناها میشی جاسوس و این کل شیوع بیماری رو نشون میده.

خیلی امیدوارم دخترم درک کنه که مادرش راه خودشه رو رفته و مدل نگاه و سبک زندگی خودش رو داشته ولی همیشه عاشق دخترش بوده و خواهد بود و امیدوارم درک کنه که اولویت اول زندگی من هست.

و در نهایت ... دنیا تغییر خواهد کرد همونطور که کسی دیگه آلبومهای عکس رو تماشا نمیکنه و نوارهای کاست و نوارهای ویدئو ها منسوخ شدند ما میمونیم و انسانیتمون که باید با شعور و شناخت گره خورده باشه وگرنه فراموش خواهیم شد.

/ 0 نظر / 73 بازدید