منِ روبرویِ من

ژنتیک یکی از اولیه ترین و بزرگترین ابزاری هست که میتونه بچه ها رو شبیه والدینشون بکنه و در عین حال اونقدر با ترکیبات ساختار یافته اش از نسلهای قبل، پیچیده شون کنه که تبدیل به یک موجود منحصر به فرد بشن. بدترین و هولناک ترین رودر رویی رو با خود ما بچه هامون ایجاد میکنن اونها آیینه های انکار ناپذیر ما هستن. موجوداتی که بیش از خودمون عاشقشون هستیم و میتونن ما رو همونقدر هم از خودمون بیزار بکنن.

برای همینه که خیلی مهمه ما پیش از بچه دار شدن چگونه آدمهایی باشیم. بعد از تولد اونها همه چیز تربیتیه ولی از اونجایی که تربیت اونها وابسته به شرایط موثر بیرونی مثل رسانه و مهد و مدرسه و مادر بزرگا و پدربزرگا و بعضا بیش از این ها هم هست نقش والدین هر چقدر هم خوب باشن یک احتمال شاید نزدیک به پنجاه درصد باشه ( خوش بینانه اش )

بنابراین هر چقدر میخوایم آدم خوبی به دنیا تحویل بدیم باید از خودمون آدم خوبی پیش از تولدشون بسازیم چرا که ژنتیک خوب فقط یه احتمال شانسی هست که در مواقع خیلی خاص میتونه اون آدم رو در مسیر درست نگه داره.

حالا که به فرزندم نگاه میکنم میبینم شباهتهای رفتاری عجیبی با من داره. چیزهایی که گاهی خوشاینده و البته اکثرا ناخوشاینده. اینجاست که آدم میفهمه رفتار و اعمالش چقدر اثر مخرب میتونسته داشته باشه و شاید داشته.

یادمه تا پیش از یازده سالگی بود و نبود مادرم برام بالسویه بود. اصلا نمی دیدمشون. حتی یادم نمیاد زیاد باهاشون حرف میزدم. اندک چیزایی هم که یادم میاد همش تلخه. دعوا ، خشم ، قهر، سرزنش، تخریب، باید و نباید، بکن و نکن... و هر چی از پدرم به یاد دارم همه برجستگی های خاص اخلاقیه مثل خوش سفر بودن، سخاوتمندی، مرام داشتن، وقت شناسی، خوشگذرانی، ارزش خانواده و ... تابستون یازده سالگی با خواهرم که معلم یه مدرسه بود با گروهی از بچه های خاص بعضی از مدارس به یه اردوی یک هفته ای رفتیم. یه خونه ی مصادره شده تو جاده ی چالوس با دسترسی به سد و استخر. از اونجایی که من هیچ وقت برای دوستی پیش قدم نمیشدم اونجا دختری با من آشنا شد که اسمش زیبا بود. خودش صورت قشنگی نداشت اما شخصیتش مثل اسمش واقعا زیبا بود. یادمه وقتی خواهرم یکی دو روز بعد از گذشتن اردو پرسید : دلت برای مامان تنگ شده؟ میخوای باهاش تلفنی حرف بزنی؟ دچار حالتی شدم که شاید بشه بهش گفت شروع بلوغ فکری، پیش خودم گفتم: اصلا دلم میخواد مامانم رو دیگه ببینم؟ و جوابم نه بود... و جوابم به خواهرم هم طبعا نه بود. زیبا یه کاری به من کرد، حتی یادم نیست چه کاری ولی یادمه یه دریچه برای من ساخت یه پنجره ای که من از اون به بعد خودم رو توش پیدا کردم. اون به من شروع به نگاه کردن رو یاد داد، مدتها کنار هم می نشستیم و فقط سکوت میکردیم و به آب سد خیره میشدیم ... من یاد گرفتم که فکر کنم از خودم سوال بپرسم و به جواب هام و چراییشون فکر کنم... مادرم خیلی دلش برای من تنگ شده بود اون به ندرت گریه می کرد من اینو خوب می دونستم. وقتی منو دید اشک تو چشمهاش جمع شده بود و من لبخند زدم و تا سالهای خیلی زیادی بعدها هیچ شبی رو بدون اون نگذروندم. فهمیدم که دلتنگ مادرم نبودم چون تا اون زمان شعور اینو نداشتم که بدونم اون چقدر نگران منه ... من شروع به بالغ شدن کرده بودم.

حالا که روند زندگی خودم با دخترم رو میبینم متوجه میشم که اون هم درست مثل منه. هنوز نمیدونه که چقدر برای من مهم و باارزشه و مطمئنم اونم نگاهش به مادر و پدرش مثل نگاه منه. اصلا به وضوح کودکیم رو در او میبینم... لجاجت ها و اصرارها و خشم ها و خودخواهی هاشو و البته استثناءن اون از من خیلی خیلی مهربانتر و باهوشتره. اینها صفات پدرشه ...

رودررویی با فرزاندامون بزرگترین چالش های زندگی ماست و قابلیت اینو داره که به شدت ما رو به آدمهای متفاوتی تبدیل کنه. من خیلی خوشحالم که این شانس رو داشتم که چنین فرزندی داشته باشم و برای همه ی توانایی هاش بهش افتخار میکنم و خوشبختم که منو دچار چالش هایی میکنه که باعث اصلاح من میشه و منو هرس میکنه.


/ 0 نظر / 57 بازدید