آرزو

سال 93 هم شروع شد! پس مبارک کسانی باشد که منتظرش بودند و کسانی که قرار است اتفاقاتی منتظرشان باشد...

در تمام سالهای عمرم این اولین سالیست که کمترین تبریک ها را از آدمهای غریبه شنیده ام! حتی به نظرم کمترین تبریک ها را از کسانی که می شناسمشان شنیده ام!

پیشتر که به هر دلیل یکی دو هفته قبل و یا در تعطیلات نوروز بیرون می رفتم تقریبن به ندرت بدون شنیدن این جمله ی " سال نو مبارک " آمد و شد می کردم... امسال این اتفاق اصلن نیفتاد و من هم تنها 2 بار آن را به فروشندگانی گفتم!

این مساله ذهنم را خیلی مشغول کرده است! چه اتفاقی افتاده است؟! چیزی در آنها یا در من تغییر کرده است؟!

موقع تحویل سال، کنار ساحل بودم، فانوسهای آرزوی زیادی به هوا رفت و مرتب می گفتند که شما هم آرزویی کنید و فانوسی را به آسمان بفرستید! انرژی جالبی داشت جایی که بودم و با مردمانی که همراهشان برای آن مراسم خیریه تلاش می کردند. هر کس به قدری که می توانست، من اما چه آرزویی داشتم!؟ هیچ آرزویی برای خودم نداشتم! هیچی! آرزوهایم همه اش برای دیگران بود، آرزوهایی که داشتم قبلن به سمت من آمده بودند یا از کنارم گذشته و بر باد رفته و از یاد رفنه بودند و حالا... خدایا ! اصلن نمی دانم چطوری باید شروع کنم! دوست ندارم مثل میلیونها آدمی بشوم که توی چشمهاشان هیچ برقی از خواستن نیست... اصلن تفاوت من با حیوانات در همین بوده است! در چشمانم... وقتی که می بینند وقتی که می خندند وقتی که اشک می ریزند وقتی که دنبال می کنند وقتی که می خواهند وقتی که سکوت می کنم وقتی شرمنده می شوم وقتی خشمگینم وقتی غمگینم ... همه ی حس های من در چشمانم جاری بوده است و من به بهترین شکلی از آنها استفاده کرده ام! حالا دارند به انبوه فانوسهای آرزوی بالای سرشان نگاه می کنند و می پرسند آرزوی تو برای خودت چیست؟!

آرزوهای پارسالم را مرور می کنم! من رفتم اسکیت و چند باری به سختی زمین خوردم و داشتم انگشت اشاره ام را از دست می دادم! البته توانستم به مقدار متنابهی دیگران را بخندانم اما ما به ازاء ش دردی بود که ناگزیر باید تحمل می کردم! بعدش فضایم را عوض کردم، کارم را تغییر دادم ... اما باز حسی که یک آرزو به آدم می دهد را نداشتند...

آرزو چیست اصلن!؟ داشتن؟ من همه چیز دارم! لااقل اینجوری فکر میکنم... رسیدن؟ به کجا؟ به جایی که شادم کند؟ شادی چیست؟ ... شادی گذشتن از ترس هاست؟ شادی رها کردن وهم هاست؟ شادی دویدن برای رقابت هاست؟ شادی موفقیت است؟ شادی شنیدن آفرین است؟ شادی شنیدن " چه آدم خوبی ست" ؟ شادی شریک شدن با غم دیگران است؟ شادی از دست دادن چیزی یا کسی ست برای شاد کردن دیگری؟ شادی رضایت است از آنچه داریم و برای آنچه نداریم؟

شادی همین است که بدانی که کسی که دوستش داری حتی یک جای دیگری از دنیا بدون آنکه تو را به خاطر بیاورد خوشحال است... اما برای شاد بودن هم نمی توان بی آرزو بود ... آرزوئی که مال مال خودت و فقط خودت باشد، نه عشقت نه فرزندت، نه والدینت ... من دوباره باید آرزوهایم را لیست کنم و لازم است آنها را بنویسم روی کاغذی و مثل گذشته های دور کنارشان تیک بزنم!

دلم نمی خواهد در سال 93 به ترس ها فکر کنم! من بخشی از بزرگترین ترسهای زندگی ام را گذرانده ام و آنجوری که خیال می کردم نمرده ام! نمی خواهم به ترسهای پیش رو هم فکر کنم آنها به هر حال خواهند آمد!  باید به چیزی بین اینها فکر کنم به اکنون و تنها به فردا و نه حتی پس فردا، هفته ی بعد و یا سال بعد! به همین امروز و همین فردا نه پیش و نه پس...

امیدوارم سال 93 برای من فصل تازه ای باشد از بودنی بهتر که آرزوی زیستنم است.

/ 5 نظر / 4 بازدید
رخشان

منم امیدوارم همونی بشه که امیدوارشی خواهر. بیشتر وقتها فکر کردم که شادی به هر دلیلی، آرزوی پایداری نیست، بیشتر از شادی، آرامش آرزو کردم. که میشه هم توی شادی، هم توی غم داشتش. بی قراری و نگرانی و اضطراب رو دوست نداشتم هیچ وقت، نه برای خودم، نه برای عزیزانم. عزیزم.[گل]

رخشان

آخه من بیشتر وقتا توی اوج شادی هم استرس دارم... هیچ وقت یه شادی خالص رو تجربه نکردم...

حامد

امیدوارم که سال نود و سه، سال خوبی باشد برای ات لی لا جان... و خودت، همان اتفااقی باشی که می خواهی بیافتی...

حامد

امیدوارم که سال نود و سه، سال خوبی باشد برای ات لی لا جان... و خودت، همان اتفااقی باشی که می خواهی بیافتی...

دل آرام

سال پر باری براتون آرزو دارم لی لا خانم.. [لبخند]