مویه...


در فراغ پدر و مادرم:

 

خانه بی سقف ما را آسمانی بود و نیست

بین ما و زندگانی ریسمانی بود و نیست

 

دوستی ها محکم و دیدار ها پیوسته بود

پای دیوار جدایی نردبانی بود و نیست

 

یک پیاله صبح روشن ، یک سبد  ابر بهاری

بر سر هر سفره ای رنگین کمانی بود و نیست

 

سال باران های تند و فصل تندرهای سخت

خانه ی بی سقف ما را ناودانی بود و نیست

 

سایه بانی بر سر و دلدادگانی گرد هم

کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست

 

خاندانی، خانمانی، دودمانی بود و نیست

خاندانی، خانمانی، دودمانی بود و ...

 

شاعر: علیرضا میبدی

 

/ 9 نظر / 28 بازدید
رخشان

به حق این شب های مبارک روحشون شاد و آرام باشه انشالله... و دل فرزندانشون صبور ...

رخشان

در باره ی آخرین روزنگاشت رد پای عقل آبی رو دیدم (نه بخاطر کینگ کنگ ، شاید برای اینکه ناخواسته حدس زدم چرا نوشته شده و اون دلیل رو فکر می کنم در تمامیت عقل آبی بشه پیدا کرد) برای همین فراتر از یک روزنگاشت خوندمش دوباره و ازش خیلی خوشم اومد. به خاطر بی ربط بودن کامنتم به پست حاضر نظر خصوصی رو تیک کردم آبجی، اگه خواستی تیک خصوصی رو بردار.

فرامرزی

روح شان شاد استفاده تان از واژه فراغ به جای فراق هم قابل تامل و بسیاز زیبا بود

هانیه

روحشان شاد

maryam

جایگاهشون بهشت

رخشان

بله آبجی گفتم رد پاش هست منظورم این نبود که تأثیر گرفته باشی دلایل مختلفی می تونه داشته باشه همین که به هم شبیهید.

مجتبا

این روزها بیشتر قدر پدر و مادرم را می دانم. همین روزها که دورم از خانه. یا همین امروز که نشسته ام توی خانه پدری و این جمله ها را می نویسم. برای روزهایی که ازشان دوری می کردم خودم را نمی بخشم لی لا. این روزها که روحم آرام است بیشتر می خواهمشان و بیشتر دوستشان می دارم. خدا پدر و مادرت را بهه حق همین روزهای عزیز با امیرالمومنین محشور کند .

فرشته

من به مرگ به شکل دیگری نگاه می کنم گویی عزیزم سفر کرده باشد . سفر طولانی......جز این دیوانه میشوم...و به روزی که به انها وصل شوم..