پاسخ محبتی که شد

دلم ميخواست همانجا توي نظر خواهي جواب بدهم اما انديشيدم نکند بي احترامي باشد ...

آقا مرتضي ، ممنونم از توجهتان اما من نه از رقابت ميترسم ، و نه خودم را دست کم گرفته ام ، راست است که يک چيزي ته دلم مرا به هراس مي اندازد ، شايد ترس از دست دادن باشد ، معتقدم آدم براي نوشتن بايد حسش را قوي و روشن با خودش داشته باشد ميدانيد من از همان حس قوي ميترسم ، از تپيدن دلم ... هي نهيبش ميزنم که هيس ! يه چيزيست که از برخورد تجربه و احساس شکل گرفته است و همان است که براي نوشتن شعر نياز است اما...

علي آقا ، ميداني که از افتادن با چشمان بسته، آن هم توي هواي نوشته هايت چه لذتي ميبرم... يک وقتي همان کار را ميکردم که شما گفتيد ، ميدانيد فرق شعر و نثر اتفاقا همين جاست ! توي شعر خودت را سبک ميکني و ميگذاري امواج آرام احساساتت ، ببردت هرجائي که خواست و اگر چشم هم باز کني تنها آبي آسماني بالاي سرت را ميبيني يک وقتي هم ميبيني توي يک ساحل نامهربان پياده ات کرد ! اما نثر اينطور نيست ، انگار که داري خودت شنا ميکني اتفاقا با تلاطم آب همراهي ، بايد قدرت عضلاتت را به رخ بکشي بايد نشان بدهي که تو پيش ميروي و به هر مسيري که ميخواهي ! و ميداني که سرانگشتانت کجا آخر خط را لمس خواهد کرد ...

ع.ش.ق عزيز ، از لطفتان سپاسگزارم ، راست ميگويد بايد شاعر بود ميدانيد خدا خيلي فرصتها براي کامل بودن به ما آدمها داده است ، توي اين دنيا هر چيزي باشي اگر در نهايتش باشي و تمام نيروهايت را برايش بسيج کني ، موجود کاملي خواهي بود ، به خوب و بديش کاري ندارم ها ! همه ما توان خيلي چيزها را داريم اگر اين هراسها بگذارد !

ساراي عزيزم ، نميداني چقدر شوکه شدم از آنچه نوشتي ! اصلا اين شعر را به ياد نداشتمش ! گمانم کمي بيش از ۳ سال است ! آخ مرا ياد شبکه عابدي انداختي ! يادم مي آيد که اين شعر را براي تو گفتم ، تو مثل هميشه فاصله ات را با من حفظ ميکردي ! يادت مي آيد ؟ اما نميداني چقدر ميتواني به من نزديک باشي ! سارا جان ، گاهي عبور از دلتنگي و مرور روزهائي که گذشته است حسي اندوهناک و تلخ دارد ، شايد زمان زيادي نياز باشد تا من آرامشي دوباره بيابم و فراغتي که دوباره شعر گفتن را از سر بگيرم ميداني که آنچه در اين يکسال اخير بر من گذشت ، دردي نيست که به آسودگي از کنارش بگذرم ... شايد يک روز همه آنها را بنويسم شايد ...

/ 2 نظر / 3 بازدید
سارا

باز هم بنويس، همين...

سارا

سلام... ليلا!‌ گريه ام انداختي!‌ يادم مياد، شعري كه خيلي زياد بهش وابسته شدم. عجيبه نه؟ كلمه به كلمه اش رو حفظ كردم، نه اينكه بخوام حفظ كنم اما انقدر خوندم تا ناخودآگاه حفظ شدم...