دیوار امید

 

 

 

 

 

باش... بودنت دیوار امید ناامیدی های من است، تو می دانی که امید چگونه دست آویزیست! زندان شاوشنگ را بهشت خواهد کرد!

/ 22 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

سلام کلام نخست ام برای توست

حامد

باش! سال هات با این جمله امری انسی عجیب گرفته ام... انگار در میان گریز پایی من از سرزمین اجبار و جبر و جبروت همین یک "باش" است که من خیلی دوستش می دارم! از کهنه واژه گفتیم باش پس شد... تا هر که هستی باش اما باش... از شاملو که بودن را به از نبود شدن می سرود... و باش یک خواستن با شکوه را در پسش دارد... خالی است از امر و لبریز است از تمنایی غریب...

حامد

اما قرار نیست تو "نا امید" باشی... مادر که نا امید نمی شود هرگز... تو در دشوارترین لحظه های هستی پس از این کودکی داری که ادامه دهنده راه عاشقانه تو خواهد بود... پس بکوش با امید باشی و امید را به این امید کوچک همه ما ببخشی... امید چیز خوبی است... شاید بهترین چیزی که آدمی که دارد!!!!

حامد

امید سوی دیگر ایمان است... امید شکل های گونه گون دارد. امیدی است از سر خوش باوری.. و امیدی است از سر باری به هر جهتی... امیدی است که زمان را نادیده می گیرد و امیدی است که با زمان رنگ می بازد... و امیدی است که هرگز نمی میرد و هرگز کاسته نمی شود ... امیدی است که نامش ایمان است... امیدی که انسان می تواند به خود و خدا و تغییر و بهتر شدن داشته باشد... دست آویزش هم که بدانی امید برای تو و برای من و برای ما و خیلی های دیگر تنها یک مفهوم نیست.. ابدیتی است که در یک واژه موج می زند و به زمان محدود نمی شود.... با آب خاموش نمی شود.... امیدی است که گرچه دست آویز است اما همان اندازه طنابی است که از سقوط در امانت نگاه می دارد...

حامد

به باورم هیچ چیز نیرومند تر از ذهن آدمی نیست... ذهنی که قادر است جهنمی را بهشت ببیند و بهشتی را جهنم... و ذهن های بزرگ با همان امید که گفته ای خوب خوب می توانند هر جای هستی را بهشتی آرمانی کنند....

حامد

و این خانم چه مرتب و قشنگ نشسته است در گوشه این تصویر زیبا... ابهتی دارد که آدمی حتی لحظه ای هم به بلند بودن دیوار پشت سرش نمی اندیشد... توامندی و سکوت... شاید نزدیک بودن به قادری متعال!!!!

مارال

سلام وبلاگ قشنگی دارین .خوشحال میشم به منم سر بزنی.

حامد

وقتی از خودت و نیکا می نویسی دل ام بچه می خواهد... وقتی می نویسی با نیکا رفته ای دریا دل ام دریا می خواهد با یک کودک... وقتی از نیکا می گویی بهت حسودی می کنم... آن جزیره را دوست دارم لی لا... آن جزیره را... دوچره سواری شبانه را... صدای غوغای آب را... شب بود.. که کنار خلیج بودم.. چه قدر خوب.. من دو سال زندگی ام با کار در گوشه کنار این خلیج گره خورده است.... پیش از آن همیشه به همه کسانی که با خلیج سر و سری داشتند حسودی می کردم... الان دل تنگ هستم. شب است... شب و دیر وقت... بی بهانه آمدم این جا... قایق داشتن یکی از بزرگ ترین آرزوهای من است. من هم قایق خواهم خرید... خواهم انداخت به آب... راستی شاوشنگ هم آخرش قایق داشت... لی لا... آن تصویر در آغوش کشیدن آن دو مرد را در آخر فیلم خیلی دوست دارم... مثل در آغوش معشوق رفتن... خوب باشی لی لا

Bluestar

امید! بلای جان بشریت! چقدر همیشه گفتم امید این آخرین سلاح مخرب بشریت! به اسم این امید که چه کارها که نمی‌کنیم به عبث!

سپیده

لی لای آبی سلام. قصدم پاسخیه نوشتن نیست اما در پست قبلی ... ای که کامنت گذاشته بودند خیلی دلم را به درد اورد.خواستم بگویم دعا می کنم برایتان ...عزیز!اما همه را نمی شود به یک چشم دید.اتفاقا شاید همسر من یکی از آن 10 نوادر روی زمین باشد.البته در ایران!همین جامعه ی سنتی و نخ نما در فرهنگ ازدواج و لایه های زیرینش. من 28 سالمه و با استادم در سالهای کارشناسی ازدواج کرده ام.این مرد به قدری خوب و مهربان و رئوف و فداکار است که یک وقتهایی به خودم می گویم شاید خواب می بینم.وقتی دوستان و همکارانم از زندگیهاشان می گویند واقعا شکر می کنم شاید باورت نشود اما هنوز بعد از 4 سال زندگی مشترک اسم اوردن بچه را به زندگیمان راه نداده ایم...حس می کنم ضرورتی ندارد و ایشان نیز موافقند.امید را همیشه به یادت بسپار و بگذار حالا هم که حس تاهلی هم به شما ترکیب دو روح و 2 جسم را نشان نمیدهد امید و قدرتش زندگیتان را زیر و رو کند...عزیزم ،ما هر دو زنیم و زنان حرف همدیگر را بهتر می فهمند واقعا تا اعماق وجودم لرزیدم...اما فقط برای تو و روح مهربانت دعا میکنم.