بی ذهنی

به این فکر میکردم اگر به دلیلی کل خاطراتم حذف شود چه حالی خواهم داشت؟ چگونه آدمی خواهم بود؟ چه چیزی را از دست خواهم داد؟

مرور کلی کردم و با وجود همه ی حس های خوبی که تجربه کرده ام به این نتیجه رسیدم چیزی از دست نخواهم داد.

دو هفته پیش سر کلاس انلاین تجربه ی جالبی داشتم. قبل از کلاس ویسی به گروه ارسال کردم و از استاد و دیگران خواستم اگر تجربه ای داشته اند از آنچه درباره ی خودشناسی و دریافت آگاهی دارند برایم تعریف کنند و همچنین گفتم که دلم میخواد بدانم چه کاری را درست انجام نمی دهم که به آن تجربه نرسیده ام؟... نه استاد جواب روشنی به من داد و نه هیچ کس تجربه ای در میان گذاشت...

نمی دانم به خاطر اشتیاقی که در من بود یا بازی ذهنی یا به قول استاد کشیدن نازم بود که دقایقی بعد از پرسشم تجربه اش کردم... آنقدر عجیب بود که دلم نمی خواست به کسی بگویمش که فکر میکردم تمام نشود یک وقت؟ یک حالت بی ذهنی کامل و پیدا کردن حالی بی نهایت سرخوشانه و رها و خوشایند که نمی توانم توصیفش کنم. نه چیزی نه حسی نه خاطره ای نه حرفی ... هیچی در ذهنم نیامده بود اما من حالم برای چند دقیقه آنقدر خوب بود که حاضر بودم همه ی لحظه های رفته ام را با آن لحظه طاق بزنم...

یک هفته بعد با رخشان در خصوص کتاب عادتهای اتمی حرف میزدیم و من داشتم غر میزدم که نکند دارم وقتم را بیهوده تلف میکنم و ازش پرسیدم به نظرت چرا من به فیلمها و سریالهای ترسناک، تخیلی و کاراگاهی اینقدر علاقمندم؟ چه سودی برای روح و روانم دارد اصلا؟ چی یاد میگیرم؟... او علاوه بر تذکر اینکه سختگیرانه و کمال طلبانه به زندگی نگاه میکنم؛ گفت: از کجا میدانی مغزت واقعا دنبال چیزی برای بهینه کردن نیست؟ شاید ناخودآگاه میل به ارتقا در ذهنت دارد عملکرد درست را پیش می برد؟ به گذشته رجوع کردم و دیدم بیراه نمی گوید، من دختر بسیار ترسویی بودم حتی سایه ها هم مرا می ترساندند، کاشی های حمام و موزائیک های دستشویی خانه ی قدیمی در همان اندک زمانها برای من تداعی انواع اشکال را داشتند، حالا من از چیزهای بسیار کمی می ترسم، دیگر تماشای فیلمهای ترسناک مشوشم نمی کنم، ذهنم دنبال ارتباط تخیل و حل مسئله گشته است و دلایل ترس را برطرف کرده است...

درست فردای آن روز با دوستی دیگر گپی میزدیم که برایم از دور انداختن کل خاطرات حرف زد از کتاب محدودیت صفر و اجازه خواست کتاب را به من هدیه بدهد و محتوای آن را امتحانش کنم...

تجربه ی بی ذهنی برای من گویا اولین گام آگاهی بود، انگار که قرار است مهیج تر بشود و آگاهانه انجام پذیرد.

به نظرم اصلا هولناک نیست که آدم همه چیز را رها کند و به مغزش بیاموزد که نتیجه ی تجربیات را صرفا نگاه دارد. 

/ 3 نظر / 416 بازدید
rozmaregi72

بی ذهنی فوق العاده است . با هیپنوتیزم میتونی امتحانش کنی

rozmaregi72

بی ذهنی یک تجربه عالیه . با هیپنوتیزم میتونی امتحانش کنی

syahbaatr

نفهميدم اين حس بي ذهني كه ميگفتي چيشئ كه به سراغت اومد و درحال چه كاري بودي؟چقد طول كشيد؟بيشتر برامون توصيفش كن. وحالا جداي اين صحبتا چه ربطي به خودشناسي داشت؟بنظر در بهترين حالت يجور شعف ميشه توصيفش كرد.ربطشو به خودآگاهي نفهميدم